متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۱۰۳۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به جفا دست برآورد و کمر بست به کین
۲
چه کنم دستِ وفا بر نتوان بست چنین
۳
یار بدخو و ملامت ز پس و دشمن پیش
۴
غفرالله که دارد سر و کاری به ازین
۵
سرو قدّی که روان تازه کند چون طوبا
۶
ماه‌رویی که بد و فخر کند حورالعین
۷
چون بود ماهِ چنان خاصه بود آهو چشم
۸
چون بود سروِ روان خاصه بود کوه سرین
۹
زهره طبعی که اگر گردش رقص‌ش بیند
۱۰
دف بیندازد و بر خاک نهد زهره جبین
۱۱
زهره گر بر ورقِ صفحۀ رویم بیند
۱۲
اشکِ من عِقد بنا گوش کند چون پروین
۱۳
دلِ مسکینِ مرا بیند و رحمت نکند
۱۴
سنگ باشد که ترحم نکند بر مسکین
۱۵
شب‌روان بر سرِ کویش همه شب در گل پای
۱۶
بس که خونابِ سرم خاکِ درش کرده عجین
۱۷
نالۀ زارِ نزاری نرسیده‌ست بدو
۱۸
که به سنگ ار برسد موم شود زیرِ نگین
۱۹
سخنم گر نرسیده‌ست بدو بس عجب است
۲۰
چون بود آن که به گوشش نرسد دُرِّ ثمین
۲۱
گر سکندر همه آفاق به شمشیر گرفت
۲۲
زور و زر بودش و مال و سپه و رای رزین
۲۳
نیست چندان عجب است این ز نزاریِ فقیر
۲۴
که مسلّم به سخن کرد همه رویِ زمین
ارتباط‌ها، وضعیت بازبینی و جزئیات پژوهش این شعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.