متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۱۰۳۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گر بدانی که من از عشقِ که‌ام زار چنین
۲
نکنی بر منِ دل‌سوخته انکار چنین
۳
تو ندانی که مرا با که سر و کار افتاد
۴
که برفته‌ست دل و دستِ من از کار چنین
۵
نه که من رسمِ محبّت به جهان آوردم
۶
کاین همه ولوله برخاست به یک‌بار چنین
۷
تا نیفکند مژه بخیۀ اشکم بر روی
۸
عشقِ من فاش نشد بر سرِ بازار چنین
۹
با صبا گفتم اگر هیچ مجالت باشد
۱۰
گو مرا ضایع و محروم بمگذار چنین
۱۱
تو به جامِ می و عشرت شده مشغول چنان
۱۲
من به دستِ غم و اندوه گرفتار چنین
۱۳
آخر ای اهل نشست از سببی خالی نیست
۱۴
که ز من دل‌بر برخاسته بیزار چنین
۱۵
هیچ‌ افسرده ندارد غمِ من تا گوید
۱۶
چون به سر می‌بری ای سوخته بی‌یار چنین
۱۷
از نزاری‌ِ به زاری همه بیزار شدند
۱۸
که چرا عاشقِ بی‌وقت شدی زار چنین
ارتباط‌ها، وضعیت بازبینی و جزئیات پژوهش این شعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.