متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۱۰۴۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دل‌برا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ تو
۲
عمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو
۳
گر مرا آن دست رس باشد که بادِ صبح را
۴
دامنت بگرفتمی افتادمی در پایِ تو
۵
بر گذرگاهِ تو می‌خواهم که در خاکم نهند
۶
تا مگر بر خاکم افتد سایۀ بالای تو
۷
بیش ازین طاقت نمی‌آرم بکن درمانِ من
۸
زانک خونم می‌خورد هجرانِ دردافزایِ تو
۹
مرحمت کن در هلاکِ جانِ من چندین مکوش
۱۰
گر فراق این است حاجت نیست استیلایِ تو
۱۱
جز ترا ره نیست در خلوت سرایِ جانِ من
۱۲
خود محال است این که بنشیند کسی بر جایِ تو
۱۳
از خیالت پرس اگرچه بر تو خود پوشیده نیست
۱۴
تا به فرصت عرضه دارد حالِ من بر رأیِ تو
۱۵
غرق شد در بحرِ عشقت چون نزاری سد هزار
۱۶
خود نزاری چیست کم‌تر قطره از دریایِ تو
ارتباط‌ها، وضعیت بازبینی و جزئیات پژوهش این شعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.