متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
این منم خود را چنین در دست غم بگذاشته
۲
پای مال محنت و جور و ستم بگذاشته
۳
دل به غربت داده و آرام جان در انتظار
۴
عهد او بشکسته و شرط قدم بگذاشته
۵
قصه دردی از او هر شب صبا آرد به من
۶
حرف پنهان کرده و نقش قلم بگذاشته
۷
دیده باشی نیک بختان ریاضت دیده را
۸
از پی اسلام تعظیم صنم بگذاشته
۹
گر صنم آن است من خواهم پرستش کردنش
۱۰
ملت و اسلام را بینی به هم بگذاشته
۱۱
هر زمان جانی دگر بخشد رقیبان را حبیب
۱۲
از وجود خویش ما را در عدم بگذاشته
۱۳
عشق را فرمود تا بنمود قلب ما به خلق
۱۴
عقل را حیران چو سکه بردرم بگذاشته
۱۵
لشکر سودا به غوغا بر سد ما تاخته
۱۶
در میان خلق ما را چون علم بگذاشته
۱۷
این نه شرط دوستی باشد که دل بازش دهد
۱۸
چون نزاری هم دمی را در ندم بگذاشته
ارتباط‌ها، وضعیت بازبینی و جزئیات پژوهش این شعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.