متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۱۰۷۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هستم ز جام عشقت مست و خراب گشته
۲
تن تاب مهر داده دل خون ناب گشته
۳
در خون نشسته دیده جانی به لب رسیده
۴
بی عقل و هوش مانده بی خورد و خواب گشته
۵
تا آفتاب رویت شد در غمام دارم
۶
رنگ رخی ز حسرت چون ماه تاب گشته
۷
گر آب رز نبودی پیوسته مونس من
۸
بودی محیط حکمت بر من سراب گشته
۹
رویی بدان طراوت آورده خط ظلمت
۱۰
فرَ همای بوده پرَ غراب گشته
۱۱
هر بامداد ساقی پیش آر و بر کفم نه
۱۲
زان شیره ای که در خم لعل مذاب گشته
۱۳
می خانه ی محبت معمور باد دایم
۱۴
گو باش ملک دنیا دایم خراب گشته
۱۵
زهدی چنان مزور از غایت ندامت
۱۶
در حلق پارسایان هم چون طناب گشته
۱۷
آلوده دامنان را با ما چه کار باری
۱۸
آیین پاک بازی دیرست تا بگشته
۱۹
زین پیش بود کارم چون سرو راست قامت
۲۰
اکنون چو زلف خوبان پر پیچ و تاب گشته
۲۱
وقتی دل نزاری گرد بلا نگشتی
۲۲
و اکنون چو نا بکاران بر ناصواب گشته
ارتباط‌ها، وضعیت بازبینی و جزئیات پژوهش این شعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.