شمارهٔ ۱۰۷۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نکرده از دو عالم دست کوته
۲
قدم نتوان زدن با سالک ره
۳
نشد با خویشتن هم ره موحد
۴
دورنگی درنگنجدد حاش لله
۵
درین ره پای بر جا باش چون قطب
۶
که هست از بی ثباتی در سفر مه
۷
به حبل الله که نتوان مخلصی یافت
۸
وگر خود یوسفی بی حبل ازین چه
۹
تفرج کن که یوسف در حضورست
۱۰
غلط کردم چه خواهد دید اکمه
۱۱
تویی کثرت ز پیش خویش برخیز
۱۲
که یک ده را نباشد پیشوا دَه
۱۳
ز فرط عشق واله شو نزاری
۱۴
چو عاشق نیست چه عاقل چه ابله
۱۵
ز خود فارغ شوی گر آتش عشق
۱۶
فتد بر بنگه عقل تو نا گه
۱۷
همه عالم پر از زهدست و توبه
۱۸
و لیکن مردمی باید منزه
