بخش ۱ - سر آغاز
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مدتی این مثنوی تاخیر شد
۲
مهلتی بایست تا خون شیر شد
۳
تا نزاید بخت تو فرزند نو
۴
خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
۵
چون ضیاء الحق حسام الدین عنان
۶
باز گردانید ز اوج آسمان
۷
چون به معراج حقایق رفته بود
۸
بیبهارش غنچهها ناکفته بود
۹
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
۱۰
چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
۱۱
مثنوی که صیقل ارواح بود
۱۲
باز گشتش روز استفتاح بود
۱۳
مطلع تاریخ این سودا و سود
۱۴
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
۱۵
بلبلی زینجا برفت و بازگشت
۱۶
بهر صید این معانی بازگشت
۱۷
ساعد شه مسکن این باز باد
۱۸
تا ابد بر خلق این در باز باد
۱۹
آفت این در هوا و شهوتست
۲۰
ورنه اینجا شربت اندر شربتست
۲۱
این دهان بر بند تا بینی عیان
۲۲
چشمبند آن جهان حلق و دهان
۲۳
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی
۲۴
وی جهان تو بر مثال برزخی
۲۵
نور باقی پهلوی دنیای دون
۲۶
شیر صافی پهلوی جوهای خون
۲۷
چون درو گامی زنی بی احتیاط
۲۸
شیر تو خون میشودر از اختلاط
۲۹
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
۳۰
شد فراق صدر جنت طوق نفس
۳۱
همچو دیو از وی فرشته میگریخت
۳۲
بهر نانی چند آب چشم ریخت
۳۳
گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود
۳۴
لیک آن مو در دو دیده رسته بود
۳۵
بود آدم دیدهٔ نور قدیم
۳۶
موی در دیده بود کوه عظیم
۳۷
گر در آن آدم بکردی مشورت
۳۸
در پشیمانی نگفتی معذرت
۳۹
زانک با عقلی چو عقلی جفت شد
۴۰
مانع بد فعلی و بد گفت شد
۴۱
نفس با نفس دگر چون یار شد
۴۲
عقل جزوی عاطل و بیکار شد
۴۳
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
۴۴
زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی
۴۵
رو بجو یار خدایی را تو زود
۴۶
چون چنان کردی خدا یار تو بود
۴۷
آنک در خلوت نظر بر دوختست
۴۸
آخر آن را هم ز یار آموختست
۴۹
خلوت از اغیار باید نه ز یار
۵۰
پوستین بهر دی آمد نه بهار
۵۱
عقل با عقل دگر دوتا شود
۵۲
نور افزون گشت و ره پیدا شود
۵۳
نفس با نفس دگر خندان شود
۵۴
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
۵۵
یار چشم تست ای مرد شکار
۵۶
از خس و خاشاک او را پاک دار
۵۷
هین بجاروب زبان گردی مکن
۵۸
چشم را از خس رهآوردی مکن
۵۹
چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود
۶۰
روی او ز آلودگی ایمن بود
۶۱
یار آیینست جان را در حزن
۶۲
در رخ آیینه ای جان دم مزن
۶۳
تا نپوشد روی خود را در دمت
۶۴
دم فرو خوردن بباید هر دمت
۶۵
کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت
۶۶
از بهاری صد هزار انوار یافت
۶۷
آن درختی کو شود با یار جفت
۶۸
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
۶۹
در خزان چون دید او یار خلاف
۷۰
در کشید او رو و سر زیر لحاف
۷۱
گفت یار بد بلا آشفتنست
۷۲
چونک او آمد طریقم خفتنست
۷۳
پس بخسپم باشم از اصحاب کهف
۷۴
به ز دقیانوس آن محبوس لهف
۷۵
یقظهشان مصروف دقیانوس بود
۷۶
خوابشان سرمایهٔ ناموس بود
۷۷
خواب بیداریست چون با دانشست
۷۸
وای بیداری که با نادان نشست
۷۹
چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند
۸۰
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
۸۱
زانک بی گلزار بلبل خامشست
۸۲
غیبت خورشید بیداریکشست
۸۳
آفتابا ترک این گلشن کنی
۸۴
تا که تحت الارض را روشن کنی
۸۵
آفتاب معرفت را نقل نیست
۸۶
مشرق او غیر جان و عقل نیست
۸۷
خاصه خورشید کمالی کان سریست
۸۸
روز و شب کردار او روشنگریست
۸۹
مطلع شمس آی گر اسکندری
۹۰
بعد از آن هرجا روی نیکو فری
۹۱
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
۹۲
شرقها بر مغربت عاشق شود
۹۳
حس خفاشت سوی مغرب دوان
۹۴
حس درپاشت سوی مشرق روان
۹۵
راه حس راه خرانست ای سوار
۹۶
ای خران را تو مزاحم شرم دار
۹۷
پنج حسی هست جز این پنج حس
۹۸
آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
۹۹
اندر آن بازار کاهل محشرند
۱۰۰
حس مس را چون حس زر کی خرند
۱۰۱
حس ابدان قوت ظلمت میخورد
۱۰۲
حس جان از آفتابی میچرد
۱۰۳
ای ببرده رخت حسها سوی غیب
۱۰۴
دست چون موسی برون آور ز جیب
۱۰۵
ای صفاتت آفتاب معرفت
۱۰۶
و آفتاب چرخ بند یک صفت
۱۰۷
گاه خورشیدی و گه دریا شوی
۱۰۸
گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
۱۰۹
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش
۱۱۰
ای فزون از وهمها وز بیش بیش
۱۱۱
روح با علمست و با عقلست یار
۱۱۲
روح را با تازی و ترکی چه کار
۱۱۳
از تو ای بی نقش با چندین صور
۱۱۴
هم مشبه هم موحد خیرهسر
۱۱۵
گه مشبه را موحد میکند
۱۱۶
گه موحد را صور ره میزند
۱۱۷
گه ترا گوید ز مستی بوالحسن
۱۱۸
یا صغیر السن یا رطب البدن
۱۱۹
گاه نقش خویش ویران میکند
۱۲۰
آن پی تنزیه جانان میکند
۱۲۱
چشم حس را هست مذهب اعتزال
۱۲۲
دیدهٔ عقلست سنی در وصال
۱۲۳
سخرهٔ حساند اهل اعتزال
۱۲۴
خویش را سنی نمایند از ضلال
۱۲۵
هر که بیرون شد ز حس سنی ویست
۱۲۶
اهل بینش چشم عقل خوشپیست
۱۲۷
گر بدیدی حس حیوان شاه را
۱۲۸
پس بدیدی گاو و خر الله را
۱۲۹
گر نبودی حس دیگر مر ترا
۱۳۰
جز حس حیوان ز بیرون هوا
۱۳۱
پس بنیآدم مکرم کی بدی
۱۳۲
کی به حس مشترک محرم شدی
۱۳۳
نامصور یا مصور گفتنت
۱۳۴
باطل آمد بی ز صورت رفتنت
۱۳۵
نامصور یا مصور پیش اوست
۱۳۶
کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست
۱۳۷
گر تو کوری نیست بر اعمی حرج
۱۳۸
ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
۱۳۹
پردههای دیده را داروی صبر
۱۴۰
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
۱۴۱
آینهٔ دل چون شود صافی و پاک
۱۴۲
نقشها بینی برون از آب و خاک
۱۴۳
هم ببینی نقش و هم نقاش را
۱۴۴
فرش دولت را و هم فراش را
۱۴۵
چون خلیل آمد خیال یار من
۱۴۶
صورتش بت معنی او بتشکن
۱۴۷
شکر یزدان را که چون او شد پدید
۱۴۸
در خیالش جان خیال خود بدید
۱۴۹
خاک درگاهت دلم را میفریفت
۱۵۰
خاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت
۱۵۱
گفتم ار خوبم پذیرم این ازو
۱۵۲
ورنه خود خندید بر من زشترو
۱۵۳
چاره آن باشد که خود را بنگرم
۱۵۴
ورنه او خندد مرا من کی خرم
۱۵۵
او جمیلست و محب للجمال
۱۵۶
کی جوان نو گزیند پیر زال
۱۵۷
خوب خوبی را کند جذب این بدان
۱۵۸
طیبات و طیبین بر وی بخوان
۱۵۹
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
۱۶۰
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
۱۶۱
قسم باطل باطلان را میکشند
۱۶۲
باقیان از باقیان هم سرخوشند
۱۶۳
ناریان مر ناریان را جاذباند
۱۶۴
نوریان مر نوریان را طالباند
۱۶۵
چشم چون بستی ترا جان کند نیست
۱۶۶
چشم را از نور روزن صبر نیست
۱۶۷
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت
۱۶۸
نور چشم از نور روزن کی شکفت
۱۶۹
تاسهٔ تو جذب نور چشم بود
۱۷۰
تا بپیوندد به نور روز زود
۱۷۱
چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا
۱۷۲
دانک چشم دل ببستی بر گشا
۱۷۳
آن تقاضای دو چشم دل شناس
۱۷۴
کو همیجوید ضیای بیقیاس
۱۷۵
چون فراق آن دو نور بیثبات
۱۷۶
تاسه آوردت گشادی چشمهات
۱۷۷
پس فراق آن دو نور پایدار
۱۷۸
تا سه میآرد مر آن را پاس دار
۱۷۹
او چو میخواند مرا من بنگرم
۱۸۰
لایق جذبم و یا بد پیکرم
۱۸۱
گر لطیفی زشت را در پی کند
۱۸۲
تسخری باشد که او بر وی کند
۱۸۳
کی ببینم روی خود را ای عجب
۱۸۴
تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب
۱۸۵
نقش جان خویش من جستم بسی
۱۸۶
هیچ میننمود نقشم از کسی
۱۸۷
گفتم آخر آینه از بهر چیست
۱۸۸
تا بداند هر کسی کو چیست و کیست
۱۸۹
آینهٔ آهن برای پوستهاست
۱۹۰
آینهٔ سیمای جان سنگیبهاست
۱۹۱
آینهٔ جان نیست الا روی یار
۱۹۲
روی آن یاری که باشد زان دیار
۱۹۳
گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو
۱۹۴
رو به دریا کار بر ناید بجو
۱۹۵
زین طلب بنده به کوی تو رسید
۱۹۶
درد مریم را به خرمابن کشید
۱۹۷
دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد
۱۹۸
شد دل نادیده غرق دیده شد
۱۹۹
آینهٔ کلی ترا دیدم ابد
۲۰۰
دیدم اندر چشم تو من نقش خود
۲۰۱
گفتم آخر خویش را من یافتم
۲۰۲
در دو چشمش راه روشن یافتم
۲۰۳
گفت وهمم کان خیال تست هان
۲۰۴
ذات خود را از خیال خود بدان
۲۰۵
نقش من از چشم تو آواز داد
۲۰۶
که منم تو تو منی در اتحاد
۲۰۷
کاندرین چشم منیر بی زوال
۲۰۸
از حقایق راه کی یابد خیال
۲۰۹
در دو چشم غیر من تو نقش خود
۲۱۰
گر ببینی آن خیالی دان و رد
۲۱۱
زانک سرمهٔ نیستی در میکشد
۲۱۲
باده از تصویر شیطان میچشد
۲۱۳
چشمشان خانهٔ خیالست و عدم
۲۱۴
نیستها را هست بیند لاجرم
۲۱۵
چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال
۲۱۶
خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال
۲۱۷
تا یکی مو باشد از تو پیش چشم
۲۱۸
در خیالت گوهری باشد چو یشم
۲۱۹
یشم را آنگه شناسی از گهر
۲۲۰
کز خیال خود کنی کلی عبر
۲۲۱
یک حکایت بشنو ای گوهر شناس
۲۲۲
تا بدانی تو عیان را از قیاس