زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
مولوی · مثنوی معنوی

بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هدیهٔ بلقیس چل استر بدست
۲
بار آنها جمله خشت زر بدست
۳
چون به صحرای سلیمانی رسید
۴
فرش آن را جمله زر پخته دید
۵
بر سر زر تا چهل منزل براند
۶
تا که زر را در نظر آبی نماند
۷
بارها گفتند زر را وا بریم
۸
سوی مخزن ما چه بیگار اندریم
۹
عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیست
۱۰
زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست
۱۱
ای ببرده عقل هدیه تا اله
۱۲
عقل آنجا کمترست از خاک راه
۱۳
چون کساد هدیه آنجا شد پدید
۱۴
شرمساریشان همی واپس کشید
۱۵
باز گفتند ار کساد و ار روا
۱۶
چیست بر ما بنده فرمانیم ما
۱۷
گر زر و گر خاک ما را بردنیست
۱۸
امر فرمان‌ده به جا آوردنیست
۱۹
گر بفرمایند که واپس برید
۲۰
هم به فرمان تحفه را باز آورید
۲۱
خنده‌ش آمد چون سلیمان آن بدید
۲۲
کز شما من کی طلب کردم ثرید
۲۳
من نمی‌گویم مرا هدیه دهید
۲۴
بلک گفتم لایق هدیه شوید
۲۵
که مرا از غیب نادر هدیه‌هاست
۲۶
که بشر آن را نیارد نیز خواست
۲۷
می‌پرستید اختری کو زر کند
۲۸
رو باو آرید کو اختر کند
۲۹
می‌پرستید آفتاب چرخ را
۳۰
خوار کرده جان عالی‌نرخ را
۳۱
آفتاب از امر حق طباخ ماست
۳۲
ابلهی باشد که گوییم او خداست
۳۳
آفتابت گر بگیرد چون کنی
۳۴
آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی
۳۵
نه به درگاه خدا آری صداع
۳۶
که سیاهی را ببر وا ده شعاع
۳۷
گر کشندت نیم‌شب خورشید کو
۳۸
تا بنالی یا امان خواهی ازو
۳۹
حادثات اغلب به شب واقع شود
۴۰
وان زمان معبود تو غایب بود
۴۱
سوی حق گر راستانه خم شوی
۴۲
وا رهی از اختران محرم شوی
۴۳
چون شوی محرم گشایم با تو لب
۴۴
تا ببینی آفتابی نیم‌شب
۴۵
جز روان پاک او را شرق نه
۴۶
در طلوعش روز و شب را فرق نه
۴۷
روز آن باشد که او شارق شود
۴۸
شب نماند شب چو او بارق شود
۴۹
چون نماید ذره پیش آفتاب
۵۰
هم‌چنانست آفتاب اندر لباب
۵۱
آفتابی را که رخشان می‌شود
۵۲
دیده پیشش کند و حیران می‌شود
۵۳
هم‌چو ذره بینیش در نور عرش
۵۴
پیش نور بی حد موفور عرش
۵۵
خوار و مسکین بینی او را بی‌قرار
۵۶
دیده را قوت شده از کردگار
۵۷
کیمیایی که ازو یک ماثری
۵۸
بر دخان افتاد گشت آن اختری
۵۹
نادر اکسیری که از وی نیم تاب
۶۰
بر ظلامی زد به گردش آفتاب
۶۱
بوالعجب میناگری کز یک عمل
۶۲
بست چندین خاصیت را بر زحل
۶۳
باقی اخترها و گوهرهای جان
۶۴
هم برین مقیاس ای طالب بدان
۶۵
دیدهٔ حسی زبون آفتاب
۶۶
دیدهٔ ربانیی جو و بیاب
۶۷
تا زبون گردد به پیش آن نظر
۶۸
شعشعات آفتاب با شرر
۶۹
که آن نظر نوری و این ناری بود
۷۰
نار پیش نور بس تاری بود

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

پیشنهاد واژگانی؛ سرنخ پژوهشهم‌خوانی واژه، اثبات معنا یا نقش ادبی نیست؛ متن را بررسی کنید.ارجاع در سطح شعر است؛ بیت دقیق ثبت نشده است.

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
بیت دقیق و نقل‌قول در این رکورد ثبت نشده؛ ارجاع فعلی فقط به شعر است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.