بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در حدیث آمد که روز رستخیز
۲
امر آید هر یکی تن را که خیز
۳
نفخ صور امرست از یزدان پاک
۴
که بر آرید ای ذرایر سر ز خاک
۵
باز آید جان هر یک در بدن
۶
همچو وقت صبح هوش آید به تن
۷
جان تن خود را شناسد وقت روز
۸
در خراب خود در آید چون کنوز
۹
جسم خود بشناسد و در وی رود
۱۰
جان زرگر سوی درزی کی رود
۱۱
جان عالم سوی عالم میدود
۱۲
روح ظالم سوی ظالم میدود
۱۳
که شناسا کردشان علم اله
۱۴
چونک بره و میش وقت صبحگاه
۱۵
پای کفش خود شناسد در ظلم
۱۶
چون نداند جان تن خود ای صنم
۱۷
صبح حشر کوچکست ای مستجیر
۱۸
حشر اکبر را قیاس از وی بگیر
۱۹
آنچنان که جان بپرد سوی طین
۲۰
نامه پرد تا یسار و تا یمین
۲۱
در کفش بنهند نامهٔ بخل و جود
۲۲
فسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود
۲۳
چون شود بیدار از خواب او سحر
۲۴
باز آید سوی او آن خیر و شر
۲۵
گر ریاضت داده باشد خوی خویش
۲۶
وقت بیداری همان آید به پیش
۲۷
ور بد او دی خام و زشت و در ضلال
۲۸
چون عزا نامه سیه یابد شمال
۲۹
ور بد او دی پاک و با تقوی و دین
۳۰
وقت بیداری برد در ثمین
۳۱
هست ما را خواب و بیداری ما
۳۲
بر نشان مرگ و محشر دو گوا
۳۳
حشر اصغر حشر اکبر را نمود
۳۴
مرگ اصغر مرگ اکبر را زدود
۳۵
لیک این نامه خیالست و نهان
۳۶
وآن شود در حشر اکبر بس عیان
۳۷
این خیال اینجا نهان پیدا اثر
۳۸
زین خیال آنجا برویاند صور
۳۹
در مهندس بین خیال خانهای
۴۰
در دلش چون در زمینی دانهای
۴۱
آن خیال از اندرون آید برون
۴۲
چون زمین که زاید از تخم درون
۴۳
هر خیالی کو کند در دل وطن
۴۴
روز محشر صورتی خواهد شدن
۴۵
چون خیال آن مهندس در ضمیر
۴۶
چون نبات اندر زمین دانهگیر
۴۷
مخلصم زین هر دو محشر قصهایست
۴۸
مؤمنان را در بیانش حصهایست
۴۹
چون بر آید آفتاب رستخیز
۵۰
بر جهند از خاک زشت و خوب تیز
۵۱
سوی دیوان قضا پویان شوند
۵۲
نقد نیک و بد به کوره میروند
۵۳
نقد نیکو شادمان و ناز ناز
۵۴
نقد قلب اندر زحیر و در گداز
۵۵
لحظه لحظه امتحانها میرسد
۵۶
سر دلها مینماید در جسد
۵۷
چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش
۵۸
یا چو خاکی که بروید سرهاش
۵۹
از پیاز و گندنا و کوکنار
۶۰
سر دی پیدا کند دست بهار
۶۱
آن یکی سرسبز نحن المتقون
۶۲
وآن دگر همچون بنفشه سرنگون
۶۳
چشمها بیرون جهید از خطر
۶۴
گشته ده چشمه ز بیم مستقر
۶۵
باز مانده دیدهها در انتظار
۶۶
تا که نامه ناید از سوی یسار
۶۷
چشم گردان سوی راست و سوی چپ
۶۸
زانک نبود بخت نامهٔ راست زپ
۶۹
نامهای آید به دست بندهای
۷۰
سر سیه از جرم و فسق آگندهای
۷۱
اندرو یک خیر و یک توفیق نه
۷۲
جز که آزار دل صدیق نه
۷۳
پر ز سر تا پای زشتی و گناه
۷۴
تسخر و خنبک زدن بر اهل راه
۷۵
آن دغلکاری و دزدیهای او
۷۶
و آن چو فرعونان انا و انای او
۷۷
چون بخواند نامهٔ خود آن ثقیل
۷۸
داند او که سوی زندان شد رحیل
۷۹
پس روان گردد چو دزدان سوی دار
۸۰
جرم پیدا بسته راه اعتذار
۸۱
آن هزاران حجت و گفتار بد
۸۲
بر دهانش گشته چون مسمار بد
۸۳
رخت دزدی بر تن و در خانهاش
۸۴
گشته پیدا گم شده افسانهاش
۸۵
پس روان گردد به زندان سعیر
۸۶
که نباشد خار را ز آتش گزیر
۸۷
چون موکل آن ملایک پیش و پس
۸۸
بوده پنهان گشته پیدا چون عسس
۸۹
میبرندش میسپوزندش به نیش
۹۰
که برو ای سگ به کهدانهای خویش
۹۱
میکشد پا بر سر هر راه او
۹۲
تا بود که بر جهد زان چاه او
۹۳
منتظر میایستد تن میزند
۹۴
در امیدی روی وا پس میکند
۹۵
اشک میبارد چون باران خزان
۹۶
خشک اومیدی چه دارد او جز آن
۹۷
هر زمانی روی وا پس میکند
۹۸
رو به درگاه مقدس میکند
۹۹
پس ز حق امر آید از اقلیم نور
۱۰۰
که بگوییدش کای بطال عور
۱۰۱
انتظار چیستی ای کان شر
۱۰۲
رو چه وا پس میکنی ای خیرهسر
۱۰۳
نامهات آنست کت آمد به دست
۱۰۴
ای خدا آزار و ای شیطانپرست
۱۰۵
چون بدیدی نامهٔ کردار خویش
۱۰۶
چه نگری پس بین جزای کار خویش
۱۰۷
بیهده چه مول مولی میزنی
۱۰۸
در چنین چه کو امید روشنی
۱۰۹
نه ترا از روی ظاهر طاعتی
۱۱۰
نه ترا در سر و باطن نیتی
۱۱۱
نه ترا شبها مناجات و قیام
۱۱۲
نه ترا در روز پرهیز و صیام
۱۱۳
نه ترا حفظ زبان ز آزار کس
۱۱۴
نه نظر کردن به عبرت پیش و پس
۱۱۵
پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویش
۱۱۶
پس چه باشد مردن یاران ز پیش
۱۱۷
نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروش
۱۱۸
ای دغا گندمنمای جوفروش
۱۱۹
چون ترازوی تو کژ بود و دغا
۱۲۰
راست چون جویی ترازوی جزا
۱۲۱
چونک پای چپ بدی در غدر و کاست
۱۲۲
نامه چون آید ترا در دست راست
۱۲۳
چون جزا سایهست ای قد تو خم
۱۲۴
سایهٔ تو کژ فتد در پیش هم
۱۲۵
زین قبل آید خطابات درشت
۱۲۶
که شود که را از آن هم کوز پشت
۱۲۷
بنده گوید آنچ فرمودی بیان
۱۲۸
صد چنانم صد چنانم صد چنان
۱۲۹
خود تو پوشیدی بترها را به حلم
۱۳۰
ورنه میدانی فضیحتها به علم
۱۳۱
لیک بیرون از جهاد و فعل خویش
۱۳۲
از ورای خیر و شر و کفر و کیش
۱۳۳
وز نیاز عاجزانهٔ خویشتن
۱۳۴
وز خیال و وهم من یا صد چو من
۱۳۵
بودم اومیدی به محض لطف تو
۱۳۶
از ورای راست باشی یا عتو
۱۳۷
بخشش محضی ز لطف بیعوض
۱۳۸
بودم اومید ای کریم بیعوض
۱۳۹
رو سپس کردم بدان محض کرم
۱۴۰
سوی فعل خویشتن میننگرم
۱۴۱
سوی آن اومید کردم روی خویش
۱۴۲
که وجودم دادهای از پیش بیش
۱۴۳
خلعت هستی بدادی رایگان
۱۴۴
من همیشه معتمد بودم بر آن
۱۴۵
چون شمارد جرم خود را و خطا
۱۴۶
محض بخشایش در آید در عطا
۱۴۷
کای ملایک باز آریدش به ما
۱۴۸
که بدستش چشم دل سوی رجا
۱۴۹
لاابالی وار آزادش کنیم
۱۵۰
وآن خطاها را همه خط بر زنیم
۱۵۱
لا ابالی مر کسی را شد مباح
۱۵۲
کش زیان نبود ز غدر و از صلاح
۱۵۳
آتشی خوش بر فروزیم از کرم
۱۵۴
تا نماند جرم و زلت بیش و کم
۱۵۵
آتشی کز شعلهاش کمتر شرار
۱۵۶
میبسوزد جرم و جبر و اختیار
۱۵۷
شعله در بنگاه انسانی زنیم
۱۵۸
خار را گلزار روحانی کنیم
۱۵۹
ما فرستادیم از چرخ نهم
۱۶۰
کیمیا یصلح لکم اعمالکم
۱۶۱
خود چه باشد پیش نور مستقر
۱۶۲
کر و فر اختیار بوالبشر
۱۶۳
گوشتپاره آلت گویای او
۱۶۴
پیهپاره منظر بینای او
۱۶۵
مسمع او آن دو پاره استخوان
۱۶۶
مدرکش دو قطره خون یعنی جنان
۱۶۷
کرمکی و از قذر آکندهای
۱۶۸
طمطراقی در جهان افکندهای
۱۶۹
از منی بودی منی را واگذار
۱۷۰
ای ایاز آن پوستین را یاد دار
