زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
مولوی · مثنوی معنوی

بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
۲
حسن لیلی نیست چندان هست سهل
۳
بهتر از وی صد هزاران دلربا
۴
هست هم‌چون ماه اندر شهر ما
۵
گفت صورت کوزه است و حسن می
۶
می خدایم می‌دهد از نقش وی
۷
مر شما را سرکه داد از کوزه‌اش
۸
تا نباشد عشق اوتان گوش کش
۹
از یکی کوزه دهد زهر و عسل
۱۰
هر یکی را دست حق عز و جل
۱۱
کوزه می‌بینی ولیکن آب شراب
۱۲
روی ننماید به چشم ناصواب
۱۳
قاصرات الطرف باشد ذوق جان
۱۴
جز به خصم خود بنماید نشان
۱۵
قاصرات الطرف آمد آن مدام
۱۶
وین حجاب ظرفها هم‌چون خیام
۱۷
هست دریا خیمه‌ای در وی حیات
۱۸
بط را لیکن کلاغان را ممات
۱۹
زهر باشد مار را هم قوت و برگ
۲۰
غیر او را زهر او دردست و مرگ
۲۱
صورت هر نعمتی و محنتی
۲۲
هست این را دوزخ آن را جنتی
۲۳
پس همه اجسام و اشیا تبصرون
۲۴
واندرو قوتست و سم لاتبصرون
۲۵
هست هر جسمی چو کاسه و کوزه‌ای
۲۶
اندرو هم قوت و هم دلسوزه‌ای
۲۷
کاسه پیدا اندرو پنهان رغد
۲۸
طاعمش داند کزان چه می‌خورد
۲۹
صورت یوسف چو جامی بود خوب
۳۰
زان پدر می‌خورد صد بادهٔ طروب
۳۱
باز اخوان را از آن زهراب بود
۳۲
کان دریشان خشم و کینه می‌فزود
۳۳
باز از وی مر زلیخا را سکر
۳۴
می‌کشید از عشق افیونی دگر
۳۵
غیر آنچ بود مر یعقوب را
۳۶
بود از یوسف غذا آن خوب را
۳۷
گونه‌گونه شربت و کوزه یکی
۳۸
تا نماند در می غیبت شکی
۳۹
باده از غیبست و کوزه زین جهان
۴۰
کوزه پیدا باده در وی بس نهان
۴۱
بس نهان از دیدهٔ نامحرمان
۴۲
لیک بر محرم هویدا و عیان
۴۳
یا الهی سکرت ابصارنا
۴۴
فاعف عنا اثقلت اوزارنا
۴۵
یا خفیا قد ملات الخافقین
۴۶
قد علوت فوق نور المشرقین
۴۷
انت سر کاشف اسرارنا
۴۸
انت فجر مفجر انهارنا
۴۹
یا خفی الذات محسوس العطا
۵۰
انت کالماء و نحن کالرحا
۵۱
انت کالریح و نحن کالغبار
۵۲
تختفی الریح و غبراها جهار
۵۳
تو بهاری ما چو باغ سبز خوش
۵۴
او نهان و آشکارا بخششش
۵۵
تو چو جانی ما مثال دست و پا
۵۶
قبض و بسط دست از جان شد روا
۵۷
تو چو عقلی ما مثال این زبان
۵۸
این زبان از عقل دارد این بیان
۵۹
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم
۶۰
که نتیجهٔ شادی فرخنده‌ایم
۶۱
جنبش ما هر دمی خود اشهدست
۶۲
که گواه ذوالجلال سرمدست
۶۳
گردش سنگ آسیا در اضطراب
۶۴
اشهد آمد بر وجود جوی آب
۶۵
ای برون از وهم و قال و قیل من
۶۶
خاک بر فرق من و تمثیل من
۶۷
بنده نشکیبد ز تصویر خوشت
۶۸
هر دمت گوید که جانم مفرشت
۶۹
هم‌چو آن چوپان که می‌گفت ای خدا
۷۰
پیش چوپان و محب خود بیا
۷۱
تا شپش جویم من از پیراهنت
۷۲
چارقت دوزم ببوسم دامنت
۷۳
کس نبودش در هوا و عشق جفت
۷۴
لیک قاصر بود از تسبیح و گفت
۷۵
عشق او خرگاه بر گردون زده
۷۶
جان سگ خرگاه آن چوپان شده
۷۷
چونک بحر عشق یزدان جوش زد
۷۸
بر دل او زد ترا بر گوش زد

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

پیشنهاد واژگانی؛ سرنخ پژوهشهم‌خوانی واژه، اثبات معنا یا نقش ادبی نیست؛ متن را بررسی کنید.ارجاع در سطح شعر است؛ بیت دقیق ثبت نشده است.

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
بیت دقیق و نقل‌قول در این رکورد ثبت نشده؛ ارجاع فعلی فقط به شعر است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.