نظامی · خمسه

بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکی شب از شب نوروز خوشتر
۲
چه شب کز روز عید اندوه کش‌تر
۳
سماع خرگهی در خرگه شاه
۴
ندیمی چند موزون طبع و دلخواه
۵
مقالت‌های حکمت باز کرده
۶
سخن‌های مضاحک ساز کرده
۷
به گرداگرد خرگاه کیانی
۸
فرو هشته نمدهای الانی
۹
دمه بردر کشیده تیغ فولاد
۱۰
سر نامحرمان را داده بر باد
۱۱
درون خرگه از بوی خجسته
۱۲
بخور عود و عنبر کله بسته
۱۳
نبید خوشگوار و عشرت خوش
۱۴
نهاده منقل زرین پر آتش
۱۵
زگال ارمنی بر آتش تیز
۱۶
سیاهانی چو زنگی عشرت‌انگیز
۱۷
چو مشک نافه در نشو گیاهی
۱۸
پس از سرخی همی گیرد سیاهی
۱۹
چرا آن مشک بید عود کردار
۲۰
شود بعد از سیاهی سرخ رخسار
۲۱
سیه را سرخ چون کرد آذرنگی
۲۲
چو بالای سیاهی نیست رنگی
۲۳
مگر کز روزگار آموخت نیرنگ
۲۴
که از موی سیاه ما برد رنگ
۲۵
به باغ مشعله دهقان انگشت
۲۶
بنفشه می‌درود و لاله می‌کشت
۲۷
سیه پوشیده چون زاغان کهسار
۲۸
گرفته خون خود در نای و منقار
۲۹
عقابی تیز خود کرده پر خویش
۳۰
سیه ماری فکنده مهره در پیش
۳۱
مجوسی ملتی هندوستانی
۳۲
چو زردشت آمده در زند خوانی
۳۳
دبیری از حبش رفته به بلغار
۳۴
به شنگرفی مدادی کرده بر کار
۳۵
زمستان گشته چون ریحان ازو خوش
۳۶
که ریحان زمستان آمد آتش
۳۷
صراحی چون خروسی ساز کرده
۳۸
خروسی کو به وقت آواز کرده
۳۹
ز رشک آن خروس آتشین تاج
۴۰
گهی تیهو بر آتش گاه دراج
۴۱
روان گشته به نقلان کبابی
۴۲
گهی کبک دری گه مرغ آبی
۴۳
ترنج و سیب لب بر لب نهاده
۴۴
چو در زرین صراحی لعل باده
۴۵
ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه
۴۶
گلستانی نهاده در نظر گاه
۴۷
ز بس نارنج و نار مجلس افروز
۴۸
شده در حقه بازی باد نوروز
۴۹
جهان را تازه‌تر دادند روحی
۵۰
بسر بردند صبحی در صبوحی
۵۱
ز چنگ ابریشم دستان نوازان
۵۲
دریده پردهای عشق بازان
۵۳
سرود پهلوی در ناله چنگ
۵۴
فکنده سوز آتش در دل سنگ
۵۵
کمانچه آه موسی وار می‌زد
۵۶
مغنی راه موسیقار می‌زد
۵۷
غزل برداشته رامشگر رود
۵۸
که بدرود ای نشاط و عیش بدرود
۵۹
چه خوش باغیست باغ زندگانی
۶۰
گر ایمن بودی از باد خزانی
۶۱
چه خرم کاخ شد کاخ زمانه
۶۲
گرش بودی اساس جاودانه
۶۳
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز
۶۴
که چون جا گرم کردی گویدت خیز
۶۵
چو هست این دیر خاکی سست بنیاد
۶۶
بباده‌اش داد باید زود بر باد
۶۷
ز فردا و زدی کس را نشان نیست
۶۸
که رفت آن از میان ویندر میان نیست
۶۹
یک امروز است ما را نقد ایام
۷۰
بر او هم اعتمادی نیست تا شام
۷۱
بیا تا یک دهن پر خنده داریم
۷۲
به می جان و جهان را زنده داریم
۷۳
به ترک خواب می‌باید شبی گفت
۷۴
که زیر خاک می‌باید بسی خفت
۷۵
ملک سرمست و ساقی باده در دست
۷۶
نوای چنگ می‌شد شست در شست
۷۷
در آمد گلرخی چون سرو آزاد
۷۸
ز دلداران خسرو با دل شاد
۷۹
که بر دربار خواهد بنده شاپور
۸۰
چه فرمائی در آید یا شود دور
۸۱
ز شادی درخواست جستن خسرو از جای
۸۲
دگر ره عقل را شد کار فرمای
۸۳
بفرمودش در آوردن به درگاه
۸۴
ز دلگرمی به جوش آمد دل شاه
۸۵
که بد دل در برش ز امید و از بیم
۸۶
به شمشیر خطر گشته به دو نیم
۸۷
همیشه چشم بر ره دل دو نیم است
۸۸
بلای چشم بر راهی عظیم است
۸۹
اگر چه هیچ غم بی‌دردسر نیست
۹۰
غمی از چشم بر راهی بتر نیست
۹۱
مبادا هیچکس را چشم بر راه
۹۲
کز او رخ زرد گردد عمر کوتاه
۹۳
در آمد نقش بند مانوی دست
۹۴
زمین را نقشهای بوسه می‌بست
۹۵
زمین بوسید و خود بر جای می‌بود
۹۶
به رسم بندگان بر پای می‌بود
۹۷
گرامی کردش از تمکین خود شاه
۹۸
نشاند او را و خالی کرد خرگاه
۹۹
بپرسید از نشان کوه و دشتش
۱۰۰
شگفتی‌ها که بود از سر گذشتش
۱۰۱
دعا برداشت اول مرد هشیار
۱۰۲
که شه را زندگانی باد بسیار
۱۰۳
مظفر باد بر دشمن سپاهش
۱۰۴
میفتاد از سر دولت کلاهش
۱۰۵
مرادش با سعادت رهسپر باد
۱۰۶
ز نو هر روزش اقبالی دگر باد
۱۰۷
حدیث بنده را در چاره سازی
۱۰۸
بساطی هست با لختی درازی
۱۰۹
چو شه فرمود گفتن چون نگویم
۱۱۰
رضای شاه جویم چون نجویم
۱۱۱
وز اول تا به آخر آنچه دانست
۱۱۲
فرو خواند آنچه خواندن می‌توانست
۱۱۳
از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوه
۱۱۴
وز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه
۱۱۵
به هر چشمه شدن هر صبح گاهی
۱۱۶
بر آوردن مقنع وار ماهی
۱۱۷
وز آن صورت به صورت باز خوردن
۱۱۸
به افسون فتنه‌ای را فتنه کردن
۱۱۹
وز آن چون هندوان بردن ز راهش
۱۲۰
فرستادن به ترکستان شاهش
۱۲۱
سخن چون زان بهار نو برآمد
۱۲۲
خروشی بیخود از خسرو برآمد
۱۲۳
به خواهش گفت کان خورشید رخسار
۱۲۴
بگو تا چون به دست آمد دگر بار
۱۲۵
مهندس گفت کردم هوشیاری
۱۲۶
دگر اقبال خسرو کرد یاری
۱۲۷
چو چشم تیر گر جاسوس گشتم
۱۲۸
به دکان کمانگر برگذشتم
۱۲۹
به دست آوردم آن سرو روان را
۱۳۰
بت سنگین دل سیمین میان را
۱۳۱
چه دیدم؟ تیزرائی تازه روئی
۱۳۲
مسیحی بسته در هر تار موئی
۱۳۳
همه رخ گل چو بادامه ز نغزی
۱۳۴
همه تن دل چو بادام دو مغزی
۱۳۵
میانی یافتم کز ساق تا روی
۱۳۶
دو عالم را گره بسته به یک موی
۱۳۷
دهانی کرده بر تنگیش زوری
۱۳۸
چو خوزستانی اندر چشم موری
۱۳۹
نبوسیده لبش بر هیچ هستی
۱۴۰
مگر آیینه را آن هم به مستی
۱۴۱
نکرده دست او با کس درازی
۱۴۲
مگر با زلف خود وانهم به بازی
۱۴۳
بسی لاغرتر از مویش میانش
۱۴۴
بسی شیرین‌تر از نامش دهانش
۱۴۵
اگر چه فتنه عالم شد آن ماه
۱۴۶
چو عالم فتنه شد بر صورت شاه
۱۴۷
چو مه را دل به رفتن تیز کردم
۱۴۸
پس آنگه چاره شبدیز کردم
۱۴۹
رونده ماه را بر پشت شبرنگ
۱۵۰
فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ
۱۵۱
من اینجا مدتی رنجور ماندم
۱۵۲
بدین عذر از رکابش دور ماندم
۱۵۳
کنون دانم که آن سختی کشیده
۱۵۴
به مشگوی ملک باشد رسیده
۱۵۵
شه از دلدادگی در بر گرفتش
۱۵۶
قدم تا فرق در گوهر گرفتش
۱۵۷
سپاسش را طراز آستین کرد
۱۵۸
بر او بسیار بسیار آفرین کرد
۱۵۹
حدیث چشمه و سر شستن ماه
۱۶۰
درستی داد قولش را بر شاه
۱۶۱
ملک نیز آنچه در ره دید یسکر
۱۶۲
یکایک باز گفت از خیر و از شر
۱۶۳
حقیقت گشتشان کان مرغ دمساز
۱۶۴
به اقصای مداین کرده پرواز
۱۶۵
قرار آن شد که دیگر باره شاپور
۱۶۶
چو پروانه شود دنبال آن نور
۱۶۷
زمرد را سوی کان آورد باز
۱۶۸
ریاحین را به بستان آورد باز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.