نظامی · خمسه

بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خوشا ملکا که ملک زندگانی است
۲
بها روزا که آن روز جوانی است
۳
نه هست از زندگی خوشتر شماری
۴
نه از روز جوانی روزگاری
۵
جهان خسرو که سالار جهان بود
۶
جوان بود و عجب خوشدل جوان بود
۷
نخوردی بی‌غنا یک جرعه باده
۸
نه بی‌مطرب شدی طبعش گشاده
۹
مغنی را که پارنجی ندادی
۱۰
به هر دستان کم از گنجی ندادی
۱۱
به عشرت بود روزی باده در دست
۱۲
مهین بانو در آمد شاد و بنشست
۱۳
ملک تشریف خاص خویش دادش
۱۴
ز دیگر وقتها دل بیش دادش
۱۵
چو آمد وقت خوان دارای عالم
۱۶
ز موبد خواست رسم باج برسم
۱۷
به هر خوردی که خسرو دستگه داشت
۱۸
حدیث باج برسم را نگه داشت
۱۹
حساب باج برسم آنچنان است
۲۰
که او بر چاشنی‌گیری نشان است
۲۱
اجازت باشد از فرمان موبد
۲۲
خورشها را که این نیک است و آن بد
۲۳
به می خوردن نشاند آن گه مهان را
۲۴
همان فرخنده بانوی جهان را
۲۵
به جام خاص می می‌خورد با او
۲۶
سخن از هر دری می‌کرد با او
۲۷
چو از جام نبید تلخ شد مست
۲۸
حکایت را به شیرین باز پیوست
۲۹
ز شیرین قصه آوارگی کرد
۳۰
به دل شادی به لب غمخوارگی کرد
۳۱
که بانو را برادر زاده‌ای بود
۳۲
چو گل خندان چو سرو آزاده‌ای بود
۳۳
شنیدم کادهم توسن کشیدش
۳۴
چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش
۳۵
مرا از خانه پیکی آمد امروز
۳۶
خبر آورد از آن ماه دل‌افروز
۳۷
گر اینجا یک دو هفته باز مانم
۳۸
بر آن عزمم که جایش باز دانم
۳۹
فرستم قاصدی تا بازش آرد
۴۰
بسان مرغ در پروازش آرد
۴۱
مهین بانو چو کرد این قصه را گوش
۴۲
فرو ماند از سخن بی‌صبر و بیهوش
۴۳
به خدمت بر زمین غلطید چون خاک
۴۴
خروشی بر کشید از دل شغبناک
۴۵
که آن در کو که گر بینم به خوابش
۴۶
نه در دامن که در دریای آبش
۴۷
به نوک چشمش از دریا برآرم
۴۸
به جان بسپارمش پس جان سپارم
۴۹
پس آنگه بوسه زد بر مسند شاه
۵۰
که مسند بوس بادت زهره و ماه
۵۱
ز ماهی تا به ماه افسر پرستت
۵۲
ز مشرق تا به مغرب زیر دستت
۵۳
من آنگه گفتم او آید فرادست
۵۴
که اقبال ملک در بنده پیوست
۵۵
چو اقبال تو با ما سر در آرد
۵۶
چنین بسیار صید از در درآرد
۵۷
اگر قاصد فرستد سوی او شاه
۵۸
مرا باید ز قاصد کردن آگاه
۵۹
به حکم آنکه گلگون سبک خیز
۶۰
بدو بخشم ز همزادان شبدیز
۶۱
که با شبدیز کس هم تک نباشد
۶۲
جز این گلگون اگر بدرک نباشد
۶۳
اگر شبدیز با ماه تمامست
۶۴
به همراهیش گلگون تیز گامست
۶۵
و گر شبدیز نبود مانده بر جای
۶۶
به جز گلگون که دارد زیر او پای
۶۷
ملک فرمود تا آن رخش منظور
۶۸
برند از آخور او سوی شاپور
۶۹
وز آنجا یک تنه شاپور برخاست
۷۰
دو اسبه راه رفتن را بیاراست
۷۱
سوی ملک مداین رفت پویان
۷۲
گرامی ماه را یک ماه جویان
۷۳
به مشگو در نبود آن ماه رخسار
۷۴
مع‌القصه به قصر آمد دگر بار
۷۵
در قصر نگارین زد زمانی
۷۶
کس آمد دادش از خسرو نشانی
۷۷
درون بردندش از در شادمانه
۷۸
به خلوتگاه آن شمع زمانه
۷۹
چو سر در قصر شیرین کرد شاپور
۸۰
عقوبت باره‌ای دید از جهان دور
۸۱
نشسته گوهری در بیضه سنگ
۸۲
بهشتی پیکری در دوزخ تنگ
۸۳
رخش چون لعل شد زان گوهر پاک
۸۴
نمازش بر دو رخ مالید بر خاک
۸۵
ثناها کرد بر روی چو ماهش
۸۶
بپرسید از غم و تیمار راهش
۸۷
که چون بودی و چون رستی ز بیداد
۸۸
که از بندت نبود این بنده آزاد
۸۹
امیدم هست کاین سختی پسین است
۹۰
دلم زین پس به شادی بر یقین است
۹۱
یقین میدان که گر سختی کشیدی
۹۲
از آن سختی به آسانی رسیدی
۹۳
چه جایست اینکه بس دلگیر جایست
۹۴
که زد رایت که بس شوریده رایست
۹۵
در این ظلمت ولایت چون دهد نور
۹۶
بدین دوزخ قناعت چون کند حور
۹۷
مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ
۹۸
که تو لعلی و باشد لعل در سنگ
۹۹
چو نقش چین در آن نقاش چین دید
۱۰۰
کلید کام خود در آستین دید
۱۰۱
نهاد از شرمناکی دست بر رخ
۱۰۲
سپاسش برد و بازش داد پاسخ
۱۰۳
که گر غمهای دیده بر تو خوانم
۱۰۴
ستم‌های کشیده بر تو رانم
۱۰۵
نه در گفت آید و نه در شنیدن
۱۰۶
قلم باید به حرفش در کشیدن
۱۰۷
بدان مشگو که فرمودی رسیدم
۱۰۸
در او مشتی ملالت دیده دیدم
۱۰۹
بهم کرده کنیزی چند جماش
۱۱۰
غلام وقت خود کای خواجه خوشباش
۱۱۱
چو زهره بر گشاده دست و بازو
۱۱۲
بهای خویش دیده در ترازو
۱۱۳
چو من بودم عروسی پارسائی
۱۱۴
از آن مشتی جلب جستم جدائی
۱۱۵
دل خود بر جدائی راست کردم
۱۱۶
وز ایشان کوشکی درخواست کردم
۱۱۷
دلم از رشک پر خوناب کردند
۱۱۸
بدین عبرت گهم پرتاب کردند
۱۱۹
صبور آباد من گشت این سیه سنگ
۱۲۰
که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ
۱۲۱
چو کردند اختیار این جای دلگیر
۱۲۲
ضرورت ساخت می‌باید چه تدبیر
۱۲۳
پس آنگه گفت شاپورش که برخیز
۱۲۴
که فرمان این چنین داد است پرویز
۱۲۵
وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش
۱۲۶
به گلزار مراد شاه راندش
۱۲۷
چو زین بر پشت گلگون بست شیرین
۱۲۸
به پویه دستبرد از ماه و پروین
۱۲۹
بدان پرندگی زیرش همائی
۱۳۰
پری می‌بست در هر زیر پائی
۱۳۱
وز آن سو خسرو اندر کار مانده
۱۳۲
دلش در انتظار یار مانده
۱۳۳
اگر چه آفت عمر انتظار است
۱۳۴
چو سر با وصل دارد سهل کار است
۱۳۵
چو خوشتر زانکه بعد از انتظاری
۱۳۶
به امیدی رسد امید واری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.