بخش ۶۲ - مردن مریم و تعزیتنامه شیرین به خسرو از راه باد افراه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در اندیش ای حکیم از کار ایام
۲
که پاداش عمل باشد سرانجام
۳
نماند ضایع ار نیک است اگر دون
۴
کمر بسته بدین کار است گردون
۵
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد
۶
به شیرین آن چنان تلخی فرستاد
۷
چنان افتاد تقدیر الهی
۸
که بر مریم سر آمد پادشاهی
۹
چنین گویند شیرین تلخ زهری
۱۰
به خوردش داد از آن کو خورد بهری
۱۱
و گرمی راست خواهی بگذر از زهر
۱۲
به زهرآلود همت بردش از دهر
۱۳
به همت هندوان چون بر ستیزند
۱۴
ز شاخ خشک برگتر بریزند
۱۵
فسون سازان که از مه مهره سازند
۱۶
به چشم افسای همت حقه بازند
۱۷
چو مریم روزه مریم نگه داشت
۱۸
دهان در بست از آن شکر که شه داشت
۱۹
برست از چنگ مریم شاه عالم
۲۰
چنانک آبستنان از چنگ مریم
۲۱
درخت مریمش چون از بر افتاد
۲۲
ز غم شد چون درخت مریم آزاد
۲۳
ولیک از بهر جاه و احترامش
۲۴
ز ماتم داشت آیینی تمامش
۲۵
نرفت از حرمتش بر تخت ماهی
۲۶
نپوشید از سلبها جز سیاهی
۲۷
چو شیرین را خبر دادند ازین کار
۲۸
همش گل در حساب افتاد هم خار
۲۹
به نوعی شادمان گشت از هلاکش
۳۰
که رست از رشک بردن جان پاکش
۳۱
به دیگر نوع غمگین گشت و دلسوز
۳۲
که عاقل بود و میترسید از آن روز
۳۳
ز بهر خاطر خسرو یکی ماه
۳۴
ز شادی کرد دست خویش کوتاه
۳۵
پس از ماهی که خار از ریش برخاست
۳۶
جهان را این غبار از پیش برخاست
۳۷
دلش تخم هوس فرمود کشتن
۳۸
جواب نامه خسرو نوشتن
۳۹
سخنهائی که او را بود در دل
۴۰
فشاند از طیرگی چون دانه در گل
۴۱
نویسنده چو بر کاغذ قلم زد
۴۲
به ترتیب آن سخنها را رقم زد
۴۳
سخن را از حلاوت کرد چون قند
۴۴
سرآغاز سخن را داد پیوند
۴۵
بنام پادشاه پادشاهان
۴۶
گناه آمرز مشتی عذرخواهان
۴۷
خداوندی که مار کار سازست
۴۸
ز ما و خدمت ما بینیازست
۴۹
نه پیکر خالق پیکرنگاران
۵۰
به حیرت زین شمار اختر شماران
۵۱
زمین تا آسمان خورشید تا ماه
۵۲
به ترکستان فضلش هندوی راه
۵۳
دهد بی حق خدمت خلق را قوت
۵۴
نگارد بیقلم در سنگ یاقوت
۵۵
ز مرغ و مور در دریا و در کوه
۵۶
نماند جاودان کس را در اندوه
۵۷
گه نعمت دهد نقصان پذیری
۵۸
کند هنگام حیرت دستگیری
۵۹
چو از شکرش فرامش کار گردیم
۶۰
بمالد گوش تا بیدار گردیم
۶۱
به حکم اوست در قانون بینش
۶۲
تغیرهای حال آفرینش
۶۳
گهی راحت کند قسمت گهی رنج
۶۴
گهی افلاس پیش آرد گهی گنج
۶۵
جهان را نیست کاری جز دو رنگی
۶۶
گهی رومی نماید گاه زنگی
۶۷
گه از بیداد این آن را دهد داد
۶۸
گه از تیمار آن این را کند شاد
۶۹
چه خوش گفتا لهاوری به طوسی
۷۰
که مرگ خر بود سگ را عروسی
۷۱
نه هر قسمت که پیش آید نشاطست
۷۲
نه هر پایه که زیر افتد بساطست
۷۳
چو روزی بخش ما روزی چنین کرد
۷۴
گهی روزی دوا باشد گهی درد
۷۵
خردمند آن بود کو در همه کار
۷۶
بسازد گاه با گل گاه با خار
۷۷
جهاندار مهین خورشید آفاق
۷۸
که زد بر فرق هفت اورنگ شش طاق
۷۹
جهان دارد به زیر پادشاهی
۸۰
سری و با سری صاحب کلاهی
۸۱
بهشت از حضرتش میعادگاهی است
۸۲
ز باغ دولتش طوبی گیاهی است
۸۳
درین دوران که مه تا ماهی اوراست
۸۴
ز ماهی تا به ماه آگاهی اوراست
۸۵
خبر دارد که روز و شب دو رنگ است
۸۶
نوالش گه شکرگاهی شرنگ است
۸۷
درین صندل سرای آبنوسی
۸۸
گهی ماتم بود گاهی عروسی
۸۹
عروس شاه اگر در زیر خاکست
۹۰
عروسان دگر دارد چه باکست
۹۱
فلک زان داد بر رفتن دلیرش
۹۲
که بود آگه ز شاه و زود سیریش
۹۳
از او به گرچه شه را همدمی نیست
۹۴
شهنشه زود سیر آمد غمی نیست
۹۵
نظر بر گلستانی دیگر آرد
۹۶
و زو به دلستانی در بر آرد
۹۷
دریغ آنست کان لعبت نماند
۹۸
وگرنه هر که ماند عیش راند
۹۹
مرنج ای شاه نازک دل بدین رنج
۱۰۰
که گنج است آن صنم در خاک به گنج
۱۰۱
مخور غم کادمی غم برنتابد
۱۰۲
چو غم گفتی زمین هم برنتابد
۱۰۳
برنجد نازنین از غم کشیدن
۱۰۴
نسازد نازکان را غم چشیدن
۱۰۵
عنان آن به که از مریم بتابی
۱۰۶
که گر عیسی شوی گردش نیابی
۱۰۷
اگر در تخته رفت آن نازنین جفت
۱۰۸
به ترک تخت شاهی چون توان گفت
۱۰۹
به می بنشین ز مژگان می چه ریزی
۱۱۰
غمت خیزد گر از غم برنخیزی
۱۱۱
نه هر کش پیش میری پیش میرد
۱۱۲
بدین سختی غمی در پیش گیرد
۱۱۳
تو زی کو مرد و هر کو زاد روزی
۱۱۴
به مرگش تن بباید داد روزی
۱۱۵
به نالیدن مکن بر مرده بیداد
۱۱۶
که مرده صابری خواهد نه فریاد
۱۱۷
چو کار کالبد گیرد تباهی
۱۱۸
نه درویشی به کار آید نه شاهی
۱۱۹
ز بهر چشمهای مخروش و مخراش
۱۲۰
ز فیض دجله گو یک قطره کم باش
۱۲۱
به شادی بر لب شط جامجم گیر
۱۲۲
کهن زنبیلی از بغداد کم گیر
۱۲۳
دل نغنوده بی او بغنوادت
۱۲۴
چنان کز دیده رفت از دل روادت
۱۲۵
اگر سروی شد از بستان عالم
۱۲۶
تو باقی مان که هستی جان عالم
۱۲۷
مخور غم تا توانی باده خور شاد
۱۲۸
مبادا کز سرت موئی برد باد
۱۲۹
اگر هستی شود دور از تو از دست
۱۳۰
بحمدالله چو تو هستی همه هست
۱۳۱
تو در قدری و در تنها نکوتر
۱۳۲
تو لعلی لعل بیهمتا نکوتر
۱۳۳
به تنهائی قناعت کن چو خورشید
۱۳۴
که همسر شرک شد در راه جمشید
۱۳۵
اگر با مرغ باید مرغ را خفت
۱۳۶
تو سیمرغی بود سیمرغ بیجفت
۱۳۷
مرنج ار با تو آن گوهر نماند
۱۳۸
تو کانی کان ز گوهر در نماند
۱۳۹
سر آن بهتر که او همسر ندارد
۱۴۰
گهر آن به که هم گوهر ندارد
۱۴۱
گر آهوئی ز صحرا رفت بگذار
۱۴۲
که در صحرا بود زین جنس بسیار
۱۴۳
و گر یک دانه رفت از خرمن شاه
۱۴۴
فدا بادش فلک با خرمن ماه
۱۴۵
گلی گر شد چه باید دید خاری
۱۴۶
عوض باشد گلی را نوبهاری
۱۴۷
بتی گر کسر شد کسری بماناد
۱۴۸
غم مریم مخور عیسی بماناد