بخش ۷۵ - پاسخ دادن شیرین خسرو را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به خدمت شمسه خوبان خلخ
۲
زمین را بوسه داد و داد پاسخ
۳
که دایم شهریارا کامران باش
۴
به صاحب دولتی صاحبقران باش
۵
مبادا بی تو هفت اقلیم را نور
۶
غبار چشم زخم از دولتت دور
۷
هزارت حاجت از شاهی رواباد
۸
هزارت سال در شاهی بقاباد
۹
کسی کو باده بر یادت کند نوش
۱۰
گر آنکس خود منم بادت در آغوش
۱۱
بس است این زهر شکر گون فشاندن
۱۲
بر افسون خواندهای افسانه خواندن
۱۳
سخنهای فسونآمیز گفتن
۱۴
حکایتهای بادانگیز گفتن
۱۵
به نخجیر آمدن با چتر زرین
۱۶
نهادن منتی بر قصر شیرین
۱۷
نباشد پادشاهی را گزندی
۱۸
زدن بر مستمندی ریشخندی
۱۹
به صید اندر سگی توفیر کردن
۲۰
به توفیر آهوئی نخجیر کردن
۲۱
چو من گنجی که مهرم خاک نشکست
۲۲
به سردستی نیایم بر سر دست
۲۳
تو زین بازیچهها بسیار دانی
۲۴
وزین افسانها بسیار خوانی
۲۵
خلاف آن شد که با من در نگیرد
۲۶
گل آرد بید لیکن برنگیرد
۲۷
تو آن رودی که پایانت ندانم
۲۸
چو دریا راز پنهانت ندانم
۲۹
من آن خانیچهام کابم عیانست
۳۰
هر آنچم در دل آید بر زبانست
۳۱
کسی در دل چو دریا کینه دارد
۳۲
که دندان چون صدف در سینه دارد
۳۳
حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟
۳۴
کزین چربی و شیرینی شود رام؟
۳۵
شکر گفتاریت را چون نیوشم
۳۶
که من خود شهد و شکر میفروشم
۳۷
زبانی تیز میبینم دگر هیچ
۳۸
جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ
۳۹
سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی
۴۰
نگوئی سخته اما سخت گوئی
۴۱
سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست
۴۲
که هر کس را درین غار اژدهائیست
۴۳
سخن با تو نگویم تا نسنجم
۴۴
نسنجیده مگو تا من نرنجم
۴۵
قرار کارها دیر اوفتد دیر
۴۶
که من آیینه بردارم تو شمشیر
۴۷
سخن در نیک و بد دارد بسی روی
۴۸
میان نیک و بد باشد یکی موی
۴۹
درین محمل کسی خوشدل نشیند
۵۰
که چشم زاغ پیش از پس ببیند
۵۱
سر و سنگست نام و ننگ زنهار
۵۲
مزن بر آبگینه سنگ زنهار
۵۳
سخن تا چند گوئی از سر دست
۵۴
همانا هم تو مستی هم سخن مست
۵۵
سخن کان از دماغ هوشمند است
۵۶
گر از تحتالثری آید بلند است
۵۷
سخنگو چون سخن بیخود نگوید
۵۸
اگر جز بد نگوید بد نگوید
۵۹
سخن باید که با معیار باشد
۶۰
که پر گفتن خران را بار باشد
۶۱
یکی زین صد که میگوئی رهی را
۶۲
نگوید مطربی لشگر گهی را
۶۳
اگر گردی به درد سر کشیدن
۶۴
ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن
۶۵
گرت باید به یک پوشیده پیغام
۶۶
برآوردن توانی صد چنین کام
۶۷
عروسی را چو من کردی حصاری
۶۸
پس از عالم عروسی چشم داری
۶۹
ببین در اشک مروارید پوشم
۷۰
مکن بازی به مروارید گوشم
۷۱
به آه عنبرینم بین که چونست
۷۲
که عقد عنبرینهام پر ز خونست
۷۳
لب چون نار دانم بین چه خرد است
۷۴
که نارم راز بستان دزد بر است
۷۵
مگر بر فندق دستم زنی سنگ
۷۶
که عناب لبم دارد دلی تنگ
۷۷
مبارک رویم اما در عماری
۷۸
مبارک بادم این پرهیزگاری
۷۹
مکن گستاخی از چشمم بپرهیز
۸۰
که در هر غمزه دارد دشنه تیز
۸۱
هر آن موئی که در زلفم نهفته است
۸۲
بر او ماری سیه چون قیر خفته است
۸۳
ترا با من دم خوش در نگیرد
۸۴
به قندیل یخ آتش در نگیرد
۸۵
به طمع این رسن در چه نیفتم
۸۶
به حرص این شکار از ره نیفتم
۸۷
دلت بسیار گم میگردد از راه
۸۸
درو زنگی بباید بستن از آه
۸۹
نبینی زنگ در هر کاروانی
۹۰
ز بهر پاس میدارد فغانی
۹۱
سحر تا کاروان نارد شباهنگ
۹۲
نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ
۹۳
غلط رانی که زخمهات مطلق افتاد
۹۴
بر ادهم میزدی بر ابلق افتاد
۹۵
به هندوستان جنیبت میدواندی
۹۶
غلط شد ره به بابل باز ماندی
۹۷
به دریا میشدی در شط نشستی
۹۸
به گل رغبت نمودی لاله بستی
۹۹
به جان داروی شیرین ساز کردی
۱۰۰
ولی روزه به شکر باز کردی
۱۰۱
ترا من یار و آنگه جز منت یار؟
۱۰۲
ترا این کار و آنگه با منت کار؟
۱۰۳
مکن چندین بر این غمخوار خواری
۱۰۴
که کردی پیش از این بسیار زاری
۱۰۵
برو فرموش کن ده راندهای را
۱۰۶
رها کن در دهی واماندهای را
۱۰۷
چو فرزندی پدر مادر ندیده
۱۰۸
یتیمانه به لقمه پروریده
۱۰۹
چو غولی مانده در بیغوله گاهی
۱۱۰
که آنجا نگذرد موری به ماهی
۱۱۱
ز تو کامی ندیده در زمانه
۱۱۲
شده تیر ملامت را نشانه
۱۱۳
در این سنگم رها کن زار و بی زور
۱۱۴
دگر سنگی برونه تا شود گور
۱۱۵
چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ
۱۱۶
بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ
۱۱۷
همان پندارم ای دلدار دلسوز
۱۱۸
که افتادم ز شبدیز اولین روز
۱۱۹
جوانمردی کن از من بار بردار
۱۲۰
گل افشانی بس از ره خار بردار
۱۲۱
گل افشاندن غبار انگیختن چند
۱۲۲
نمک خوردن نمکدان ریختن چند
۱۲۳
بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم
۱۲۴
ز خان و مان خویش آواره گشتم
۱۲۵
مرا آن روز شادی کرد بدرود
۱۲۶
که شیرین را رها کردی به شهرود
۱۲۷
من مسکین که و شهر مداین
۱۲۸
چه شاید کردن (المقدور کاین)
۱۲۹
ترا مثل تو باید سر بلندی
۱۳۰
چه برخیزد ز چون من مستمندی
۱۳۱
چه آنجا کن کز او آبی برآید
۱۳۲
رگ آنجا زن کز او خونی گشاید
۱۳۳
بنای دوستی بر باد دادی
۱۳۴
مگر کاکنون اساس نو نهادی
۱۳۵
گلیم نو کز او گرمی نیاید
۱۳۶
کهن گردد کجا گرمی فزاید
۱۳۷
درختی کز جوانی کوژ برخاست
۱۳۸
چو خشک و پیر گردد کی شود راست
۱۳۹
قدم برداشتی و رنجه بودی
۱۴۰
کرم کردی خدواندی نمودی
۱۴۱
ولیک امشب شب در ساختن نیست
۱۴۲
امید حجره وا پرداختن نیست
۱۴۳
هنوز این زیربا در دیگ خامست
۱۴۴
هنوز اسباب حلوا ناتمام است
۱۴۵
تو امشب بازگرد از حکمرانی
۱۴۶
به مستان کرد نتوان میهمانی
۱۴۷
چو وقت آید که گردد پخته این کار
۱۴۸
توانم خواندنت مهمان دگربار
۱۴۹
به عالم وقت هر چیزی پدید است
۱۵۰
در هر گنج را وقتی کلید است
۱۵۱
نبینی مرغ چون بیوقت خواند
۱۵۲
بجای پرفشانی سر فشاند