بخش ۱۱۳ - جان دادن شیرین در دخمه خسرو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو صبح از خواب نوشین سر برآورد
۲
هلاک جان شیرین بر سر آورد
۳
سیاهی از حبش کافور میبرد
۴
شد اندر نیمه ره کافوردان خرد
۵
ز قلعه زنگیی در ماه میدید
۶
چو مه در قلعه شد زنگی بخندید
۷
بفرمودش به رسم شهریاری
۸
کیانی مهدی از عود قماری
۹
گرفته مهد را در تخته زر
۱۰
بر آموده به مروارید و گوهر
۱۱
به آئین ملوک پارسی عهد
۱۲
بخوابانید خسرو را در آن مهد
۱۳
نهاد آن مهد را بر دوش شاهان
۱۴
به مشهد برد وقت صبح گاهان
۱۵
جهانداران شده یکسر پیاده
۱۶
بگرداگرد آن مهد ایستاده
۱۷
قلم ز انگشت رفته باربد را
۱۸
بریده چون قلم انگشت خود را
۱۹
بزرگ امید خرد امید گشته
۲۰
بلرزانی چو برگ بید گشته
۲۱
به آواز ضغیف افغان برآورد
۲۲
که ما را مرگ شاه از جان برآورد
۲۳
پناه و پشت شاهان عجم کو
۲۴
سپهسالار و شمشیر و علم کو
۲۵
کجا کان خسرو دنییش خوانند
۲۶
گهی پرویز و گه کسریش خوانند
۲۷
چو در راه رحیل آمد روارو
۲۸
چه جمشید و چه کسری و چه خسرو
۲۹
گشاده سر کنیزان و غلامان
۳۰
چو سروی در میان شیرین خرامان
۳۱
نهاده گوهرآگین حلقه در گوش
۳۲
فکنده حلقههای زلف بر دوش
۳۳
کشیده سرمهها در نرگس مست
۳۴
عروسانه نگار افکنده بر دست
۳۵
پرندی زرد چون خورشید بر سر
۳۶
حریری سرخ چون ناهید در بر
۳۷
پس مهد ملک سرمست میشد
۳۸
کسی کان فتنه دید از دست میشد
۳۹
گشاده پای در میدان عهدش
۴۰
گرفته رقص در پایان مهدش
۴۱
گمان افتاد هر کس را که شیرین
۴۲
ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین
۴۳
همان شیرویه را نیز این گمان بود
۴۴
که شیرین را بر او دل مهربان بود
۴۵
همه ره پای کوبان میشد آن ماه
۴۶
بدینسان تا به گنبد خانه شاه
۴۷
پس او در غلامان و کنیزان
۴۸
ز نرگس بر سمن سیماب ریزان
۴۹
چو مهد شاه در گنبد نهادند
۵۰
بزرگان روی در روی ایستادند
۵۱
میان دربست شیرین پیش موبد
۵۲
به فراشی درون آمد به گنبد
۵۳
در گنبد به روی خلق در بست
۵۴
سوی مهد ملک شد دشنه در دست
۵۵
جگرگاه ملک را مهر برداشت
۵۶
ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت
۵۷
بدان آیین که دید آن زخم را ریش
۵۸
همانجا دشنهای زد بر تن خویش
۵۹
به خون گرم شست آن خوابگه را
۶۰
جراحت تازه کرد اندام شه را
۶۱
پس آورد آنگهی شه را در آغوش
۶۲
لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش
۶۳
به نیروی بلند آواز برداشت
۶۴
چنان کان قوم از آوازش خبر داشت
۶۵
که جان با جان و تن و با تن به پیوست
۶۶
تن از دوری و جان از داوری رست
۶۷
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب
۶۸
مبارک باد شیرین را شکر خواب
۶۹
به آمرزش رساد آن آشنائی
۷۰
که چون اینجا رسد گوید دعائی
۷۱
کالهی تازه دار این خاکدان را
۷۲
بیامرز این دو یار مهربان را
۷۳
زهی شیرین و شیرین مردن او
۷۴
زهی جان دادن و جان بردن او
۷۵
چنین واجب کند در عشق مردن
۷۶
به جانان جان چنین باید سپردن
۷۷
نه هر کو زن بود نامرد باشد
۷۸
زن آن مرد است کو بیدرد باشد
۷۹
بسا رعنا زنا کو شیر مرد است
۸۰
بسا دیبا که شیرش در نورد است
۸۱
غباری بر دمید از راه بیداد
۸۲
شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد
۸۳
بر آمد ابری از دریای اندوه
۸۴
فرو بارید سیلی کوه تا کوه
۸۵
ز روی دشت بادی تند برخاست
۸۶
هوا را کرد با خاک زمین راست
۸۷
بزرگان چون شدند آگه ازین راز
۸۸
برآوردند حالی یکسر آواز
۸۹
که احسنت ای زمان وای زمین زه
۹۰
عروسان را به دامادان چنین ده
۹۱
چو باشد مطرب زنگی و روسی
۹۲
نشاید کرد ازین بهتر عروسی
۹۳
دو صاحب تاج را هم تخت کردند
۹۴
در گنبد بر ایشان سخت کردند
۹۵
وز آنجا باز پس گشتند غمناک
۹۶
نوشتند این مثل بر لوح آن خاک
۹۷
که جز شیرین که در خاک درشتست
۹۸
کسی از بهر کس خود را نکشت است
۹۹
منه دل بر جهان کین سرد ناکس
۱۰۰
وفا داری نخواهد کرد با کس
۱۰۱
چه بخشد مرد را این سفله ایام
۱۰۲
که یک یک باز نستاند سرانجام
۱۰۳
به صد نوبت دهد جانی به آغاز
۱۰۴
به یک نوبت ستاند عاقبت باز
۱۰۵
چو بر پائی طلسمی پیچ پیچی
۱۰۶
چو افتادی شکستی هیچ هیچی
۱۰۷
درین چنبر که محکم شهر بندیست
۱۰۸
نشان ده گردنی کو بی کمندیست
۱۰۹
نه با چنبر توان پرواز کردن
۱۱۰
نه بتوان بند چنبر باز کردن
۱۱۱
درین چنبر گشایش چون نمائیم
۱۱۲
چو نگشادست کس ما چون گشائیم
۱۱۳
همان به کاندرین خاک خطرناک
۱۱۴
ز جور خاک بنشینیم بر خاک
۱۱۵
بگرییم از برای خویش یکبار
۱۱۶
که بر ما کم کسی گرید چو ما زار
۱۱۷
شنیدستم که افلاطون شب و روز
۱۱۸
به گریه داشتی چشم جهانسوز
۱۱۹
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست
۱۲۰
بگفتا چشم کس بیهوده نگریست
۱۲۱
از آن گریم که جسم و جان دمساز
۱۲۲
بهم خو کردهاند از دیرگه باز
۱۲۳
جدا خواهند گشت از آشنائی
۱۲۴
همی گریم بدان روز جدائی
۱۲۵
رهی خواهی شدن کان ره درازست
۱۲۶
به بیبرگی مشو بیبرگ و سازست
۱۲۷
بپای جان توانی شد بر افلاک
۱۲۸
رها کن شهر بند خاک بر خاک
۱۲۹
مگو بر بام گردون چون توان رفت
۱۳۰
توان رفت ارز خود بیرون توان رفت
۱۳۱
بپرس از عقل دوراندیش گستاخ
۱۳۲
که چون شاید شدن بر بام این کاخ
۱۳۳
چنان کز عقل فتوی میستانی
۱۳۴
علم برکش بر این کاخ کیانی
۱۳۵
خرد شیخ الشیوخ رای تو بس
۱۳۶
ازو پرس آنچه میپرسی نه از کس
۱۳۷
سخن کز قول آن پیر کهن نیست
۱۳۸
بر پیران وبال است آن سخن نیست
۱۳۹
خرد پای و طبیعت بند پایست
۱۴۰
نفس یک یک چو سوهان بند سایست
۱۴۱
بدین زرین حصار آن شد برومند
۱۴۲
که از خود برگرفت این آهنین بند
۱۴۳
چو این خصمان که از یارت برارند
۱۴۴
بر آن کارند کز کارت برآرند
۱۴۵
ازین خرمن مخور یک دانه گاورس
۱۴۶
برو میلرز و بر خود نیز میترس
۱۴۷
چو عیسی خر برون برزین تنی چند
۱۴۸
بمان در پای گاوان خرمنی چند
۱۴۹
ازین نه گاوپشت آدمیخوار
۱۵۰
بنه بر پشت گاوافکن زمینوار
۱۵۱
اگر زهره شوی چون بازکاوی
۱۵۲
درین خر پشته هم بر پشت گاوی
۱۵۳
بسا تشنه که بر پندار بهبود
۱۵۴
فریب شورهای کردش نمک سود
۱۵۵
بسا حاجی که خود را از اشتر انداخت
۱۵۶
که تلخک را ز ترشک باز نشناخت
۱۵۷
حصار چرخ چون زندان سرائیست
۱۵۸
کمر در بسته گردش اژدهائیست
۱۵۹
چگونه تلخ نبود عیش آن مرد
۱۶۰
که دم با اژدهائی بایدش کرد
۱۶۱
چو بهمن زین شبستان رخت بر بند
۱۶۲
حریفی کردنت با اژدها چند
۱۶۳
گرت خود نیست سودی زین جدائی
۱۶۴
نه آخر ز اژدها یابی رهائی
۱۶۵
چه داری دوست آنکش وقت مردن
۱۶۶
به دشمن تر کسی باید سپردن
۱۶۷
به حرمت شو کزین دیر مسیلی
۱۶۸
شود عیسی به حرمت خر به سیلی
۱۶۹
سلامت بایدت کس را میازار
۱۷۰
که بد را در عوض تیز است بازار
۱۷۱
از آن جنبش که در نشونبات است
۱۷۲
درختان را و مرغان را حیات است
۱۷۳
درخت افکن بود کم زندگانی
۱۷۴
به درویشی کشد نخجیر بانی
۱۷۵
علم بفکن که عالم تنگ نایست
۱۷۶
عنان درکش که مرکب لنگ پایست
۱۷۷
نفس بردار ازین نای گلوتنگ
۱۷۸
گره بگشای ازین پای کهن لنگ
۱۷۹
به ملکی در چه باید ساختن جای
۱۸۰
که غل بر گردنست و بند بر پای
۱۸۱
ازین هستی که یابد نیستی زود
۱۸۲
بباید شد بهست و نیست خشنود
۱۸۳
ز مال و ملک و فرزند و زن و زور
۱۸۴
همه هستند همراه تو تا گور
۱۸۵
روند این همرهان غمناک با تو
۱۸۶
نیاید هیچ کس در خاک با تو
۱۸۷
رفیقانت همه بدساز گردند
۱۸۸
ز تو هر یک به راهی باز گردند
۱۸۹
به مرگ و زندگی در خواب و مستی
۱۹۰
توئی با خویشتن هر جا که هستی
۱۹۱
ازین مشتی خیال کاروان زن
۱۹۲
عنان بستان علم بر آسمان زن
۱۹۳
خلاف آن شد که در هر کارگاهی
۱۹۴
مخالف دید خواهی بارگاهی
۱۹۵
نفس کو بر سپهر آهنگ دارد
۱۹۶
ز لب تا ناف میدان تنگ دارد
۱۹۷
بده گر عاقلی پرواز خود را
۱۹۸
که کشتند از تو به صد بار صد را
۱۹۹
زمین کز خون ما باکی ندارد
۲۰۰
به بادش ده که جز خاکی ندارد
۲۰۱
دلا منشین که یاران برنشستند
۲۰۲
بنه بر بند کایشان رخت بستند
۲۰۳
درین کشتی چو نتوان دیر ماندن
۲۰۴
بباید رخت بر دریا فشاندن
۲۰۵
درین دریا سر از غم بر میاور
۲۰۶
فرو خور غوطه و دم بر میاور
۲۰۷
بدین خوبی جمالی کادمی راست
۲۰۸
اگر بر آسمان باشد ز میراست
۲۰۹
بفرساید زمین و بشکند سنگ
۲۱۰
نماند کس درین پیغوله تنگ
۲۱۱
پی غولان درین پیغوله بگذار
۲۱۲
فرشته شو قدم زین فرش بردار
۲۱۳
جوانمردان که در دل جنگ بستند
۲۱۴
به جان و دل ز جان آهنگ رستند
۲۱۵
ز جان کندن کسی جان برد خواهد
۲۱۶
که پیش از دادن جان مرد خواهد
۲۱۷
نمانی گر بماند خو بگیری
۲۱۸
بمیران خویشتن را تا نمیری
۲۱۹
بسا پیکر که گفتی آهنین است
۲۲۰
به صد زاری کنون زیرزمین است
۲۲۱
گر اندام زمین را باز جوئی
۲۲۲
همه خاک زمین بودند گوئی
۲۲۳
کجا جمشید و افریدون و ضحاک
۲۲۴
همه در خاک رفتند ای خوشا خاک
۲۲۵
جگرها بین که در خوناب خاک است
۲۲۶
ندانم کاین چه دریای هلاک است
۲۲۷
که دیدی کامد اینجا کوس پیلش
۲۲۸
که برنامد ز پی بانگ رحیلش
۲۲۹
اگر در خاک شد خاکی ستم نیست
۲۳۰
سرانجام وجود الا عدم نیست
۲۳۱
جهان بین تا چه آسان میکند مست
۲۳۲
فلک بین تا چه خرم میزند دست
۲۳۳
نظامی بس کن این گفتار خاموش
۲۳۴
چه گوئی با جهانی پنبه در گوش
۲۳۵
شکایتهای عالم چند گوئی
۲۳۶
بپوش این گریه را در خندهروئی
۲۳۷
چه پیش آرد زمان کان در نگردد
۲۳۸
چه افرازد زمین کان برنگردد
۲۳۹
درختی را که بینی تازه بیخش
۲۴۰
کند روزی ز خشکی چار میخش
۲۴۱
بهاری را کند گیتی فروزی
۲۴۲
به بادش بر دهد ناگاه روزی
۲۴۳
دهد بستاند و عاری ندارد
۲۴۴
بجز داد و ستد کاری ندارد
۲۴۵
جنایتهای این نه شیشه تنگ
۲۴۶
همه در شیشه کن بر شیشه زن سنگ
۲۴۷
مگر در پای دور گرم کینه
۲۴۸
شکسته گردد این سبز آبگینه
۲۴۹
بده دنیی مکن کز بهر هیچت
۲۵۰
دهد این چرخ پیچاپیچ پیچت
۲۵۱
ز خود بگذر که با این چار پیوند
۲۵۲
نشاید رست ازین هفت آهنین بند
۲۵۳
گل و سنگ است این ویرانه منزل
۲۵۴
درو ما را دو دست و پای در گل
۲۵۵
درین سنگ و درین گل مرد فرهنگ
۲۵۶
نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ