بخش ۱۲۰ - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو داد اندیشه جادو دماغم
۲
ز چشم افسای این لعبت فراغم
۳
ز هر عقلی مبارک بادم آمد
۴
طریق العقل واحد یادم آمد
۵
شکایت گونهای میکردم از بخت
۶
که در بازو کمانی داشتم سخت
۷
بسی تیر از کمان افکنده بودم
۸
نشد بر هیچ کاغذ کازمودم
۹
شکایت چون برانگیزد خروشی
۱۰
نماند بیبها گوهر فروشی
۱۱
چنین مهدی که ماهش در نقابست
۱۲
ز مه بگذر سخن در آفتابست
۱۳
خریدندش به چندان دلپسندی
۱۴
رساندندش به چرخ از سربلندی
۱۵
پذیرفتند چندان ملک و مالم
۱۶
که باور کردنش آمد محالم
۱۷
بسی چینی نورد نابریده
۱۸
بجز مشک از هوا گردی ندیده
۱۹
همان ختلی خرام خسروانی
۲۰
سر افسار زر و طوق کیانی
۲۱
به شریفم حدیث از گنج میرفت
۲۲
غلام از ده کنیز از پنج میرفت
۲۳
پذیرشها نگر در کار چون ماند
۲۴
ستورم چون سقط شد بار چون ماند
۲۵
پذیرنده چگونه رخت برداشت
۲۶
زمین کشته را ندروده بگذاشت
۲۷
بدین افسوس می خوردم دریغی
۲۸
ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی
۲۹
که ناگه پیکی آمد نامه در دست
۳۰
به تعجیلم درودی داد و بنشست
۳۱
که سی روزه سفر کن کاینک از راه
۳۲
به سی فرسنگی آمد موکب شاه
۳۳
ترا خواهد که بیند روزکی چند
۳۴
کلید خویش را مگذار در بند
۳۵
مثالم داد کاین توقیع شاهست
۳۶
همه شحنه همه تعویذ را هست
۳۷
مثال شاه را بر سر نهادم
۳۸
سه جا بوسیدم و سر بر گشادم
۳۹
فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ
۴۰
کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ
۴۱
به عزم خدمت شه جستم از جای
۴۲
در آوردم به پشت بارگی پای
۴۳
برون راندم سوی صحرا شتابان
۴۴
گرفته رقص در کوه و بیابان
۴۵
ز گوران تک ربودم در دویدن
۴۶
گرو بردم ز مرغان در پریدن
۴۷
ز رقص ره نمیشد طبع سیرم
۴۸
ز من رقاصتر مرکب بزیرم
۴۹
همه ره سجده میبردم قلموار
۵۰
به تارک راه میرفتم چو پرگار
۵۱
به هر منزل کزان ره میبردم
۵۲
دعای دولت شه میشنیدم
۵۳
بهر چشمه که آبی تازه خوردم
۵۴
بشکر شه دعائی تازه کردم
۵۵
نسیم دولت از هر کوه ورودی
۵۶
ز لطف شاه میدادم درودی
۵۷
ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام
۵۸
زمین در زیر من چون عنبر خام
۵۹
چو بر خود رنج ره کوتاه کردم
۶۰
زمین بوس بساط شاه کردم
۶۱
درون شد قاصد و شه را خبر کرد
۶۲
که چشمه بر لب دریا گذر کرد
۶۳
برون آمد ز درگه حاجب خاص
۶۴
ز دریا داد گوهرها به غواص
۶۵
مرا در بزمگاه شاه بردند
۶۶
عطارد را به برج ماه بردند
۶۷
نشسته شاه چون تابنده خورشید
۶۸
به تاج کیقباد و تخت جمشید
۶۹
زمین بوسش فلک را تشنه کرده
۷۰
مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده
۷۱
شکوه تاجش از فر جهانگیر
۷۲
فکنده قیروان را جامه در قیر
۷۳
طرفداران ز سقسین تا سمرقند
۷۴
به نوبتگاه درگاهش کمربند
۷۵
درش بر حمل کشورها گشاده
۷۶
همه در حمل بر حمل ایستاده
۷۷
به دریا ماند موج نیل رنگش
۷۸
که در دل بود هم در هم نهنگش
۷۹
سر تاج قزلشاه از سر تخت
۸۰
نهاده تاج دولت بر سر بخت
۸۱
بهشتی بزمش از بزم بهشتی
۸۲
ز حوضکهای می پر کرده کشتی
۸۳
کف رادش به هر کس داده بهری
۸۴
گهی شهری و گاهی حمل شهری
۸۵
ز تیغ تنگ چشمان حصاری
۸۶
قدر خان را در آن در تنگباری
۸۷
خروش ارغنون و ناله چنگ
۸۸
رسانیده به چرخ زهره آهنگ
۸۹
به ریشم زن نواها بر کشیده
۹۰
بریشم پوش پیراهن دریده
۹۱
نواها مختلف در پردهسازی
۹۲
نوازش متفق در جان نوازی
۹۳
غزلهای نظامی را غزالان
۹۴
زده بر زخمهای چنگ نالان
۹۵
گرفته ساقیان می بر کف دست
۹۶
شهنشه خورده می بدخواه شه مست
۹۷
چو دادندش خبر کامد نظامی
۹۸
فزودش شادیی بر شادکامی
۹۹
شکوه زهد من بر من نگهداشت
۱۰۰
نه زان پشمی که زاهد در کله داشت
۱۰۱
بفرمود از میان می بر گرفتن
۱۰۲
مدارای مرا پی بر گرفتن
۱۰۳
به خدمت ساقیان را داشت در بند
۱۰۴
به سجده مطربان را کرد خرسند
۱۰۵
اشارت کرد کاین یک روز تا شام
۱۰۶
نظامی را شویم از رود و از جام
۱۰۷
نوای نظم او خوشتر ز رود است
۱۰۸
سراسر قولهای او سرود است
۱۰۹
چو خضر آمد ز باده سر بتابیم
۱۱۰
که آب زندگی با خضر یابیم
۱۱۱
پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت
۱۱۲
درای ای طاق با هر دانشی جفت
۱۱۳
درون رفتم تنی لرزنده چون بید
۱۱۴
چو ذره کو گراید سوی خورشید
۱۱۵
سر خود همچنان بر گردن خویش
۱۱۶
سرافکنده فکنده هر دو در پیش
۱۱۷
بدان تا بوسم او را چون زمین پای
۱۱۸
چو دیدم آسمان برخاست از جای
۱۱۹
گرفتم در کنار از دل نوازی
۱۲۰
به موری چون سلیمان کرد بازی
۱۲۱
من از تمکین او جوشی گرفتم
۱۲۲
دو عالم را در آغوشی گرفتم
۱۲۳
چو بر پای ایستادم گفت بنشین
۱۲۴
به سوگندم نشاند این منزلت بین
۱۲۵
قیام خدمتش را نقش بستم
۱۲۶
چو گفت اقبال او بنشین نشستم
۱۲۷
سخن گفتم چو دولت وقت میدید
۱۲۸
سخنهائی که دولت میپسندید
۱۲۹
از آن بذله که رضوانش پسندد
۱۳۰
زبانی گر به گوش آرد بخندد
۱۳۱
نصیحتها که شاهان را بشاید
۱۳۲
وصیتها کز او درها گشاید
۱۳۳
بسی پالودهای زعفرانی
۱۳۴
به شکر خندشان دادم نهانی
۱۳۵
گهی چون ابرشان گریه گشادم
۱۳۶
گهی چو گل نشاط خنده دادم
۱۳۷
چنان گفتم که شاه احسنت میگفت
۱۳۸
خرد بیدار میشد جهل میخفت
۱۳۹
سماعم ساقیان را کرده مدهوش
۱۴۰
مغنی را شه دستان فراموش
۱۴۱
در آمد راوی و بر خواند چون در
۱۴۲
ثنائی کان بساز از گنج شد پر
۱۴۳
حدیثم را چو خسرو گوش میکرد
۱۴۴
ز شیرینی دهن پر نوش میکرد
۱۴۵
حکایت چون به شیرینی در آمد
۱۴۶
حدیث خسرو و شیرین بر آمد
۱۴۷
شهنشه دست بر دوشم نهاده
۱۴۸
ز تحسین حلقه در گوشم نهاده
۱۴۹
شکر ریزان همی کرد از عنایت
۱۵۰
حدیث خسرو و شیرین حکایت
۱۵۱
که گوهربند بنیادی نهادی
۱۵۲
در آن صنعت سخن را داد دادی
۱۵۳
گزارشهای بیاندازه کردی
۱۵۴
بدان تاریخ ما را تازه کردی
۱۵۵
نه گل دارد بدین تری هوائی
۱۵۶
نه بلبل زین نوآئین تر نوائی
۱۵۷
گشاده خواندن او بیت بر بیت
۱۵۸
رگ مفاوج را چون روغن زیت
۱۵۹
ز طلق اندودگی کامد حریرش
۱۶۰
هم آتش دایه شد هم ز مهریرش
۱۶۱
چه حلوا کردهای در جوش این جیش
۱۶۲
که هر کو میخورد میگوید العیش
۱۶۳
در آن پالوده پالوده چون شیر
۱۶۴
ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر
۱۶۵
عروسی را بدان شیرین سواری
۱۶۶
که بودش برقع شیرین عماری
۱۶۷
چو بر دندان ما کردی حلالش
۱۶۸
چه دندان مزد شد با زلف و خالش
۱۶۹
ترا هم بر من و هم بر برادر
۱۷۰
معاشی فرض شد چون شیر مادر
۱۷۱
برادر کو شهنشاه جهان بود
۱۷۲
جهان را هم ملک هم پهلوان بود
۱۷۳
بدان نامه که بردی سالها رنج
۱۷۴
چه دادت دست مزد از گوهر و گنج
۱۷۵
شنیدم قرعهای زد بر خلاصت
۱۷۶
دو پاره ده نوشت از ملک خاصت
۱۷۷
چه گوئی آن دهت دادند یا نه
۱۷۸
مثال ده فرستادند یانه
۱۷۹
چو دانستم که خواهد فیض دریا
۱۸۰
که گردد کار بازرگان مهیا
۱۸۱
همان خاک خراب آباد گردد
۱۸۲
به بند افتادهای آزاد گردد
۱۸۳
دعای تازهای خواندم چو بختش
۱۸۴
به گوهر بر گرفتم پای تختش
۱۸۵
چو بر خواندم دعای دولت شاه
۱۸۶
ز بازیهای چرخش کردم آگاه
۱۸۷
که من یاقوت این تاج مکلل
۱۸۸
نه از بهر بها بر بستم اول
۱۸۹
دری دیدم به کیوان بر کشیده
۱۹۰
به بیمثلی جهان مثلش ندیده
۱۹۱
برو نقشی نوشتم تا بماند
۱۹۲
دهد بر من در ودی آنکه خواند
۱۹۳
مرا مقصود ازین شیرین فسانه
۱۹۴
دعای خسروان آمد بهانه
۱۹۵
چو شکر خسرو آمد بر زبانم
۱۹۶
فسون شکر و شیرین چه خوانم
۱۹۷
بلی شاه سعید از خاص خویشم
۱۹۸
پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم
۱۹۹
چو بحر عمر او کشتی روان کرد
۲۰۰
مرا نه جمله عالم را زیان کرد
۲۰۱
ولی چون هست شاهی چون تو بر جای
۲۰۲
همان شهزادگان کشور آرای
۲۰۳
از آن پذرفتهای رغبتانگیز
۲۰۴
دگرباره شود بازار من تیز
۲۰۵
پذیرفت آن دعا و حمد را شاه
۲۰۶
به اخلاصی که بود از دل بدو راه
۲۰۷
چو خو با حمد و با اخلاص من کرد
۲۰۸
ده حدونیان را خص من کرد
۲۰۹
به مملوکی خطی دادم مسلسل
۲۱۰
به توقیع قزلشاهی مسجل
۲۱۱
که شد بخشیده این ده بر تمامی
۲۱۲
ز ما برزاد برزاد نظامی
۲۱۳
به ملک طلق دادم بیغرامت
۲۱۴
به طلقی ملک او شد تا قیامت
۲۱۵
کسی کاین راستی را نیست باور
۲۱۶
منش خصم و خدایش باد داور
۲۱۷
اگر طعنی زند بر وی خسیسی
۲۱۸
بجز وحشت مباد او را انیسی
۲۱۹
به لعنت باد تا باشد زمانه
۲۲۰
تبارش تیر لعنت را نشانه
۲۲۱
چو کار افتادهای را کار شد راست
۲۲۲
در گنجینه بگشاد و براراست
۲۲۳
درونم را به تأیید الهی
۲۲۴
برونم را به خلعتهای شاهی
۲۲۵
چو از تشریف خود منشوریم داد
۲۲۶
به طاعت گاه خود دستوریم داد
۲۲۷
شدم نزدیک شه با بخت مسعود
۲۲۸
وزو باز آمدم با تخت محمود
۲۲۹
چنان رفتم که سوی کعبه حجاج
۲۳۰
چنان باز آمدم کاحمد ز معراج
۲۳۱
شنیدم حاسدی زانها که دانی
۲۳۲
که دزد کیسه بر باشد نهانی
۲۳۳
به یوسف صورتی گرگی همی زاد
۲۳۴
به لوزینه درون الماس میداد
۲۳۵
کهای گیتی نگشته حق شناست
۲۳۶
ز بهر چیست چندینی سپاست
۲۳۷
عروسی کاسمان بوسید پایش
۲۳۸
دهی ویرانه باشد رو نمایش؟
۲۳۹
دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ
۲۴۰
که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ
۲۴۱
ندارد دخل و خرجش کیسهپرداز
۲۴۲
سوادش نیم کار ملک ابخاز
۲۴۳
چنین دادم جواب حاسد خویش
۲۴۴
که نعمت خواره را کفران میندیش
۲۴۵
چرا میباید ای سالوک نقاب
۲۴۶
در آن ویرانه افتادن چو مهتاب
۲۴۷
بحمد من نگر حمدونیان چیست
۲۴۸
که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست
۲۴۹
اگر بینی در آن ده کار و کشتی
۲۵۰
مرا در هر سخن بینی بهشتی
۲۵۱
گر او دارد ز دانه خوشه پر
۲۵۲
من آرم خوشه خوشه دانه در
۲۵۳
گر او را ز ابر فیض آب فراتست
۲۵۴
مرا در فیض لب آب حیاتست
۲۵۵
گر او را بیشهای با استواریست
۲۵۶
مرا صد بیشه از عود قماریست
۲۵۷
سپاس من نه از وجه منالست
۲۵۸
بدان وجهست کاین وجهی حلالست
۲۵۹
و گر دارد خرابی سوی او راه
۲۶۰
خراب آباد کن بس دولت شاه
۲۶۱
ز خرواری صدف یک دانه در به
۲۶۲
زلال اندک از طوفان پر به
۲۶۳
نه این ده شاه عالم رای آن داشت
۲۶۴
که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت
۲۶۵
ولی چون ملک خرسندیم را دید
۲۶۶
ولایت در خور خواهنده بخشید
۲۶۷
چو من خرسندم و بخشنده خشنود
۲۶۸
تو نقد بوالفضولی خرج کن زود