بخش ۲۵ - رهانیدن مجنون آهوان را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سازنده ارغنون این ساز
۲
از پرده چنین برآرد آواز
۳
کان مرغ به کام نارسیده
۴
از نوفلیان چو شد بریده
۵
طیاره تند را شتابان
۶
میراند چو باد در بیابان
۷
میخواند سرود بیوفائی
۸
بر نوفل و آن خلاف رائی
۹
با هر دمنی از آن ولایت
۱۰
میکرد ز بخت بد شکایت
۱۱
میرفت سرشک ریز و رنجور
۱۲
انداخته دید دامی از دور
۱۳
در دام فتاده آهوئی چند
۱۴
محکم شده دست و پای در بند
۱۵
صیاد بدین طمع که خیزد
۱۶
خون از تن آهوان بریزد
۱۷
مجنون به شفاعت اسب را راند
۱۸
صیاد سوار دید و درماند
۱۹
گفتا که به رسم دامیاری
۲۰
مهمان توام بدانچه داری
۲۱
دام از سر آهوان جدا کن
۲۲
این یک دو رمیده را رها کن
۲۳
بیجان چه کنی رمیدهای را
۲۴
جانیست هر آفریدهای را
۲۵
چشمی و سرینی اینچنین خوب
۲۶
بر هر دو نبشته غیر مغضوب
۲۷
دل چون دهدت که بر ستیزی
۲۸
خون دو سه بیگنه بریزی
۲۹
آن کس که نه آدمیست گرگست
۳۰
آهو کشی آهوئی بزرگست
۳۱
چشمش نه به چشم یار ماند؟
۳۲
رویش نه به نوبهار ماند؟
۳۳
بگذار به حق چشم یارش
۳۴
بنواز به باد نوبهارش
۳۵
گردن مزنش که بیوفا نیست
۳۶
در گردن او رسن روا نیست
۳۷
آن گردن طوق بند آزاد
۳۸
افسوس بود به تیغ پولاد
۳۹
وان چشم سیاه سرمه سوده
۴۰
در خاک خطا بود غنوده
۴۱
وان سینه که رشک سیم نابست
۴۲
نه در خور آتش و کبابست
۴۳
وان ساده سرین نازپرورد
۴۴
دانی که به زخم نیست در خورد
۴۵
وان نافه که مشک ناب دارد
۴۶
خون ریختنش چه آب دارد
۴۷
وان پای لطیف خیزرانی
۴۸
درخورد شکنجه نیست دانی
۴۹
وان پشت که بار کس نسنجد
۵۰
بر پشت زمین زنی برنجد
۵۱
صیاد بدان نشید کو خواند
۵۲
انگشت گرفته در دهن ماند
۵۳
گفتا سخن تو کردمی گوش
۵۴
گر فقر نبودمی هم آغوش
۵۵
نخجیر دو ماهه قیدم اینست
۵۶
یک خانه عیال و صیدم اینست
۵۷
صیاد بدین نیازمندی
۵۸
آزادی صید چون پسندی
۵۹
گر بر سر صید سایه داری
۶۰
جان بازخرش که مایه داری
۶۱
مجنون به جواب آن تهی دست
۶۲
از مرکب خود سبک فروجست
۶۳
آهو تک خویش را بدو داد
۶۴
تا گردن آهوان شد آزاد
۶۵
او ماند و یکی دو آهوی خرد
۶۶
صیاد برفت و بارگی برد
۶۷
میداد ز دوستی نه زافسوس
۶۸
بر چشم سیاه آهوان بوس
۶۹
کاین چشم اگرنه چشم یار است
۷۰
زان چشم سیاه یادگار است
۷۱
بسیار بر آهوان دعا کد
۷۲
وانگاه ز دامشان رها کرد
۷۳
رفت از پس آهوان شتابان
۷۴
فریاد کنان در آن بیابان
۷۵
بی کینهوری سلاح بسته
۷۶
چون گل به سلاح خویش خسته
۷۷
در مرحلههای ریگ جوشان
۷۸
گشته ز تبش چو دیگ جوشان
۷۹
از دل به هوا بخار داده
۸۰
خارا و قصب به خار داده
۸۱
شب چون قصب سیاه پوشید
۸۲
خورشید قصب ز ماه پوشید
۸۳
آن شیفته مه حصاری
۸۴
چون تار قصب شد از نزاری
۸۵
زانسان که به هیچ جستجوئی
۸۶
فرقش نکند کسی ز موئی
۸۷
شب چون سر زلف یار تاریک
۸۸
ره چون تن دوستار باریک
۸۹
شد نوحه کنان درون غاری
۹۰
چون مار گزیده سوسماری
۹۱
از بحر دو دیده گوهر افشاند
۹۲
بنشست ز پای و موج بنشاند
۹۳
پیچید چنانکه بر زمین مار
۹۴
یا بر سر آتش افکنی خار
۹۵
تا روز نخفت از آه کردن
۹۶
وز نامه چو شب سیاه کردن
۹۷
چون صبح به فال نیکروزی
۹۸
برزد علم جهان فروزی
۹۹
ابروی حبش به چین درآمد
۱۰۰
کایینه چین ز چین برآمد
۱۰۱
آن آینه خیال در چنگ
۱۰۲
چون آینه بود لیک در زنگ
۱۰۳
برخاست چنانکه دود از آتش
۱۰۴
چون دود عبیر بوی او خوش
۱۰۵
ره پیش گرفت بیت خوانان
۱۰۶
برداشته بانک مهربانان
۱۰۷
ناگاه رسید در مقامی
۱۰۸
انداخته دید باز دامی
۱۰۹
در دام گوزنی اوفتاده
۱۱۰
گردن ز رسن به تیغ داده
۱۱۱
صیاد بران گوزن گلرنگ
۱۱۲
آورده چو شیر شرزه آهنگ
۱۱۳
تا بی گهنیش خون بریزد
۱۱۴
خونی که چنین از او چه خیزد
۱۱۵
مجنون چو رسید پیش صیاد
۱۱۶
بگشاد زبان چو نیش فصاد
۱۱۷
کای چون سگ ظالمان زبون گیر
۱۱۸
دام از سر عاجزان برون گیر
۱۱۹
بگذار که این اسیر بندی
۱۲۰
روزی دو کند نشاطمندی
۱۲۱
زین جفته خون کرانه گیرد
۱۲۲
با جفت خود آشیانه گیرد
۱۲۳
آن جفت که امشبش نجوید
۱۲۴
از گم شدنش ترا چه گوید؟
۱۲۵
کای آنکه ترا ز من جدا کرد
۱۲۶
مأخوذ مباد جز بدین درد
۱۲۷
صیاد تو روز خوش مبیناد
۱۲۸
یعنی که به روز من نشیناد
۱۲۹
گر ترسی از آه دردمندان
۱۳۰
برکن ز چنین شکار دندان
۱۳۱
رای تو چه کردی ار به تقدیر
۱۳۲
نخجیر گر او شدی تو نخجیر
۱۳۳
شکرانه این چه میپذیری
۱۳۴
کو صید شد و تو صیدگیری
۱۳۵
صیاد بدین سخن گزاری
۱۳۶
شد دور ز خون آن شکاری
۱۳۷
گفتا نکنم هلاک جانش
۱۳۸
اما ندهم به رایگانش
۱۳۹
وجه خورش من این شکار است
۱۴۰
گر بازخریش وقت کار است
۱۴۱
مجنون همه ساز و آلت خویش
۱۴۲
برکند و سبک نهاد در پیش
۱۴۳
صیاد سلیح و ساز برداشت
۱۴۴
صیدی سره دید و صید بگذاشت
۱۴۵
مجنون سوی آن شکار دلبند
۱۴۶
آمد چو پدر به سوی فرزند
۱۴۷
مالید بر او چو دوستان دست
۱۴۸
هرجا که شکسته دیدمی بست
۱۴۹
سر تا پایش به کف بخارید
۱۵۰
زو گرد وز دیده اشک بارید
۱۵۱
گفت ای ز رفیق خویشتن دور
۱۵۲
تو نیز چو من ز دوست مهجور
۱۵۳
ای پیشرو سپاه صحرا
۱۵۴
خرگاه نشین کوه خضرا
۱۵۵
بوی تو ز دوست یادگارم
۱۵۶
چشم تو نظیر چشم یارم
۱۵۷
در سایه جفت باد جایت
۱۵۸
وز دام گشاده باد پایت
۱۵۹
دندان تو از دهانه زر
۱۶۰
هم در صدف لب تو بهتر
۱۶۱
چرم تو که سازمند زه شد
۱۶۲
هم بر زه جامه تو به شد
۱۶۳
اشک تو اگر چه هست تریاک
۱۶۴
ناریخته به چو زهر برخاک
۱۶۵
ای سینه گشای گردن افراز
۱۶۶
در سوخته سینهای بپرداز
۱۶۷
دانم که در این حصار سربست
۱۶۸
زان ماه حصاریت خبر هست
۱۶۹
وقتی که چرا کنی در آن بوم
۱۷۰
حال دل من کنیش معلوم
۱۷۱
کی مانده به کام دشمنانم
۱۷۲
چونان که بخواهی آنچنانم
۱۷۳
تو دور و من از تو نیز هم دور
۱۷۴
رنجور من و تو نیز رنجور
۱۷۵
پیری نه که در میانه افتد
۱۷۶
تیری نه که بر نشانه افتد
۱۷۷
بادی که ندارد از تو بوئی
۱۷۸
نامش نبرم به هیچ روئی
۱۷۹
یادی که ز تو اثر ندارد
۱۸۰
بر خاطر من گذر ندارد
۱۸۱
زینگونه یکی نه بلکه صد بیش
۱۸۲
میگفت به حسب حالت خویش
۱۸۳
از پای گوزن بند بگشاد
۱۸۴
چشمش بوسید و کردش آزاد
۱۸۵
چون رفت گوزن دام دیده
۱۸۶
زان بقعه روان شد آرمیده
۱۸۷
سیاره شب چو بر سر چاه
۱۸۸
یوسف روئی خرید چون ماه
۱۸۹
از انجمن رصد فروشان
۱۹۰
شد مصر فلک چو نیک جوشان
۱۹۱
آن میل کشیده میل بر میل
۱۹۲
میرفت چو نیل جامه در نیل
۱۹۳
چندان که زبان به در کند مار
۱۹۴
یا مرغ زند به آب منقار
۱۹۵
ناسوده چو مار بر دریده
۱۹۶
نغنوده چو مرغ پر بریده
۱۹۷
مغزش ز حرارت دماغش
۱۹۸
سوزنده چو روغن چراغش
۱۹۹
گر خود به مثل چو شمع مردی
۲۰۰
پهلو به سوی زمین نبردی