بخش ۳۶ - نامه مجنون در پاسخ لیلی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود اول آن خجسته پرگار
۲
نام ملکی که نیستش یار
۳
دانای نهان و آشکارا
۴
کو داد گهر به سنگ خارا
۵
دارای سپهر و اخترانش
۶
دارنده نعش و دخترانش
۷
بینا کن دل به آشنائی
۸
روز آور شب به روشنائی
۹
سیراب کن بهار خندان
۱۰
فریادرس نیازمندان
۱۱
وانگه ز جگر کبابی خویش
۱۲
گفته سخن خرابی خویش
۱۳
کاین نامه زمن که بیقرارم
۱۴
نزدیک تو ای قرار کارم
۱۵
نی نی غلطم ز خون بجوشی
۱۶
وانگه به کجا به خون فروشی
۱۷
یعنی ز من کلید در سنگ
۱۸
نزدیک تو ای خزینه در چنگ
۱۹
من خاک توام بدین خرابی
۲۰
تو آب کیی که روشن آیی
۲۱
من در قدم تو میشوم پست
۲۲
تو در کمر که میزنی دست
۲۳
من درد ستان تو نهانی
۲۴
تو درد دل که میستانی
۲۵
من غاشیه تو بسته بر دوش
۲۶
تو حلقه کی نهاده در گوش
۲۷
ای کعبه من جمال رویت
۲۸
محراب من آستان کویت
۲۹
ای مرهم صد هزار سینه
۳۰
درد من و می در آبگینه
۳۱
ای تاج ولی نه بر سر من
۳۲
تاراج تو لیک در بر من
۳۳
ای گنج ولی به دست اغیار
۳۴
زان گنج به دست دوستان مار
۳۵
ای باغ ارم به بی کلیدی
۳۶
فردوس فلک به ناپدیدی
۳۷
ای بند مرا مفتح از تو
۳۸
سودای مرا مفرح از تو
۳۹
این چوب که عود بیشه تست
۴۰
مشکن که هلاک تیشه تست
۴۱
بنواز مرا مزن که خاکم
۴۲
افروخته کن که گردناکم
۴۳
گر بنوازی بهارت آرم
۴۴
ور زخم زنی غبارت آرم
۴۵
لطفست به جای خاک در خورد
۴۶
کز لطف گل آید از جفا گرد
۴۷
در پای توام به سر فشانی
۴۸
همسر مکنم به سر گرانی
۴۹
چون برخیزد طریق آزرم
۵۰
گردد همه شرمناک بیشرم
۵۱
هستم به غلامی تو مشهور
۵۲
خصمم کنی ار کنی ز خود دور
۵۳
من در ره بندگی کشم بار
۵۴
تو پایه خواجگی نگهدار
۵۵
با تو سپرم میفکنم زیر
۵۶
چون بفکنیم شوم به شمشیر
۵۷
بر آلت خویشتن مزن سنگ
۵۸
با لشگر خویشتن مکن جنگ
۵۹
چون بر تن خویشتن زنی نیش
۶۰
اندام درست را کنی ریش
۶۱
آن کن که به رفق و دلنوازی
۶۲
آزادان را به بنده سازی
۶۳
آن به که درم خریده تو
۶۴
سرمه نبرد ز دیده تو
۶۵
هر خواجه که این کفایتش نیست
۶۶
بر بنده خود ولایتش نیست
۶۷
وان کس که بدین هنر تمامست
۶۸
نخریده ورا بسی غلامست
۶۹
هستم چو غلام حلقه در گوش
۷۰
میدار به بندگیم و مفروش
۷۱
ای در کنف دگر خزیده
۷۲
جفتی به مراد خود گزیده
۷۳
نگشاده فقاعی از سلامم
۷۴
بر تخته یخ نوشته نامم
۷۵
یک نعل بر ابریشم ندادی
۷۶
صد نعل در آتشم نهادی
۷۷
روزم چو شب سیاه کردی
۷۸
هم زخم زدی هم آه کردی
۷۹
در دل ستدن ندادیم داد
۸۰
گر جان ببری کی آریم یاد
۸۱
زخمی به زبان همی فروشی
۸۲
من سوختم و تو بر نجوشی
۸۳
نه هر که زبان دراز دارد
۸۴
زخم از تن خویش باز دارد
۸۵
سوسن از سر زبان درازی
۸۶
شد در سر تیغ و تیغ بازی
۸۷
یاری که بود مرا خریدار
۸۸
هم بر رخ او بود پدیدار
۸۹
آنچه از تو مرا در این مقامست
۹۰
بنمای مرا که تا کدامست
۹۱
این است که عهد من شکستی؟
۹۲
در عهده دیگری نشستی
۹۳
با من به زبان فریب سازی
۹۴
با او به مراد عشق بازی
۹۵
گر عاشقی آه صادقت کو
۹۶
با من نفس موافقت کو
۹۷
در عشق تو چون موافقی نیست
۹۸
این سلطنتست عاشقی نیست
۹۹
تو فارغ از آنکه بی دلی هست
۱۰۰
و اندوه ترا معاملی هست
۱۰۱
من دیده به روی تو گشاده
۱۰۲
سر بر سر کوی تو نهاده
۱۰۳
بر قرعه چار حد کویت
۱۰۴
فالی زنم از برای رویت
۱۰۵
آسوده کسی که در تو بیند
۱۰۶
نه آنکه بروز من نشیند
۱۰۷
خرم نه مرا توانگری را
۱۰۸
کو دارد چون تو گوهری را
۱۰۹
باغ ارچه ز بلبلان پرآبست
۱۱۰
انجیر نواله غرابست
۱۱۱
آب از دل باغبان خورد نار
۱۱۲
باشد که خورد چو نقل بیمار
۱۱۳
دیریست که تا جهان چنین است
۱۱۴
محتاج تو گنج در زمین است
۱۱۵
کی میبینم که لعل گلرنگ؟
۱۱۶
بیرون جهد از شکنجه سنگ
۱۱۷
وآنماه کز اوست دیده را نور
۱۱۸
گردد ز دهان اژدها دور
۱۱۹
زنبور پریده شهد مانده
۱۲۰
خازن شده ماه و مهد مانده
۱۲۱
بگشاده خزینه وز حصارش
۱۲۲
افتاده به در خزینه دارش
۱۲۳
ز آیینه غبار زنگ برده
۱۲۴
گنجینه به جای و مار مرده
۱۲۵
دز بانوی من ز دز گشاده
۱۲۶
دزبان وی از دز اوفتاده
۱۲۷
گر من شدم از چراغ تو دور
۱۲۸
پروانه تو مباد بینور
۱۲۹
گر کشت مرام غم ملامت
۱۳۰
باد ابنسلام را سلامت
۱۳۱
ای نیک و بد مزاجم از تو
۱۳۲
دردم ز تو و علاجم از تو
۱۳۳
هرچند حصارت آهنین است
۱۳۴
لؤلؤی ترت صدف نشین است
۱۳۵
وز حلقه زلف پر شکنجت
۱۳۶
در دامن اژدهاست گنجت
۱۳۷
دانی که ز دوستاری خویش
۱۳۸
باشد دل دوستان بداندیش
۱۳۹
بر من ز تو صد هوس نشیند
۱۴۰
گر بر تو یکی مگس نشیند
۱۴۱
زان عاشق کورتر کسی نیست
۱۴۲
کورا مگسی چو کرکسی نیست
۱۴۳
چون مورچه بیقرار از آنم
۱۴۴
تا آن مگس از شکر برانم
۱۴۵
این آن مثل است کان جوانمرد
۱۴۶
بیمایه حساب سود میکرد
۱۴۷
اندوه گل نچیده میداشت
۱۴۸
پاس در ناخریده میداشت
۱۴۹
بگذشت ز عشقت ای سمنبر
۱۵۰
کار از لب خشک و دیده تر
۱۵۱
شوریدهترم از آنچه دیدی
۱۵۲
مجنونتر از آنکه میشنیدی
۱۵۳
با تو خودی من از میان رفت
۱۵۴
و این راه به بیخودی توان رفت
۱۵۵
عشقی که دل اینچنین نورزد
۱۵۶
در مذهب عشق جو نیرزد
۱۵۷
چون عشق تو روی مینماید
۱۵۸
گر روی تو غایت است شاید
۱۵۹
عشق تو رقیب راز من باد
۱۶۰
زخم تو جگر نواز من باد
۱۶۱
با زخم من ارچه مرهمی نیست
۱۶۲
چون تو به سلامتی غمی نیست