بخش ۳۷ - آمدن سلیم عامری خال مجنون به دیدن او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صراف سخن به لفظ چون زر
۲
در رشته چنین کشید گوهر
۳
گز نقد کنان حال مجنون
۴
پیری سره بود خال مجنون
۵
صاحب هنری حلالزاده
۶
هم خاسته و هم اوفتاده
۷
در نام سلیم عامری بود
۸
در چارهگری چو سامری بود
۹
آن بر همه ریش مرهم او
۱۰
بودی همه ساله در غم او
۱۱
هر ماه ز جامه و طعامش
۱۲
بردی همه آلتی تمامش
۱۳
یک روز نشست بر نجیبی
۱۴
شد در طلب چنان غریبی
۱۵
میتاخت نجیب دشت بر دشت
۱۶
دیوانه چو دیو باد میگشت
۱۷
تا یافت ورا به کنج کوهی
۱۸
آزاد ز بند هر گروهی
۱۹
بر وحشت خلق راه بسته
۲۰
وحشی دو سه گرد او نشسته
۲۱
دادش چو مسافران رنجور
۲۲
از بیم دادن سلامی از دور
۲۳
مجنون ز شنیدن سلامش
۲۴
پرسید نشان و جست نامش
۲۵
گفتا که منم سلیم عامر
۲۶
سرکوب زمانه مقامر
۲۷
خال تو ولی ز روی تو فرد
۲۸
روی تو به خال نیست در خورد
۲۹
تو خود همه چهره خال گشتی
۳۰
یعنی حبشی مثال گشتی
۳۱
مجنون چو شناخت پیش خواندش
۳۲
هم زانوی خویشتن نشاندش
۳۳
جستن خبری ز هر نشانی
۳۴
وآسود به صحبتش زمانی
۳۵
چون یافت سلیمش آنچنان عور
۳۶
بی گور و کفن میان آن گور
۳۷
آن جامه تن که داشت دربار
۳۸
آورد و نمود عذر بسیار
۳۹
کاین جامه حلالیست در پوش
۴۰
با من به حلال زادگی کوش
۴۱
گفتا تن من ز جامه دور است
۴۲
کاین آتش تیزو آن بخور است
۴۳
پندار در او نظاره کردم
۴۴
پوشیدم و باز پاره کردم
۴۵
از بس که سلیم باز کوشید
۴۶
آن جامه چنانکه بود پوشید
۴۷
آورد سبک طعام در پیش
۴۸
حلوا و کلیچه از عدد بیش
۴۹
چندانکه در او نمود ناله
۵۰
زان سفره نخورد یک نواله
۵۱
بود او ز نواله خوردن آزاد
۵۲
زو میستد و به وحش میداد
۵۳
پرسید سلیم کی جگر سوز
۵۴
آخر تو چه میخوری شب و روز
۵۵
از طعمه تواند آدمی زیست
۵۶
گر آدمی طعام تو چیست
۵۷
گفت ای چو دلم سلیم نامت
۵۸
توقیع سلامتم سلامت
۵۹
از بیخورشی تنم فسرده است
۶۰
نیروی خورندگیش مرده است
۶۱
خو باز بریدم از خورشها
۶۲
فارغ شدهام ز پرورشها
۶۳
در نای گلوم نان نگنجد
۶۴
گر زانکه فرو برم برنجد
۶۵
زینسان که منم بدین نزاری
۶۶
مستغنیم از طعام خواری
۶۷
اما نگذارم از خورش دست
۶۸
گر من نخورم خورندهای هست
۶۹
خوردی که خورد گوزن یا شیر
۷۰
ایشان خایند و من شوم سیر
۷۱
چون دید سلیم کان هنرمند
۷۲
از نان به گیاه گشته خرسند
۷۳
بر رغبت آن درشت خواری
۷۴
کردش به جواب نرم یاری
۷۵
کز خوردن دانهای ایام
۷۶
بس مرغ که اوفتاد در دام
۷۷
آنرا که هوای دانه بیشست
۷۸
رنج و خطر زمانه بیشست
۷۹
هر کوچو تو قانع گیاهست
۸۰
در عالم خویش پادشاهست
۸۱
روزی ملکی ز نامداران
۸۲
میرفت برسم شهریاران
۸۳
بر خانه زاهدی گذر داشت
۸۴
کان زاهد از آن جهان خبر داشت
۸۵
آمد عجبش که آنچنان مرد
۸۶
ماوا گه خود خراب چون کرد
۸۷
پرسید ز خاصگان خود شاه
۸۸
کاین شخص چه میکند در اینراه
۸۹
خوردش چه و خوابگاه او چیست
۹۰
اندازهاش تا کجا و او کیست
۹۱
گفتند که زاهدیست مشهور
۹۲
از خواب جدا و از خورش دور
۹۳
از خلق جهان گرفته دوری
۹۴
در ساخته با چنین صبوری
۹۵
شه چون ورق صلاح او خواند
۹۶
با حاجب خاص سوی او راند
۹۷
حاجب سوی زاهد آمد از راه
۹۸
تا آوردش به خدمت شاه
۹۹
گفت ای از جهان بریده پیوند
۱۰۰
گشته به چنین خراب خرسند
۱۰۱
یاری نه چه میکنی در این کار
۱۰۲
قوتی نه چه میخوری در این غار
۱۰۳
زاهد قدری گیاه سوده
۱۰۴
از مطرح آهوان دروده
۱۰۵
برداشت بدو که خوردم اینست
۱۰۶
ره توشه و ره نوردم اینست
۱۰۷
حاجب ز غرور پادشائی
۱۰۸
گفتش که در این بلا چرائی
۱۰۹
گر خدمت شاه ما کنی ساز
۱۱۰
از خوردن این گیا رهی باز
۱۱۱
زاهد گفتا چه جای اینست
۱۱۲
این نیست گیا گل انگبینست
۱۱۳
گر تو سر این گیا بیابی
۱۱۴
از خدمت شاه سر بتابی
۱۱۵
شه چو نه سخنی شنید از این دست
۱۱۶
شد گرم و زبارگی فروجست
۱۱۷
در پای رضای زاهد افتاد
۱۱۸
میکرد دعا و بوسه میداد
۱۱۹
خرسند همیشه نازنینست
۱۲۰
خرسندی را ولایت اینست
۱۲۱
مجنون ز نشاط این فسانه
۱۲۲
برجست و نشست شادمانه
۱۲۳
دل داد به دوستان زمانی
۱۲۴
پرسید ز هر کسی نشانی
۱۲۵
وانگاه گرفت گریه در پیش
۱۲۶
پرسید ز حال مادر خویش
۱۲۷
کان مرغ شکسته بال چونست
۱۲۸
کارش چه رسید و حال چونست
۱۲۹
با اینکه ازو سیاه رویم
۱۳۰
هم هندوک سیاه اویم
۱۳۱
رنجور تن است یا تنومند
۱۳۲
هستم به جمالش آرزومند
۱۳۳
چون دید سلیم کام جگر ریش
۱۳۴
دارد سر مهر مادر خویش
۱۳۵
بی کان نگذاشت گوهرش را
۱۳۶
آورد ز خانه مادرش را