بخش ۳ - معراج پیغمبر اکرم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون نگنجید در جهان تاجش
۲
تخت بر عرش بست معراجش
۳
سر بلندیش راز پایه پست
۴
جبرئیل آمده براق به دست
۵
گفت بر باد نه پی خاکی
۶
تا زمینیت گردد افلاکی
۷
پاس شب را ز خیل خانه خاص
۸
توئی امشب یتاق دار خلاص
۹
سرعت برق این براق تراست
۱۰
برنشین کامشب این یتاق تراست
۱۱
چونکه تیر یتاقت آوردم
۱۲
به جنیبت براقت آوردم
۱۳
مهد بر چرخ ران که ماه توئی
۱۴
بر کواکب دوان که شاه توئی
۱۵
شش جهت را ز هفت بیخ برآر
۱۶
نه فلک را به چار میخ برآر
۱۷
بگذران از سماک چرخ سمند
۱۸
قدسیان را درآر سر به کمند
۱۹
عطر سایان شب به کار تواند
۲۰
سبز پوشان در انتظار تواند
۲۱
نازنینان مصر این پر کار
۲۲
بر تو عاشق شدند یوسفوار
۲۳
خیز تا در تو یک نظاره کنند
۲۴
هم کف و هم ترنج پاره کنند
۲۵
آسمان را به زیر پایه خویش
۲۶
طره نو کن ز جعد سایه خویش
۲۷
بگذران مرکب از سپهر بلند
۲۸
درکش ایوان قدس را به کمند
۲۹
شبروان را شکوفه ده چو چراغ
۳۰
تازه روباش چون شکوفه باغ
۳۱
شب شب تست و وقت وقت دعاست
۳۲
یافت خواهی هرآنچه خواهی خواست
۳۳
تازهتر کن فرشتگان را فرش
۳۴
خیمه زن بر سریر پایه عرش
۳۵
عرش را دیده برفروز به نور
۳۶
فرش را شقه در نورد ز دور
۳۷
تاج بستان که تاجور تو شدی
۳۸
بر سرآی از همه که سر تو شدی
۳۹
سر برآور به سر فراختنی
۴۰
دو جهان خاص کن به تاختنی
۴۱
راه خویش از غبار خالی کن
۴۲
عزم درگاه لایزالی کن
۴۳
تا به حقالقدوم آن قدمت
۴۴
بر دو عالم روان شود علمت
۴۵
چون محمد ز جبرئیل به راز
۴۶
گوش کرد این پیام گوش نواز
۴۷
زان سخن هوش را تمامی داد
۴۸
گوش را حلقه غلامی داد
۴۹
دو امین بر امانتی گنجور
۵۰
این ز دیو آن ز دیو مردم دور
۵۱
آن امین خدای در تنزیل
۵۲
واین امین خرد به قول و دلیل
۵۳
آن رساند آنچه بود شرط پیام
۵۴
وین شنید آنچه بود سر کلام
۵۵
در شب تیره آن سراج منیر
۵۶
شد ز مهر مراد نقش پذیر
۵۷
گردن از طوق آن کمند نتافت
۵۸
طوق زر جز چنین نشاید یافت
۵۹
برق کردار بر براق نشست
۶۰
تازیش زیر و تازیانه به دست
۶۱
چون در آورد در عقابی پای
۶۲
کبک علوی خرام جست ز جای
۶۳
برزد از پای پر طاووسی
۶۴
ماه بر سر چو مهد کاووسی
۶۵
میپرید آنچنان کزان تک و تاب
۶۶
پر فکند از پیش چهار عقاب
۶۷
هرچه را دید زیر گام کشید
۶۸
شب لگد خورد و مه لگام کشید
۶۹
وهم دیدی که چون گذارد گام؟
۷۰
برق چون تیغ بر کشد ز نیام؟
۷۱
سرعت عقل در جهانگردی؟
۷۲
جنبش روح در جوانمردی؟
۷۳
بود باراهواریش همه لنگ
۷۴
با چنین پی فراخیش همه تنگ
۷۵
با تکش سیر قطب خالی شد
۷۶
گر جنوبی و گر شمالی شد
۷۷
در مسیرش سماک آن جدول
۷۸
کاه رامح نمود و گاه اعزل
۷۹
چون محمد به رقص پای براق
۸۰
در نبشت این صحیفه را اوراق
۸۱
راه دروازه جهان برداشت
۸۲
دوری از دور آسمان برداشت
۸۳
میبرید از منازل فلکی
۸۴
شاهراهی به شهپر ملکی
۸۵
ماه را در خط حمایل خویش
۸۶
داد سر سبزی از شمایل خویش
۸۷
بر عطارد ز نقره کاری دست
۸۸
رنگی از کوره رصاصی بست
۸۹
زهره را از فروغ مهتابی
۹۰
برقعی برکشید سیمابی
۹۱
گرد راهش به ترکتاز سپهر
۹۲
تاج زرین نهاد بر سر مهر
۹۳
سبز پوشید چون خلیفه شام
۹۴
سرخ پوشی گذاشت بر بهرام
۹۵
مشتری را ز فرق سر تا پای
۹۶
دردسر دید و گشت صندل سای
۹۷
تاج کیوان چو بوسه زد قدمش
۹۸
در سواد عبیر شد علمش
۹۹
او خرامان چو باد شبگیری
۱۰۰
برهیونی چو شیر زنجیری
۱۰۱
هم رفیقش ز ترکتاز افتاد
۱۰۲
هم براقش ز پویه باز افتاد
۱۰۳
منزل آنجا رساند کز دوری
۱۰۴
دید در جبرئیل دستوری
۱۰۵
سر برون زد ز مهد میکائیل
۱۰۶
به رصدگاه صوراسرافیل
۱۰۷
گشت از آن تخت نیز رخت گرای
۱۰۸
رفرف و سدره هردو ماند به جای
۱۰۹
همرهان را به نیمه ره بگذاشت
۱۱۰
راه دریای بیخودی برداشت
۱۱۱
قطره بر قطره زان محیط گذشت
۱۱۲
قطر بر قطر هر چه بود نوشت
۱۱۳
چون درآمد به ساق عرش فراز
۱۱۴
نردبان ساخت از کمند نیاز
۱۱۵
سر برون زد ز عرش نورانی
۱۱۶
در خطرگاه سر سبحانی
۱۱۷
حیرتش چون خطر پذیری کرد
۱۱۸
رحمت آمد لگام گیری کرد
۱۱۹
قاب قوسین او در آن اثنا
۱۲۰
از دنی رفت سوی او ادنی
۱۲۱
چون حجاب هزار نور درید
۱۲۲
دیده در نور بیحجاب رسید
۱۲۳
گامی از بود خود فراتر شد
۱۲۴
تا خدا دیدنش میسر شد
۱۲۵
دید معبود خویش را به درست
۱۲۶
دیده از هر چه دیده بود بشست
۱۲۷
دیده بر یک جهت نکرد مقام
۱۲۸
کز چپ و راست میشنید سلام
۱۲۹
زیر و بالا و پیش و پس چپ و راست
۱۳۰
یک جهت گشت و شش جهت برخاست
۱۳۱
شش جهت چون زبانه تیز کند؟
۱۳۲
هم جهان هم جهت گریز کند
۱۳۳
بی جهت با جهت ندارد کار
۱۳۴
زین جهت بی جهت شد آن پرگار
۱۳۵
تا نظر بر جهت نقاب نبست
۱۳۶
دل ز تشویش و اضطراب نرست
۱۳۷
جهت از دیده چون نهان باشد؟
۱۳۸
دیدن بیجهت چنان باشد
۱۳۹
از نبی جز نفس نبود آنجا
۱۴۰
همه حق بود و کس نبود آنجا
۱۴۱
همگی را جهت کجا سنجد
۱۴۲
در احاطت جهت کجا گنجد
۱۴۳
شربت خاص خورد و خلعت خاص
۱۴۴
یافت از قرب حق برات خلاص
۱۴۵
جامش اقبال و معرفت ساقی
۱۴۶
هیچ باقی نماند در باقی
۱۴۷
بامدارای صد هزار درود
۱۴۸
آمد از اوج آن مدار فرود
۱۴۹
هرچه آورد بذل یاران کرد
۱۵۰
وقف کار گناهکاران کرد
۱۵۱
ای نظامی جهان پرستی چند
۱۵۲
بر بلندی برای پستی چند
۱۵۳
کوش تا ملک سرمدی یابی
۱۵۴
وان ز دین محمدی یابی
۱۵۵
عقل را گر عقیده دارد پاس
۱۵۶
رستگاری به نور شرع شناس