بخش ۲۵ - صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روزی از صبح فتح نورانی
۲
آسمان بر گشاده پیشانی
۳
فرخ و روشن و جهان افروز
۴
خنک آن روز یاد باد آن روز
۵
شه به خوبی چو روی دلبندان
۶
مجلسی ساخت با خردمندان
۷
روز خانه نه روز بستان بود
۸
کاولین روزی از زمستان بود
۹
شمع و قندیل باغها مرده
۱۰
رخت و بنگاه باغبان برده
۱۱
بانگ دزدیده بلبلان را زاغ
۱۲
بانگ دزدی در آوریده به باغ
۱۳
زاغ جز هندوی نسب نبود
۱۴
دزدی از هندوان عجب نبود
۱۵
زاغ مانده به باغ بیبلبل
۱۶
خار مانده به یادگار از گل
۱۷
داده نقاش باد شبگیری
۱۸
آب را حلقهای زنجیری
۱۹
تاب سرما که برد از آتش تاب
۲۰
آب را تیغ و تیغ را کرد آب
۲۱
دمه پیکان آبدار به دست
۲۲
چشم را سفت و چشمه را میبست
۲۳
شیر در جوش چون پنیر شده
۲۴
خون در اندام زمهریر شده
۲۵
کوه قاقم زمین حواصل پوش
۲۶
چرخ سنجاب درکشیده به دوش
۲۷
بر بهائم ددان کمین کرده
۲۸
پوست کنده به پوستین کرده
۲۹
رستنی در کشیده سر به زمین
۳۰
نامیه گشته اعتکاف نشین
۳۱
کیمیا کاری جهان دو رنگ
۳۲
لعل آتش نهفته در دل سنگ
۳۳
گل ز حکمت به کوزهای پوده
۳۴
گل حکمت به سر بر اندوه
۳۵
زیبقیهای آبگینه آب
۳۶
تخته بر تخته گشته نقره ناب
۳۷
در چنین فصل تابخانه شاه
۳۸
داشته طبع چار فصل نگاه
۳۹
ار بسی بویهای عطرآمیز
۴۰
معتدل گشته باد برف انگیز
۴۱
میوهها و شرابهای چو نوش
۴۲
مغز را خواب داده دل را هوش
۴۳
آتش انگیخته ز صندل و عود
۴۴
دود گردش چو هندوان به سجود
۴۵
آتشی زو نشاط را پشتی
۴۶
کان گوگرد سرخ زردشتی
۴۷
خونی از جوش منعقد گشته
۴۸
پرنیانی به خون در آغشته
۴۹
فندقی رنگ داده عنابش
۵۰
گشته شنگرف سوده سیمایش
۵۱
سرخ سیبی دل از میان کنده
۵۲
به دلش ناردانه آکنده
۵۳
کهربائی ز قیر کرده خضاب
۵۴
آفتابی ز مشک بسته نقاب
۵۵
ظلمتی کشته از نواله نور
۵۶
لالهای رسته از کلاله حور
۵۷
ترکی از اصل رومیان نسبش
۵۸
قرهالعین هندوان لقبش
۵۹
مشعل یونس و چراغ کلیم
۶۰
بزم عیسی و باغ ابراهیم
۶۱
شوشهای ز کال مشگین رنگ
۶۲
گرد آتش چو گرد آینه زنگ
۶۳
آن سیه رنگ و این عقیق صفات
۶۴
کان یاقوت بود در ظلمات
۶۵
گوهرش داده دیدها را قوت
۶۶
زرد و سرخ و کبود چون یاقوت
۶۷
نو عروسی شراره زیور او
۶۸
عنبرینه ز کال در بر او
۶۹
حجله و بزمهای به زر کاری
۷۰
حجله عودی و بزمه گلناری
۷۱
گرد آن بزمه پرند زده
۷۲
کبک و دراج دست بند زده
۷۳
بر سر آتش از سر خاصی
۷۴
فاخته پر فشان به رقاصی
۷۵
زردی شعله در بخار گیاه
۷۶
گنج زر بود زیر مار سیاه
۷۷
دوزخی و بهشتیش مشهور
۷۸
دوزخ از گرمی و بهشت از نور
۷۹
دوزخ اهل کاروان کنشت
۸۰
روضه راه رهروان بهشت
۸۱
زند زردشت نغمه ساز بر او
۸۲
مغ چو پروانه خرقهباز بر او
۸۳
آب افسرده را گشاده مسام
۸۴
ای دریغا چرا شد آتش نام
۸۵
خانه سرسبزتر ز سایه سرو
۸۶
باده گلرنگتر از خون تذرو
۸۷
ریخته آسمان فاخته گون
۸۸
از هوا فاخته ز فاخته خون
۸۹
باده در جام آبگینه گهر
۹۰
راست چون آب خشک و آتش تر
۹۱
گور چشمان شراب میخوردند
۹۲
ران گوران کباب میکردند
۹۳
شاه بهرام گور با یاران
۹۴
باده میخورد چون جهان داران
۹۵
می و نقل و سماع و یاری چند
۹۶
میگساری و غمگساری چند
۹۷
راح گلگون چو گلشکر خنده
۹۸
پخته گشته در آتش زنده
۹۹
مغزها در سماع گرم شده
۱۰۰
دل ز گرمی چو موم نرم شده
۱۰۱
زیرکان راه عیش میرفتند
۱۰۲
نکتههای لطیف میگفتند
۱۰۳
هر گرانمایهای ز مایه خویش
۱۰۴
گفت حرفی به قدر پایه خویش
۱۰۵
چون سخن در سخن مسلسل گشت
۱۰۶
بر زبان سخنوری بگذشت
۱۰۷
کین درج کاسمان شه دارد
۱۰۸
وین دقیقه که او نگه دارد
۱۰۹
هیچکس را ز خسروان جهان
۱۱۰
کس ندیداست آشکار و نهان
۱۱۱
هست ما را ز فر تارک او
۱۱۲
همه چیز از پی مبارک او
۱۱۳
ایمنی هست و تندرستی هست
۱۱۴
تنگی دشمن و فراخی دست
۱۱۵
تندرستی و ایمنی و کفاف
۱۱۶
این سه مایهست و آن دیگر همه لاف
۱۱۷
تن چو پوشیده گشت و حوصله پر
۱۱۸
در جهان گونه لعل باش و نه در
۱۱۹
ما که مثل تو پادشا داریم
۱۲۰
همه داریم چون ترا داریم
۱۲۱
کاشکی چارهای در آن بودی
۱۲۲
که ز ما چشم بدنهان بودی
۱۲۳
گردش اختر و پیام سپهر
۱۲۴
هم بدین فرخی نمودی چهر
۱۲۵
طالع خوشدلی زره نشدی
۱۲۶
عیش بر خوشدلان تبه نشدی
۱۲۷
تا همه ساله شاه بودی شاد
۱۲۸
خرمن عیش را نبردی باد
۱۲۹
شادمان جان شاه میباید
۱۳۰
جان ما گر فدا شود شاید
۱۳۱
چون سخن گو سخن به پایان برد
۱۳۲
هر کسی دل بدان سخن بسپرد
۱۳۳
دور کرد آن دم از در آن دمه را
۱۳۴
دلپسند آمد آن سخن همه را
۱۳۵
در میان بود مردی آزاده
۱۳۶
مهتر آئین و محتشم زاده
۱۳۷
شیده نامی به روشنی چون شید
۱۳۸
نقش پیرای هر سیاه و سپید
۱۳۹
اوستادی به شغل رسامی
۱۴۰
در مساحت مهندسی نامی
۱۴۱
از طبیعی و هندسی و نجوم
۱۴۲
همه در دست او چو مهره موم
۱۴۳
خرده کاری به کار بنائی
۱۴۴
نقشبندی به صورت آرائی
۱۴۵
کز لطافت چو کلک و تیشه گشاد
۱۴۶
جان زمانی ستد دل از فرهاد
۱۴۷
کرده شاگردی خرد به درست
۱۴۸
بوده سمنارش اوستاد نخست
۱۴۹
در خورنق ز نغز کاریها
۱۵۰
داده با اوستاد یاریها
۱۵۱
چون در آن بزم شاه را خوش دید
۱۵۲
در زبان آب و در دل آتش دید
۱۵۳
زد زمین بوس و گشت شاهپرست
۱۵۴
چون زمین بوسه داد باز نشست
۱۵۵
گفت اگر باشدم ز شه دستور
۱۵۶
چشم بد دارم از دیارش دور
۱۵۷
کاسمان سنجم و ستارهشناس
۱۵۸
آگه از کار اختران به قیاس
۱۵۹
در نگارندگی و گلکاری
۱۶۰
وحی صنعت مراست پنداری
۱۶۱
نسبتی گیرم از سپهر بلند
۱۶۲
که نیارد به روی شاه گزند
۱۶۳
تا بود در نشاط خانه خاک
۱۶۴
ز اختران فلک ندارد باک
۱۶۵
جای در حرزگاه جان دارد
۱۶۶
بر زمین حکم آسمان دارد
۱۶۷
وان چنانست کز گزارش کار
۱۶۸
هفت پیکر کنم چو هفت حصار
۱۶۹
رنگ هر گنبدی جداگانه
۱۷۰
خوشتر از رنگ صد صنم خانه
۱۷۱
شاه را هفت نازنین صنمست
۱۷۲
هریکی را ز کشوری علمست
۱۷۳
هست هر کشوری به رکن و اساس
۱۷۴
در شمار ستارهای به قیاس
۱۷۵
هفته را بیصداع گفت و شنید
۱۷۶
روزهای ستاره هست پدید
۱۷۷
در چنان روزهای بزم افروز
۱۷۸
عیش سازد به گنبدی هر روز
۱۷۹
جامه همرنگ خانه در پوشد
۱۸۰
با دلارام خانه مینوشد
۱۸۱
گر برین گفته شاه کار کند
۱۸۲
خویشتن را بزرگوار کند
۱۸۳
تا بود عمر بر نشانه کار
۱۸۴
باشد از عمر خویش برخوردار
۱۸۵
شاه گفتا گرفتم این کردم
۱۸۶
خانه زرین در آهنین کردم
۱۸۷
عاقبت چون همی بباید مرد
۱۸۸
اینهمه رنجها چه باید برد
۱۸۹
وانچه گفتی که گنبد آرایم
۱۹۰
خانه را همچنان به پیرایم
۱۹۱
اینهمه خانههای گام و هواست
۱۹۲
خانه خانه آفرین به کجاست؟
۱۹۳
در همه گرچه آفرین گویم
۱۹۴
آفریننده را کجا جویم
۱۹۵
باز گفت این سخن خطا گفتم
۱۹۶
جای جای آفرین چرا گفتم
۱۹۷
آنکه در جا نشایدش دیدن
۱۹۸
همه جایش توان پرستیدن
۱۹۹
این سخن گفت شاه و گشت خموش
۲۰۰
زان هوس در دماغش آمد جوش
۲۰۱
زانکه در کارنامه سمنار
۲۰۲
دید در شرح هفت پیکر کار
۲۰۳
کان پری پیکران هفت اقلیم
۲۰۴
داشت در درج خود چو در یتیم
۲۰۵
در گرفت این سخن به شاه جهان
۲۰۶
کاگهی داشت از حساب نهان
۲۰۷
در جواب سخن نکرد شتاب
۲۰۸
روزکی چند را نداد جواب
۲۰۹
چون برین گفته رفت روزی چند
۲۱۰
شبده را خواند شاه شیدا بند
۲۱۱
آنچه پذرفته بود ازو درخواست
۲۱۲
کرد کارش چنانکه باید راست
۲۱۳
گنجی آماده کرد و برگ سپرد
۲۱۴
تا برد رنج اگر تواند برد
۲۱۵
روزی از بهر شغل رسامی
۲۱۶
بهرهمند از بقای بهرامی
۲۱۷
مرد اخترشناس طالع بین
۲۱۸
کرد بر طالعی خجسته گزین
۲۱۹
شیده بر طالعی خجسته نهاد
۲۲۰
کرد گنبد سرای را بنیاد
۲۲۱
تا دو سال آنچنان بهشتی ساخت
۲۲۲
که کسش از بهشت وا نشناخت
۲۲۳
چون چنان هفت گنبد گهری
۲۲۴
کرد گنبدگری چنان هنری
۲۲۵
هریکی را به طبع و طالع خویش
۲۲۶
شرط اول نگاهداشت به پیش
۲۲۷
چون شه آمد بدید هفت سپهر
۲۲۸
به یکی جای دست داده به مهر
۲۲۹
دید کافسانه شد به جمله دیار
۲۳۰
آنچنان نعمان نمود با سمنار
۲۳۱
ناپسند آمد اهل بینش را
۲۳۲
کشتن آن صنع آفرینش را
۲۳۳
تا شود شاد شیده از بهرام
۲۳۴
شهر بابک به شیده داد تمام
۲۳۵
گفت نعمان اگر خطائی کرد
۲۳۶
کان عقوبت بر آشنائی کرد
۲۳۷
عدل من عذر خواه آن ستمست
۲۳۸
آن نه از بخل و این نه از کرمست
۲۳۹
کار عالم چنین تواند بود
۲۴۰
زو یکی را زیان یکی را سود
۲۴۱
یاری از تشنگی کباب شود
۲۴۲
یار دیگر غریق آب شود
۲۴۳
همه در کار خویش حیرانند
۲۴۴
چاره جز خامشی نمیدانند
۲۴۵
چونکه بهرام کیقباد کلاه
۲۴۶
تاج کیخسروی رساند به ماه
۲۴۷
بیستونی ز ناف ملک انگیخت
۲۴۸
کانچه فرهاد کرد ازو بگریخت
۲۴۹
در چنان بیستون هفت ستون
۲۵۰
هتف گنبد کشید بر گردون
۲۵۱
شد در آن باره فلک پیوند
۲۵۲
بارهای دید بر سپهر بلند
۲۵۳
هفت گنبد درون آن باره
۲۵۴
کرده بر طبع هفت سیاره
۲۵۵
رنگ هر گنبدی ستارهشناس
۲۵۶
بر مزاج ستاره کرده قیاس
۲۵۷
گنبدی کو ز قسم کیوان بود
۲۵۸
در سیاهی چو مشک پنهان بود
۲۵۹
وانکه بودش ز مشتری مایه
۲۶۰
صندلی داشت رنگ و پیرایه
۲۶۱
وانکه مریخ بست پرگارش
۲۶۲
گوهر سرخ بود در کارش
۲۶۳
وانکه از آفتاب داشتش خبر
۲۶۴
زرد بود از چه؟ از حمایل زر
۲۶۵
وانکه از زیب زهره یافت امید
۲۶۶
بود رویش چو روی زهره سپید
۲۶۷
وانکه بود از عطاردش روزی
۲۶۸
بود پیروزهگون ز پیروزی
۲۶۹
وانکه مه کرده سوی برجش راه
۲۷۰
داشت سرسبزیی ز طلعت شاه
۲۷۱
برکشیده بر این صفت پیکر
۲۷۲
هفت گنبد به طبع هفت اختر
۲۷۳
هفت کشور تمام در عهدش
۲۷۴
دختر هفت شاه در مهدش
۲۷۵
کرده هر دختری به رنگ و به رای
۲۷۶
گنبدی را ز هفت گنبد جای
۲۷۷
وز نمودار خانه تا بفریش
۲۷۸
کرده همرنگ روی گنبد خویش
۲۷۹
روز تا روز شاه فرخ بخت
۲۸۰
در سرای دگر نهادی رخت
۲۸۱
شنبه آنجا که قسم شنبه بود
۲۸۲
وآن دگرها چنان کز آن به بود
۲۸۳
چون به نیروی رأی فرزانه
۲۸۴
مجلس آراستی به هر خانه
۲۸۵
هرکجا جام باده نوشیدی
۲۸۶
جامه همرنگ خانه پوشیدی
۲۸۷
بانوی خانه پیش بنشستی
۲۸۸
جلوه برداشتی ز هر دستی
۲۸۹
تا دل شاه را چگونه برد
۲۹۰
شاه حلوای او چگونه خورد
۲۹۱
گفتی افسانهای مهرانگیز
۲۹۲
که کند گرم شهوتان را تیز
۲۹۳
گرچه زینگونه برکشید حصار
۲۹۴
جان نبرد از اجل به آخر کار
۲۹۵
ای نظامی ز گلشنی بگریز
۲۹۶
که گلش خار گشت و خارش تیز
۲۹۷
با چنین ملک ازین دو روزه مقام
۲۹۸
عاقبت بین چگونه شد بهرام