۱چونکه بهرام شد نشاط پرست
۲دیده در نقش هفت پیکر بست
۶پیش بانوی هند شد به سلام
۷تا شب آنجا نشاط و بازی کرد
۹چون برافشاند شب به سنت شاه
۱۲خواست بوئی چو باد شبگیری
۱۵زان فسانه که لب پر آب کند
۱۹گفت از اول که پنج نوبت شاه
۲۱تا جهان ممکنست جانش باد
۲۳هرچه خواهد که آورد در چنگ
۲۴دولتش را در آن مباد درنگ
۲۵چون دعا ختم کرد برد سجود
۲۶برگشاد از شکر گوارش عود
۲۷گفت و از شرم در زمین میدید
۲۸آنچه زان کس نگفت و کس نشنید
۲۹که شنیدم به خردی از خویشان
۳۰خردهکاران و چابکاندیشان
۳۴سر به سر کسوتش حریر سیاه
۳۵بازجستند کز چه ترس و چه بیم
۳۶در سوادی تو ای سبیکه سیم
۳۷به که ما را به قصه یار شوی
۳۸وین سیه را سپید کار شوی
۳۹بازگوئی ز نیک خواهی خویش
۴۱زن چو از راستی ندید گزیر
۴۲گفت کاحوال این سیاه حریر
۴۳چونکه ناگفته باز نگذارید
۴۴گویم ارزان که باورم دارید
۴۶که ازو گرچه مرد خوشنودم
۴۸ایمنی داده میش را با گرگ
۵۴سرخ و زردی عجب گرانمایه
۵۵چون گل باغ بود مهمان دوست
۵۶خنده میزد چو سرخ گل در پوست
۵۷میهمانخانهای مهیا داشت
۶۲به خودش میهمان پذیر شدند
۶۳چون به ترتیب خوان نهادندش
۶۵شاه پرسید ازو حکایت خویش
۶۶هم ز غربت هم از ولایت خویش
۶۷آن مسافر هران شگفت که دید
۶۸شاه را قصه کرد و شاه شنید
۶۹همه عمرش بران قرار گذشت
۷۰تا نشد عمرش از قرار نگشت
۷۲سر چو سیمرغ درکشید از ما
۷۳چون بر این قصه برگذشت بسی
۷۴زو چو عنقانشان نداد کسی
۷۵ناگهان روزی از عنایت بخت
۷۶آمد آن تاجدار بر سر تخت
۷۹تا جهان داشت تیزهوشی کرد
۸۱در سیاهی چو آب حیوان زیست
۸۲کس نگفتش که این سیاهی چیست
۸۴کردم آن قبله را پرستاری
۸۵بر کنارم نهاد پای به مهر
۸۶گله میکرد از اختران سپهر
۸۷کاسمان بین چه ترکتازی کرد
۸۸با چو من خسروی چه بازی کرد
۹۱کس نپرسید کان سواد کجاست
۹۲بر سر سیمت این سواد چراست
۹۵گفتم ای دستگیر غمخواران
۹۸کاسمان را به تیشه بتراشد
۱۰۰هم تو دانی و هم توانی گفت
۱۰۱صاحب من مرا چو محرم یافت
۱۰۲لعل را سفت و نافه را بشکافت
۱۰۳گفت چون من در این جهانداری
۱۰۴خو گرفتم به میهمانداری
۱۰۵از بد و نیک هرکرا دیدم
۱۰۶سرگذشتی که داشت پرسیدم
۱۰۷روزی آمد غریبی از سر راه
۱۰۸کفش و دستار و جامه هرسه سیاه
۱۰۹نزل او چون به شرط فرمودم
۱۱۰خواندم و حشمتش بیفزودم
۱۱۱گفتم ای من نخوانده نامه تو
۱۱۲سیه از بهر چیست جامه تو
۱۱۳گفت بگذار از این سخن بگذر
۱۱۴که ز سیمرغ کس نداد خبر
۱۱۵گفتمش بازگو بهانه مگیر
۱۱۶خبرم ده ز قیروان و ز قیر
۱۱۷گفت باید که داریم معذور
۱۱۸کارزوئیست این ز گفتن دور
۱۱۹زین سیاهی خبر ندارد کس
۱۲۰مگر آن کاین سیاه دارد و بس
۱۲۳با وی از هیچ لابه در نگرفت
۱۲۴پرده از روی کار بر نگرفت
۱۲۵چون زحد رفت خواستاری من
۱۲۷گفت شهریست در ولایت چین
۱۲۸شهری آراسته چو خلد برین
۱۲۹نام آن شهر شهر مدهوشان
۱۳۱مردمانی همه به صورت ماه
۱۳۲همه چون ماه در پرند سیاه
۱۳۳هرکرا زان شهر بادهنوش کند
۱۳۵آنچه در سر نبشت آن سلبست
۱۳۶گرچه ناخوانده قصهای عجبست
۱۳۷گر به خون گردنم بخواهی سفت
۱۳۸بیشتر زین سخن نخواهم گفت
۱۳۹این سخن گفت و رخت بر خر بست
۱۴۱چون بران داستان غنود سرم
۱۴۲داستان گوی دور شد ز برم
۱۴۳قصه گو رفت و قصه ناپیدا
۱۴۴بیم آن بد که من شوم شیدا
۱۴۵چند ازین قصه جستجو کردم
۱۴۶بیدق از هر سوئی فرو کردم
۱۴۷بیش از آن کرده بود فرزین بند
۱۴۸که بر آن قلعه بر شوم به کمند
۱۴۹دادم اندیشه را به صبر فریب
۱۵۰تا شکیبد دلم نداد شکیب
۱۵۱چند پرسیدم آشکار و نهفت
۱۵۲این خبر کس چنانکه بود نگفت
۱۵۴خویشی از خانه پادشا کردم
۱۵۵بردم از جامه و جواهر و گنج
۱۵۶آنچه ز اندیشه باز دارد رنج
۱۵۸رفتم وآنچه خواستم دیدم
۱۵۹شهری آراسته چو باغ ارم
۱۶۰هریک از مشک برکشیده علم
۱۶۱پیکر هریکی سپید چو شیر
۱۶۲همه در جامه سیاه چو قیر
۱۶۳در سرائی فرو نهادم رخت
۱۶۴بر نهادم ز جامه تخت به تخت
۱۶۵جستم احوال شهر تا یک سال
۱۶۶کس خبر وا نداد ازآن احوال
۱۶۷چون نظر ساختم ز هر بابی
۱۶۹خوب روی و لطیف و آهسته
۱۷۰از بد هر کسی زبان بسته
۱۷۱از نکوئی و نیک رائی او
۱۷۷روز تا روز قدرش افزودم
۱۷۸آهنی را به زر بر اندودم
۱۷۹کردمش صید خویش موی به موی
۱۸۰گه به دنیا و گه به دیبا روی
۱۸۱مرد قصاب از آن زرافشانی
۱۸۲صید من شد چو گاو قربانی
۱۸۳آنچنان کردمش به دادن گنج
۱۸۴کامد از بار آن خزانه به رنج
۱۸۵برد روزی مرا به خانه خویش
۱۸۶کرد برگی ز رسم و عادت بیش
۱۸۷اولم خوان نهاد و خورد آورد
۱۸۸خدمتی خوب در نورد آورد
۱۸۹هرچه بایست بود بر خوانش
۱۹۱چون ز هرگونه خوردها خوردیم
۱۹۲سخن از هر دری فرو کردیم
۱۹۳میزبان چون ز کار خوان پرداخت
۱۹۴بیش از اندازه پیشکشها ساخت
۱۹۵وانچه من دادمش به هم پیوست
۱۹۶پیشم آورد و عذر خواه نشست
۱۹۷گفت چندین نورد گوهر و گنج
۱۹۸بر نسنجیده هیچ گوهر سنج
۱۹۹من که قانع شدم به اندک سود
۲۰۰این همه دادنم ز بهر چه بود
۲۰۱چیست پاداش این خداوندی
۲۰۳جان یکی دارم ار هزار بود
۲۰۴هم در این کفه کم عیار بود
۲۰۵گفتم ای خواجه این غلامی چیست
۲۰۶پختهتر پیشم آی خامی چیست
۲۰۷در ترازوی مرد با فرهنگ
۲۰۸این محقر چه وزن دارد و سنگ
۲۱۱تا دویدند و از خزانه خاص
۲۱۳زان گرانمایه نقدهای درست
۲۱۴بیش از آن دادمش که بود نخست
۲۱۵مرد کاگه نبد ز نازش من
۲۱۶در خجالت شد از نوازش من
۲۱۷گفت من خود ز وامداری تو
۲۲۰جای شرمست چون کنم چاره
۲۲۱دادهای تو نه زان نهادم پیش
۲۲۲تا رجوع افتدت به داده خوش
۲۲۳زان نهادم که این چنین گنجی
۲۲۵چون تو بر گنج گنج افزودی
۲۲۶من خجل گشتم ار تو خشنودی
۲۲۷حاجتی گر به بنده هست بیار
۲۲۸ور نه اینها که دادهای بر دار
۲۲۹چون قوی دل شدم به یاری او
۲۳۰گشتم آگه ز دوستداری او
۲۳۱باز گفتم بدو حکایت خویش
۲۳۳کز چه معنی بدین طرف راندم
۲۳۴دست بر پادشاهی افشاندم
۲۳۵تا بدانم که هر که زین شهرند
۲۳۶چه سبب کز نشاط بیبهرند
۲۳۷بیمصیبت به غم چرا کوشند
۲۳۹مرد قصاب کاین سخن بشنید
۲۴۰گوسپندی شد و ز گرگ رمید
۲۴۱ساعتی ماند چون رمیده دلان
۲۴۲دیده بر هم نهاده چون خجلان
۲۴۳گفت پرسیدی آنچه نیست صواب
۲۴۴دهمت آنچنانکه هست جواب
۲۴۵شب چو عنبر فشاند بر کافور
۲۴۶گشت مردم ز راه مردم دور
۲۴۷گفت وقتست کانچه میخواهی
۲۴۸بینی و یابی از وی آگاهی
۲۴۹خیز ا بر تو راز بگشایم
۲۵۱این سخن گفت و شد ز خانه برون
۲۵۲شد مرا سوی راه راهنمون
۲۵۳او همی شد من غریب از پس
۲۵۴وز خلایق نبود با ما کس
۲۵۵چون پری زاد می برید مرا
۲۵۶سوی ویرانهای کشید مرا
۲۵۷چون در آن منزل خراب شدیم
۲۵۸چون پری هردو در نقاب شدیم
۲۶۱بسته کرده رسن در آن پرگار
۲۶۲اژدهائی به گرد سله مار
۲۶۳گفت یک دم درین سبد بنشین
۲۶۴جلوهای کن بر آسمان و زمین
۲۶۵تا بدانی که هرکه خاموشست
۲۶۶از چه معنی چنین سیه پوشست
۲۶۷آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت
۲۶۸ننماید مگر که این سبدت
۲۶۹چون دمی دیدم از خلل خالی
۲۷۰در نشستم در آن سبد حالی
۲۷۱چون تنم در سبد نوا بگرفت
۲۷۳به طلسمی که بود چنبر ساز
۲۷۴برکشیدم به چرخ چنبر باز
۲۷۵آن رسن کش به لیمیا سازی
۲۷۷شمع وارم رسن به گردن چست
۲۷۸رسنم سخت بود و گردن سست
۲۷۹چون اسیری ز بخت خود مهجور
۲۸۰رسن از گردنم نمیشد دور
۲۸۱من شدم بر خره به گردن خرد
۲۸۲خر بختم شد و رسن را برد
۲۸۳گرچه بود از رسن به تاب تنم
۲۸۴رشته جان نشد جز آن رسنم
۲۸۵بود میلی برآوریده به ماه
۲۸۶که ز بر دیدنش فتاد کلاه
۲۸۷چون رسید آن سبد به میل بلند
۲۸۸رسنم را گره رسید به بند
۲۸۹کار سازم شد و مرا بگذاشت
۲۹۰کرم افغان بسی و سود نداشت
۲۹۱زیر و بالا چو در جهان دیدم
۲۹۲خویشتن را بر آسمان دیدم
۲۹۳آسمان بر سرم فسون خوانده
۲۹۴من معلق چو آسمان مانده
۲۹۵زان سیاست که جان رسید به ناف
۲۹۶دیده در کار ماند زهره شکاف
۲۹۷سوی بالا دلم ندید دلیر
۲۹۸زهره آن کرا که بیند زیر
۲۹۹دیده بر هم نهادم از سر بیم
۳۰۰کرده خود را به عاجزی تسلیم
۳۰۱در پشیمانی از فسانه خویش
۳۰۲آرزومند خویش و خانه خویش
۳۰۳هیچ سودم نه زان پشیمانی
۳۰۴جز خدا ترسی و خدا خوانی
۳۰۵چون بر آمد بر این زمانی چند
۳۰۶بر سر آن کشیده میل بلند
۳۰۷مرغی آمد نشست چون کوهی
۳۰۸کامدم زو به دل در اندوهی
۳۰۹از بزرگی که بود سرتاپای
۳۱۰میل گفتی در اوفتاده ز جای
۳۱۱پر و بالی چو شاخهای درخت
۳۱۲پایها بر مثال پایه تخت
۳۱۳چون ستونی کشیده منقاری
۳۱۴بیستونی و در میان غاری
۳۱۵هردم آهنگ خارشی میکرد
۳۱۶خویشتن را گزارشی میکرد
۳۱۷هر پری را که گرد میانگیخت
۳۱۸نافه مشک بر زمین میریخت
۳۱۹هر بن بال را که میخارید
۳۲۰صدفی ریخت پر ز مروارید
۳۲۱او شده بر سرین من در خواب
۳۲۲من در او مانده چون غریق در آن
۳۲۳گفتم ار پای مرغ را گیرم
۳۲۴زیر پای آورد چو نخجیرم
۳۲۵ور کنم صبر جای پر خطر است
۳۲۶کافتم زیر و محنتم زبر است
۳۲۷بیوفائی ز ناجوان مردی
۳۲۸کرد با من دمی بدین سردی
۳۲۹چه غرض بودش از شکنجه من
۳۳۰کاین چنین خرد کرد پنجه من
۳۳۱مگر اسباب من ز راهش برد
۳۳۲به هلاکم بدین سبب بسپرد
۳۳۳به که در پای مرغ پیچم دست
۳۳۴زین خطر گه بدین توانم رست
۳۳۵چونکه هنگام بانگ مرغ رسید
۳۳۶مرغ و هر وحشیی که بود رمید
۳۳۷دل آن مرغ نیز تاب گرفت
۳۳۸بال برهم زد و شتاب گرفت
۳۳۹دست بردم به اعتماد خدای
۳۴۰و آن قوی پای را گرفتم پای
۳۴۱مرغ پا گرد کرد و بال گشاد
۳۴۲خاکیی را بر اوج برد چو باد
۳۴۳ز اول صبح تا به نیمه روز
۳۴۴من سفر ساز و او مسافر سوز
۳۴۵چون به گرمی رسید تابش مهر
۳۴۶بر سر ما روانه گشت سپهر
۳۴۷مرغ با سایه هم نشستی کرد
۳۴۸اندک اندک نشاط پستی کرد
۳۴۹تا بدانجای کز چنان جائی
۳۵۰تا زمین بود نیزه بالائی
۳۵۱بر زمین سبزهای به رنگ حریر
۳۵۲لخلخه کرده از گلاب و عبیر
۳۵۳من بر آن مرغ صد دعا کردم
۳۵۴پایش از دست خود رهاکردم
۳۵۵اوفتادم چو برق با دل گرم
۳۵۶بر گلی نازک و گیاهی نرم
۳۵۷ساعتی نیک ماندم افتاده
۳۵۸دل به اندیشههای بد داده
۳۵۹چون از آن ماندگی برآسودم
۳۶۰شکر کردم که بهترک بودم
۳۶۱باز کردم نظر به عادت خویش
۳۶۲دیدم آن جایگاه را پس و پیش
۳۶۳روضهای دیدم آسمان زمیش
۳۶۶سبزه بیدار و آب خفته درو
۳۶۷هر گلی گونه گونه از رنگی
۳۶۸بوی هر گلی رسیده فرسنگی
۳۶۹زلف سنبل به حلقههای کمند
۳۷۰کرده جعد قرنفلش را بند
۳۷۱لب گل را به گاز برده سمن
۳۷۲ارغوان را زبان بریده چمن
۳۷۳گرد کافور و خاک عنبر بود
۳۷۴ریگ زر سنگلاخ گوهر بود
۳۷۵چشمههائی روان بسان گلاب
۳۷۶در میانش عقیق و در خوشاب
۳۷۷چشمهای کاین حصار پیروزه
۳۷۸کرده زو آب و رنگ دریوزه
۳۷۹ماهیان در میان چشمه آب
۳۸۰چون درمهای سیم در سیماب
۳۸۱کوهی از گرد او زمرد رنگ
۳۸۲بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
۳۸۴سرخ گشته خدنگش از رنگش
۳۸۵صندل و عود هر سوئی بر پای
۳۸۶باد ازو عود سوز و صندل سای
۳۸۸سر گزیت از بهشتش آورده
۳۹۰خوانده مینوش چرخ مینو فام
۳۹۱من که دریافتم چنین جائی
۳۹۲شاد گشتم چو گنج پیمائی
۳۹۳از نکوئی در او عجب ماندم
۳۹۴بر وی الحمدللهی خواندم
۳۹۵گردبر گشتم از نشیب و فراز
۳۹۶دیدم آن روضههای دیده نواز
۳۹۷میوههای لذیذ میخوردم
۳۹۹عاقبت رخت بستم از شادی
۴۰۱تا شب آنجایگه قرارم بود
۴۰۳اندکی خوردم اندکی خفتم
۴۰۴در همه حال شکر میگفتم
۴۰۵چون شب آرایشی دگرگون ساخت
۴۰۶کحلی اندوخت قرمزی انداخت
۴۰۷بر سر کوه مهر تافته تافت
۴۰۸زهره صبح چون شکوفه شکافت
۴۰۹بادی آمد ز ره فشاند غبار
۴۱۰بادی آسودهتر ز باد بهار
۴۱۱ابری آمد چو ابر نیسانی
۴۱۲کرد بر سبزها در افشانی
۴۱۳راه چون رفته گشت و نم زده شد
۴۱۴همه راه از بتان چو بتکده شد
۴۱۵دیدم از دور صدهزاران حور
۴۱۶کز من آرام و صابری شد دور
۴۱۷یک جهان پر نگار نورانی
۴۱۸روحپرور چو راح ریحانی
۴۱۹هر نگاری بسان تازه بهار
۴۲۰همه در دستها گرفته نگار
۴۲۱لب لعلی چو لاله در بستان
۴۲۲لعلشان خونبهای خوزستان
۴۲۳دست و ساعد پر از علاقه زر
۴۲۴گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
۴۲۶خالی از دود و گاز و پروانه
۴۲۹بر سر آن بتان حور سرشت
۴۳۰فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت
۴۳۱فرش انداختند و تخت زدند
۴۳۲راه صبرم زدند و سخت زدند
۴۳۳چون زمانی بر این گذشت نه دیر
۴۳۴گفتی آمد مه از سپهر به زیر
۴۳۵آفتابی پدید گشت از دور
۴۳۶کاسمان ناپدید گشت از نور
۴۳۷گرد بر گرد او چو حور و پری
۴۳۹سرو بود او کنیزکان چمنش
۴۴۰او گل سرخ و آن بتان سمنش
۴۴۱هر شکر پاره شمعی اندر دست
۴۴۲شکر و شمع خوش بود پیوست
۴۴۳پر سهی سرو گشت باغ همه
۴۴۵آمد آن بانوی همایون بخت
۴۴۶چون عروسان نشست بر سر تخت
۴۴۷عالم آسوده یکسر از چپ و راست
۴۴۸چون نشست او قیامتی برخاست
۴۴۹پس به یک لحظه چون نشست به جای
۴۵۰برقع از رخ گشود و موزه ز پای
۴۵۱شاهی آمد برون ز طارم خویش
۴۵۲لشگر روم و زنگش از پس و پیش
۴۵۳رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ
۴۵۴رزمه روم داد و بزمه زنگ
۴۵۵تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور
۴۵۶همه سروی ز خاک و او از نور
۴۵۷بود لختی چو گل سرافکنده
۴۵۹چون زمانی گذشت سر برداشت
۴۶۰گفت با محرمی که دربر داشت
۴۶۱که ز نامحرمان خاکپرست
۴۶۲مینماید که شخصی اینجاهست
۴۶۳خیز و بر گرد گرد این پرگار
۴۶۴هرکه پیش آیدت به پیش من آر
۴۶۵آن پریزاده در زمان برخاست
۴۶۶چون پری میپرید از چپ و راست
۴۶۷چون مرا دید ماند از آن بشگفت
۴۶۸دستگیرانه دست من بگرفت
۴۶۹گفت برخیز تا رویم چو دود
۴۷۰بانوی بانوان چنین فرمود
۴۷۱من بدان گفته هیچ نفزودم
۴۷۳پر گرفتم چو زاغ با طاوس
۴۷۴آمدم تا به جلوهگاه عروس
۴۷۷خواستم تا به پای بنشینم
۴۷۹گفت برخیز جای جای تو نیست
۴۸۰پایه بندگی سزای تو نیست
۴۸۱پیش چون من حریف مهمان دوست
۴۸۲جای مهمان ز مغز به که ز پوست
۴۸۵بر سریر آی و پیش من بنشین
۴۸۷گفتم ای بانوی فریشته خوی
۴۸۸با چو من بنده این حدیث مگوی
۴۸۹تخت بلقیس جای دیوان نیست
۴۹۰مرد آن تخت جز سلیمان نیست
۴۹۱من که دیوی شدم بیابانی
۴۹۳گفت نارد بها بهانه مگیر
۴۹۴با فسون خواندهای فسانه مگیر
۴۹۵همه جای آن تست و حکم تراست
۴۹۶لیک با من نشست باید و خاست
۴۹۹گفتمش همسر تو سایه تست
۵۰۰تاج من خاک تخت پایه تست
۵۰۱گفت سوگندها به جان و سرم
۵۰۲که برآیی یکی زمان ببرم
۵۰۳میهمان منی تو ای سره مرد
۵۰۴میهمان را عزیز باید کرد
۵۰۵چون به جز بندگی ندیدم رای
۵۰۶ایستادم چو بندگان بر پای
۵۰۷خادمی دست من گرفت به ناز
۵۰۸بر سریرم نشاند و آمد باز
۵۰۹چون نشستم بر آن سریر بلند
۵۱۰ماه دیدم گرفتمش به کمند
۵۱۱با من آن مه به خوش زبانیها
۵۱۳پس بفرمود کاورند به پیش
۵۱۴خوان و خوردی ز شرح دادن بیش
۵۱۵خوان نهادند خازنان بهشت
۵۱۶خوردهائی همه عبیر سرشت
۵۱۷خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت
۵۱۸دیده را زو نصیب و جان را قوت
۵۱۹هرچه اندیشه در گمان آورد
۵۲۰مطبخی رفت و در میان آورد
۵۲۱چون فراغت رسیدمان از خورد
۵۲۲از غذاهای گرم و شربت سرد
۵۲۳مطرب آمد روانه شد ساقی
۵۲۴شد طرب را بهانه در باقی
۵۲۵هر نسفته دری دری میسفت
۵۲۶هر ترانه ترانهای میگفت
۵۲۷رقص میدان گشاد و دایره بست
۵۲۸پر در آمد به پای و پویه به دست
۵۲۹شمع را ساختند بر سر جای
۵۳۰و ایستادند همچو شمع به پای
۵۳۱چون ز پا کوفتن برآسودند
۵۳۲دستبردی به باده بنمودند
۵۳۳شد به دادن شتاب ساقی گرم
۵۳۴برگرفت از میان وقایه شرم
۵۳۵من به نیروی عشق و عذر شراب
۵۳۶کردم آنها که رطلیان خراب
۵۳۷وان شکر لب ز روی دمسازی
۵۳۸باز گفتی نکرد از آن بازی
۵۳۹چونکه دیدم به مهر خود رایش
۵۴۰اوفتادم چو زلف در پایش
۵۴۱بوسه بر پای یار خویش زدم
۵۴۲تا مکن بیش گفت بیش زدم
۵۴۳مرغ امید بر نشست به شاخ
۵۴۵عشق میباختم ببوس و به می
۵۴۶به دلی و هزار جان با وی
۵۴۷گفتمش دلپسند کام تو چیست
۵۴۸نامداریت هست نام تو چیست
۵۴۹گفت من ترک نازنین اندام
۵۵۰نازنین ترکتاز دارم نام
۵۵۱گفتم از همدمی و هم کیشی
۵۵۲نامها را به هم بود خویشی
۵۵۳ترکتاز است نامت این عجبست
۵۵۴ترکتازی مرا همین لقبست
۵۵۵خیز تا ترکوار در تازیم
۵۵۶هندوان را در آتش اندازیم
۵۵۷قوت جان از می مغانه کنیم
۵۵۸نقل و می نوش عاشقانه کنیم
۵۵۹چون می تلخ و نقل شیرین هست
۵۶۰نقل برخوان نهیم و می بر دست
۵۶۲کز میان دور گردد آن دوری
۵۶۳غمزه میگفت وقت بازی تست
۵۶۴هان که دولت به کار سازی تست
۵۶۵خنده میداد دل که وقت خوشست
۵۶۶بوسه بستان که یار ناز کشست
۵۶۷چونکه بر گنج بوسه بارم داد
۵۶۸من یکی خواستم هزارم داد
۵۶۹گرم گشتم چنانکه گردد مست
۵۷۰یار در دست و رفته کار از دست
۵۷۱خونم اندر جگر به جوش آمد
۵۷۲ماه را بانگ خون به گوش آمد
۵۷۳گفت امشب به بوسه قانع باش
۵۷۴بیش از این رنگ آسمان متراش
۵۷۵هرچه زین بگذرد روا نبود
۵۷۶دوست آن به که بیوفا نبود
۵۷۷تا بود در تو ساکنی بر جای
۵۷۸زلف کش گاز گیر و بوسه ربای
۵۷۹چون بدانجا رسی که نتوانی
۵۸۱زین کنیزان که هر یکی ماهیست
۵۸۳آنکه در چشم خوبتر یابی
۵۸۵حکم کن کز خودش کنم خالی
۵۸۷تا به مولائیت کمر بندد
۵۹۲آبی از بهر جوی ما ماند
۵۹۳گر دگر شب عروس نوخواهی
۵۹۵هر شبت زین یکی گهر بخشم
۵۹۷این سخن گفت و چون ازین پرداخت
۵۹۸مشفقی کرد و مهربانی ساخت
۵۹۹در کنیزان خود نهانی دید
۶۰۰آنکه در خورد مهربانی دید
۶۰۱پیش خواند و به من سپرد به ناز
۶۰۲گفت برخیز و هرچه خواهی ساز
۶۰۳ماه بخشیده دست من بگرفت
۶۰۴من در آن ماه روی مانده شگفت
۶۰۵کز شگرفی و دلبری و کشی
۶۰۷او همیرفت و من به دنبالش
۶۰۹تا رسیدم به بارگاهی چست
۶۱۰در نشد تا مرا نبرد نخست
۶۱۱چون در آن قصر تنگ بار شدیم
۶۱۲چون بم و زیر سازگار شدیم
۶۱۳دیدم افکنده بر بساط بلند
۶۱۴خوابگاهی ز پرنیان و پرند
۶۱۶همه یاقوت ساز و عنبر سوز
۶۱۷سر به بالین بستر آوردیم
۶۱۸هردو برها ببر در آوردیم
۶۱۹یافتم خرمنی چو گل دربید
۶۲۰نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید
۶۲۱صدفی مهر بسته بر سر او
۶۲۲مهر بر داشتم ز گوهر او
۶۲۳بود تا گاه روز در بر من
۶۲۴پر ز کافور و مشک بستر من
۶۲۵گاه روز او چو بخت من برخاست
۶۲۶ساز گرمابه کرد یک یک راست
۶۲۷غسل گاهم به آبادانی کرد
۶۲۸کز گهر سرخ بود و از زر زرد
۶۲۹خویشتن را به آب گل شستم
۶۳۰در کلاه و کمر چو گل رستم
۶۳۲بود یکیک ستاره بر گردون
۶۳۳در خزیدم به گوشهای خالی
۶۳۵آن عروسان و لعبتان سرای
۶۳۶همه رفتند و کس نماند به جای
۶۳۷من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
۶۳۸بر لب مرغزار و چشمه سرد
۶۳۹سر نهادم خمار می در سر
۶۴۱خفتم از وقت صبح تا گه شام
۶۴۲بخت بیدار و خواجه خفته به کام
۶۴۳آهوی شب چو گشت نافه گشای
۶۴۴صدفی شد سپهر غالیهسای
۶۴۵سر برآوردم از عماری خواب
۶۴۶بنشستم چو سبزه بر لب آب
۶۴۷آمد آن ابرو باد چون شب دوش
۶۴۸این درافشان و آن عبیرفروش
۶۴۹باد میرفت و ابر میافشاند
۶۵۰این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
۶۵۱چون شد آن مرغزار عنبر بوی
۶۵۲آب گل سر نهاد جوی به جوی
۶۵۵تختی از تخته زر آوردند
۶۵۶تخت پوشی ز گوهر آوردند
۶۵۷چون شد انگیخته سریر بلند
۶۵۸بسته شد بر سرش بساط پرند
۶۶۱شور و آشوبی از جهان برخاست
۶۶۲آمدند آن جماعت از چپ و راست
۶۶۳در میان آن عروس یغمائی
۶۶۴برده از عاشقان شکیبائی
۶۶۵بر سر تخت شد قرار گرفت
۶۶۶تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
۶۶۷باز فرمود تا مرا جستند
۶۶۸نامم از لوح غایبان شستند
۶۶۹رفتم و بر سریر خواندندم
۶۷۰هم به آیین خود نشاندندم
۶۷۱هم به ترتیب و ساز روز دگر
۶۷۲خوان نهادند و خوردها بر سر
۶۷۳هر ابائی که در خورد به بساط
۶۷۴وآورد در خورنده رنگ نشاط
۶۷۵ساختند آنچنان که باید ساخت
۶۷۶چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
۶۷۷می نهادند و چنگ ساخته شد
۶۷۸از زدن رودها نواخته شد
۶۷۹نوش ساقی و جام نوشگوار
۶۸۰گرمتر کرد عشق را بازار
۶۸۲عشق با باده کرد همدستی
۶۸۳ترک من رحمت آشکارا کرد
۶۸۴هندوی خویش را مدارا کرد
۶۸۶مهربان شد به کار ساختنم
۶۸۷کرد شکلی به غمزه با یاران
۶۸۸تا شدند از برش پرستاران
۶۸۹خلوتی آنچنان و یاری نغز
۶۹۰تابم از دل در اوفتاد به مغز
۶۹۱دست بردم چو زلف در کمرش
۶۹۲درکشیدم چو عاشقان به برش
۶۹۳گفت هان وقت بیقراری نیست
۶۹۴شب شب زینهار خواری نیست
۶۹۵گر قناعت کنی به شکر و قند
۶۹۶گاز میگیر و بوسه در میبند
۶۹۷به قناعت کسی که شاد بود
۶۹۹وانکه با آرزو کند خویشی
۷۰۱گفتمش چاره کن ز بهر خدای
۷۰۲کابم از سر گذشت و خار از پای
۷۰۳هست زنجیر زلف چون قیرت
۷۰۵در به زنجیر کن ترا گفتم
۷۰۶تا چو زنجیریان نیاشفتم
۷۰۷شب به آخر رسید و صبح دمید
۷۰۹گر کشی جانم از تو نیست دریغ
۷۱۰اینک اینک سر آنک آنک تیغ
۷۱۱این همه سر کشیدن از پی چیست
۷۱۲گل نخندید تا هوا نگریست
۷۱۵تشنهای را که او گلوده تست
۷۱۶آب در ده که آب در ده تست
۷۱۷ندهی آب من بقای تو باد
۷۱۸آب من نیز خاک پای تو باد
۷۱۹خاکیی را بگیر کابی برد
۷۲۰آب جوئی در آب جوئی مرد
۷۲۱قطرهای به تشنگی مگداز
۷۲۲تشنهای را به قطرهای بنواز
۷۲۳رطبی در فتاده گیر به شیر
۷۲۴سوزنی رفته در میان حریر
۷۲۵گر جز اینست کار تا خیزم
۷۲۷مرغی انگاشتم نشست و پرید
۷۲۸نه خر افتاده شد نه خیک درید
۷۲۹پاسخم داد کامشبی خوش باش
۷۳۰نعل شبدیز گو در آتش باش
۷۳۱گر شبی زین خیال گردی دور
۷۳۲یابی از شمع جاودانی نور
۷۳۳چشمهای را به قطرهای مفروش
۷۳۴کاین همه نیش دارد آن همه نوش
۷۳۵در یک آرزو به خود در بند
۷۳۶همه ساله به خرمی میخند
۷۳۷بوسه میگیر و زلف و میانداز
۷۳۸نرد رو با کنیزکان میباز
۷۳۹باغ داری به ترک باغ مگوی
۷۴۰مرغ با تست شیر مرغ مجوی
۷۴۱کام دل هست و کامرانی هست
۷۴۲در خیانت گری چه آری دست
۷۴۳امشبی با شکیب ساز و مکوش
۷۴۴دل بنه بر وظیفه شب دوش
۷۴۵من ازین پایه چون به زیر آیم
۷۴۶هم به دست آیم ارچه دیر آیم
۷۴۷ماهی از حوضه ار بشست آری
۷۴۸ماه را دیرتر به دست آری
۷۴۹چون گران دیدمش در آن بازی
۷۵۱دل نهادم به بوسه چو شکر
۷۵۲روزه بستم به روزهای دگر
۷۵۳از سر عشوه باده میخوردم
۷۵۴بر سر تابه صبر میکردم
۷۵۵باز تب کرده را در آمد تاب
۷۵۶رغبتم تازه شد به بوس و شراب
۷۵۷چون دگرباره ترک دلکش من
۷۵۹کرد از آن لعبتان یکی را ساز
۷۶۱یاری الحق چنانکه دل خواهد
۷۶۲دل همه چیز معتدل خواهد
۷۶۳خوشدل آن شد که باشدش یاری
۷۶۴گر بود کاچکی چنان باری
۷۶۵رفتم آن شب چنانکه عادت بود
۷۶۶وان شب کام دل زیادت بود
۷۶۷تا گه روز قند میخوردم
۷۶۸با پری دست بند میکردم
۷۶۹روز چون جامه کرد گازر شوی
۷۷۱آن همه رنگهای دیده فریب
۷۷۲دور گشت از بساط زینت و زیب
۷۷۳در تمنا که چون شب آید باز
۷۷۴میخورم با بتان چین و طراز
۷۷۵زلف ترکی برآورم به کمر
۷۷۶دلنوازی درافکنم به جگر
۷۷۷گه خورم با شکر لبی جامی
۷۷۸گه بر آرم ز گلرخی کامی
۷۷۹چون شب آمد غرض مهیا بود
۷۸۰مسندم بر تراز ثریا بود
۷۸۱چندگاه این چنین برود و به می
۷۸۲هر شبم عیش بود پی در پی
۷۸۵روز بودم به باغ و شب به بهشت
۷۸۶خاک مشگین و خانه زرین خشت
۷۸۷بودم اقلیم خوشدلی را شاه
۷۸۸روز با آفتاب و شب با ماه
۷۸۹هیچ کامی نه کان نبود مرا
۷۹۱چون در آن نعمتم نبود سپاس
۷۹۲حق نعمت زیاده شد ز قیاس
۷۹۵چون بسی شب رسید وعده ماه
۷۹۶شب جهان بر ستاره کرد سیاه
۷۹۹ابرو بادی که آمدی زان پیش
۸۰۰تازه کردند تازهروئی خویش
۸۰۱شورشی باز در جهان افتاد
۸۰۲بانگ زیور بر آسمان افتاد
۸۰۳وآن کنیزان به رسم پیشینه
۸۰۴سیب در دست و نار در سینه
۸۰۶حلقه بستند و حلق بگشادند
۸۰۸در بر افکنده زلف مشکفشان
۸۰۹شمعها پیش و پس به عادت خویش
۸۱۰پس رها کن که شمع باشد پیش
۸۱۱با هزاران هزار زینت و ناز
۸۱۲بر سر بزمگاه خود شد باز
۸۱۳مطربان پرده را نوا بستند
۸۱۴پردهداران به کار بنشستند
۸۱۵ساقیان صرف ارغوانی رنگ
۸۱۶راست کردند بر ترنم چنگ
۸۱۷شاه شکر لبان چنان فرمود
۸۱۸کاورید آن حریف ما را زود
۸۱۹باز خوبان به ناز بردندم
۸۲۱چون مرا دید مهربان برخاست
۸۲۲کرد بر دست راست جایم راست
۸۲۳خدمتش کردم و نشستم شاد
۸۲۵خوان نهادند باز بر ترتیب
۸۲۶بیش از اندازه خوردهای غریب
۸۲۷چون ز خوانریزه خورده شد روزی
۸۲۸می در آمد به مجلس افروزی
۸۳۱من دگرباره گشته واله و مست
۸۳۲زلف او چون رسن گرفته به دست
۸۳۳باز دیوانم از رسن رستند
۸۳۴من دیوانه را رسن بستند
۸۳۶وان شب آموختم رسنبازی
۸۳۷شیفتم چون خری که جو بیند
۸۳۸یا چو صرعی که ماه نو بیند
۸۳۹لرز لرزان چو دزد گنجپرست
۸۴۰در کمرگاه او کشیدم دست
۸۴۱دست بر سیم ساده میسودم
۸۴۲سخت میگشت و سست میبودم
۸۴۳چون چنان دید ماه زیبا چهر
۸۴۴دست بر دست من نهاد به مهر
۸۴۵بوسه زد دستم آن ستیزهحور
۸۴۶تا ز گنجینه دست کردم دور
۸۴۷گفت بر گنج بسته دست میاز
۸۴۸کز غرض کوتهست دست دراز
۸۴۹مهر برداشتن ز کان نتوان
۸۵۰کان به مهر است چون توان نتوان
۸۵۱صبر کن کان تست خرما بن
۸۵۲تا به خرما رسی شتاب مکن
۸۵۳باده میخور که خود کباب رسد
۸۵۴ماه می بین که آفتاب رسد
۸۵۶چشمه نور و چشم روشن من
۸۵۷صبح رویت دمیده چون گل باغ
۸۵۸چون نمیرم برابرت چو چراغ
۸۵۹مینمائی به تشنه آب شکر
۸۶۰گوئی آنگه که لب بدوز و مخور
۸۶۱چون درآمد رخت به جلوهگری
۸۶۲عقل دیوانه شد که دید پری
۸۶۳نعلک گوش را چو کردی ساز
۸۶۵با شبیخون ماه چون کوشم
۸۶۶آفتابی به ذره چون پوشم
۸۶۷دست چون دارمت که در دستی
۸۶۸اندهی نیستم چو تو هستی
۸۶۹از زمینی تو من هم از زمیم
۸۷۰گر تو هستی پری من آدمیم
۸۷۱لب به دندان گزیدنم تا چند
۸۷۲وآب دندان مزیدنم تا چند
۸۷۳چارهای کن که غم رسیده کسم
۸۷۴تا یک امشب به کام دل برسم
۸۷۵بس که جانم به لب رسیده ز درد
۸۷۶بوسه گرم ده مده دم سرد
۸۷۷بختم از یاری تو کار کند
۸۷۹گوئی انده مخور که یار توام
۸۸۰کار خود کن که من به کار توام
۸۸۱کار ازین صعبتر که بار افتاد
۸۸۲وارهان وارهان که کار افتاد
۸۸۳گرچه آهو سرینی ای دلبند
۸۸۴خواب خرگوش دادنم تا چند
۸۸۵ترسم این پیر گرگ روبهباز
۸۸۷شیر گیرانه سوی من تازد
۸۸۸چون پلنگی به زیرم اندازد
۸۹۰کارزوی خود از تو بردارم
۸۹۳ناز میکش که ناز مهمانان
۸۹۴تاجداران کشند و سلطانان
۸۹۵چون شکیبم نماند دیگربار
۸۹۶گفت چونین کنم تو دست بدار
۸۹۷ناز تو گر به جان بود بکشم
۸۹۸گر تو از خلخی من از حبشم
۸۹۹چه محل پیش چون تو مهمانی
۹۰۰پیشکش کردن را این چنین خوانی
۹۰۱لیکن این آرزو که میگوئی
۹۰۳گر براید بهشتی از خاری
۹۰۴آید از چون منی چنین کاری
۹۰۵وگر از بید بوی عود آید
۹۰۶از من اینکار در وجود آید
۹۰۷بستان هرچه از منت کامست
۹۰۸جز یکی آرزو که آن خامست
۹۰۹رخ ترا لب ترا و سینه ترا
۹۱۰جز دری آن دگر خزینه ترا
۹۱۱گر چنین کردهای شبت بیش است
۹۱۲این چنین شب هزار در پیش است
۹۱۳چون شدی گرم دل ز باده خام
۹۱۴ساقیی بخشمت چو ماه تمام
۹۱۵تا ازو کام خویش برداری
۹۱۹چند کوشیدم از سکونت و شرم
۹۲۰آهنم تیز بود و آتش گرم
۹۲۱بختم از دور گفت کای نادان
۹۲۲(لیس قریه وراء عبادان)
۹۲۳من خام از زیادت اندیشی
۹۲۴به کمی اوفتادم از بیشی
۹۲۵گفتم ای سخت کرده کار مرا
۹۲۷صدهزار آدمی در این غم مرد
۹۲۸که سوی گنج راه داند برد
۹۲۹من که پایم فروشداست به گنج
۹۳۰دست چون دارم ارچه بینم رنج
۹۳۱نیست ممکن که تا دمی دارم
۹۳۳یا بر این تخت شمع من بفروز
۹۳۴یا چو تختم به چارمیخ بدوز
۹۳۵یا بر این نطع رقص کن برخیز
۹۳۶یا دگر نطع خواه و خونم ریز
۹۳۷دل و جانی و هوش و بینائی
۹۳۸از تو چون باشدم شکیبائی
۹۳۹غرضی کز تو دلستان یابم
۹۴۰رایگانست اگربه جان یابم
۹۴۱کیست کو گنج رایگان نخرد
۹۴۲وارزوئی چنین به جان نخرد
۹۴۳شمعوار امشبی برافروزم
۹۴۴کز غمت چون چراغ میسوزم
۹۴۵سوز تو زنده دادم چو چراغ
۹۴۶زنده با سوز و مرده هست به داغ
۹۴۷آفتاب ار بگردد از سر سوز
۹۴۸تنگ روزی شود ز تنگی روز
۹۴۹این نه کامست کز تو میجویم
۹۵۰خوابی از بهر خویش میگویم
۹۵۱مغز من خفته شد درین چه شکیست
۹۵۲خفته و مرده بلکه هردو یکیست
۹۵۴این چنین خوابها کجا دیدی
۹۵۵گر بر آنی که خون من ریزی
۹۵۶تیز شو هان که خون کند تیزی
۹۵۷وانگه از جوش خون و آتش مغز
۹۵۸حمله بردم بران شکوفه نغز
۹۵۹در گنجینه را گرفتم زود
۹۶۰تا کنم لعل را عقیق آمود
۹۶۱زارزوئی چنانکه بود نداشت
۹۶۲لابها کرد و هیچ سود نداشت
۹۶۳در صبوری بدان نواله نوش
۹۶۴مهل میخواست من نکردم گوش
۹۶۵خورد سوگند کین خزینه تراست
۹۶۶امشب امید و کام دل فرداست
۹۶۷امشبی بر امید گنج بساز
۹۶۸شب فردا خزینه میپرداز
۹۶۹صبر کردن شبی محالی نیست
۹۷۰آخر امشب شبیست سالی نیست
۹۷۱او همیگفت و من چو دشنه تیز
۹۷۲در کمر کرده دست کور آویز
۹۷۳خواهشی کو ز بهر خود میکرد
۹۷۴خارشم را یکی به صد میکرد
۹۷۵تا بدانجا رسید کز چستی
۹۷۶دادم آن بند بسته را سستی
۹۷۷چونکه دید او ستیزه کاری من
۹۷۹گفت یک لحظه دیده را در بند
۹۸۱چون گشادم بر آنچه داری رای
۹۸۲در برم گیر و دیده را بگشای
۹۸۴دیده بر بستم از خزانه او
۹۸۵چون یکی لحظه مهلتش دادم
۹۸۷کردم آهنگ بر امید شکار
۹۸۸تا درآرم عروس را به کنار
۹۸۹چونکه سوی عروس خود دیدم
۹۹۰خویشتن را در آن سبد دیدم
۹۹۱هیچکس گرد من نه از زن و مرد
۹۹۲مونسم آه گرم و بادی سرد
۹۹۳مانده چون سایهای ز تابش نور
۹۹۵من درین وسوسه که زیر ستون
۹۹۶جنبشی زان سبد گشاد سکون
۹۹۷آمد آن یار و زان رواق بلند
۹۹۸سبدم را رسن گشاد ز بند
۹۹۹لخت چون از بهانه سیر آمد
۱٬۰۰۰سبدم زان ستون به زیر آمد
۱٬۰۰۱آنکه از من کناره کرد و گریخت
۱٬۰۰۲در کنارم گرفت و عذر انگیخت
۱٬۰۰۳گفت اگر گفتمی ترا صد سال
۱٬۰۰۴باورت نامدی حقیقت حال
۱٬۰۰۵رفتی و دیدی آنچه بود نهفت
۱٬۰۰۶این چنین قصه با که شاید گفت
۱٬۰۰۷من درین جوش گرم جوشیدم
۱٬۰۰۹گفتمش کای چو من ستمدیده
۱٬۰۱۰رای تو پیش من پسندیده
۱٬۰۱۱من ستمدیده را به خاموشی
۱٬۰۱۲ناگزیر است ازین سیهپوشی
۱٬۰۱۳رو پرند سیاه نزد من آر
۱٬۰۱۴رفت و آورد پیش من شب تار
۱٬۰۱۵در سر افکندم آن پرند سیاه
۱٬۰۱۶هم در آن شب بسیچ کردم راه
۱٬۰۱۷سوی شهر خود آمدم دلتنگ
۱٬۰۱۸بر خود افکنده از سیاهی رنگ
۱٬۰۱۹من که شاه سیاه پوشانم
۱٬۰۲۰چون سیه ابر ازان خروشانم
۱٬۰۲۱کز چنان پخته آرزوی به کام
۱٬۰۲۲دور گشتم به آرزوئی خام
۱٬۰۲۳چون خداوند من ز راز نهفت
۱٬۰۲۴این حکایت به پیش من برگفت
۱٬۰۲۵من که بودم درم خریده او
۱٬۰۲۶برگزیدم همان گزیده او
۱٬۰۲۷با سکندر ز بهر آب حیات
۱٬۰۲۸رفتم اندر سیاهی ظلمات
۱٬۰۲۹در سیاهی شکوه دارد ماه
۱٬۰۳۰چتر سلطان از آن کنند سیاه
۱٬۰۳۱هیچ رنگی به از سیاهی نیست
۱٬۰۳۲داس ماهی چو پشت ماهی نیست
۱٬۰۳۳از جوانی بود سیه موئی
۱٬۰۳۴وز سیاهی بود جوان روئی
۱٬۰۳۵به سیاهی بصر جهان بیند
۱٬۰۳۶چرگنی بر سیاه ننشیند
۱٬۰۳۷گر نه سیفور شب سیاه شدی
۱٬۰۳۸کی سزاوار مهد ماه شدی
۱٬۰۳۹هفت رنگست زیر هفتو رنگ
۱٬۰۴۰نیست بالاتر از سیاهی رنگ
۱٬۰۴۱چون که بانوی هند با بهرام
۱٬۰۴۲باز پرداخت این فسانه تمام
۱٬۰۴۳شه بر آن گفته آفرینها گفت
۱٬۰۴۴در کنارش گرفت و شاد بخفت