Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
نظامی · خمسه

بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چونکه بهرام شد نشاط پرست
۲
دیده در نقش هفت پیکر بست
۳
روز شنبه ز دیر شماسی
۴
خیمه زد در سواد عباسی
۵
سوی گنبد سرای غالیه فام
۶
پیش بانوی هند شد به سلام
۷
تا شب آنجا نشاط و بازی کرد
۸
عود سازی و عطرسازی کرد
۹
چون برافشاند شب به سنت شاه
۱۰
بر حریر سپید مشک سیاه
۱۱
شاه ازان نوبهار کشمیری
۱۲
خواست بوئی چو باد شبگیری
۱۳
تا ز درج گهر گشاید قند
۱۴
گویدش مادگانه لفظی چند
۱۵
زان فسانه که لب پر آب کند
۱۶
مست را آرزوی خواب کند
۱۷
آهوی ترک چشم هندو زاد
۱۸
نافه مشک را گره بگشاد
۱۹
گفت از اول که پنج نوبت شاه
۲۰
باد بالای چار بالش ماه
۲۱
تا جهان ممکنست جانش باد
۲۲
همه سرها بر آستانش باد
۲۳
هرچه خواهد که آورد در چنگ
۲۴
دولتش را در آن مباد درنگ
۲۵
چون دعا ختم کرد برد سجود
۲۶
برگشاد از شکر گوارش عود
۲۷
گفت و از شرم در زمین می‌دید
۲۸
آنچه زان کس نگفت و کس نشنید
۲۹
که شنیدم به خردی از خویشان
۳۰
خرده‌کاران و چابک‌اندیشان
۳۱
که ز کدبانوان قصر بهشت
۳۲
بود زاهد زنی لطیف سرشت
۳۳
آمدی در سرای ما هر ماه
۳۴
سر به سر کسوتش حریر سیاه
۳۵
بازجستند کز چه ترس و چه بیم
۳۶
در سوادی تو ای سبیکه سیم
۳۷
به که ما را به قصه یار شوی
۳۸
وین سیه را سپید کار شوی
۳۹
بازگوئی ز نیک خواهی خویش
۴۰
معنی آیت سیاهی خویش
۴۱
زن چو از راستی ندید گزیر
۴۲
گفت کاحوال این سیاه حریر
۴۳
چونکه ناگفته باز نگذارید
۴۴
گویم ارزان که باورم دارید
۴۵
من کنیز فلان ملک بودم
۴۶
که ازو گرچه مرد خوشنودم
۴۷
ملکی بود کامگار و بزرگ
۴۸
ایمنی داده میش را با گرگ
۴۹
رنجها دیده باز کوشیده
۵۰
وز تظلم سیاه پوشیده
۵۱
فلک از طالع خروشانش
۵۲
خوانده شاه سیاه پوشانش
۵۳
داشت اول ز جنس پیرایه
۵۴
سرخ و زردی عجب گرانمایه
۵۵
چون گل باغ بود مهمان دوست
۵۶
خنده می‌زد چو سرخ گل در پوست
۵۷
میهمانخانه‌ای مهیا داشت
۵۸
کزثری روی در ثریا داشت
۵۹
خوان نهاده بساط گسترده
۶۰
خادمانی به لطف پرورده
۶۱
هرکه آمد لگام گیر شدند
۶۲
به خودش میهمان پذیر شدند
۶۳
چون به ترتیب خوان نهادندش
۶۴
در خور پایه نزل دادندش
۶۵
شاه پرسید ازو حکایت خویش
۶۶
هم ز غربت هم از ولایت خویش
۶۷
آن مسافر هران شگفت که دید
۶۸
شاه را قصه کرد و شاه شنید
۶۹
همه عمرش بران قرار گذشت
۷۰
تا نشد عمرش از قرار نگشت
۷۱
مدتی گشت ناپدید از ما
۷۲
سر چو سیمرغ درکشید از ما
۷۳
چون بر این قصه برگذشت بسی
۷۴
زو چو عنقانشان نداد کسی
۷۵
ناگهان روزی از عنایت بخت
۷۶
آمد آن تاجدار بر سر تخت
۷۷
از قبا و کلاه و پیرهنش
۷۸
پای تا سر سیاه بود تنش
۷۹
تا جهان داشت تیزهوشی کرد
۸۰
بی‌مصیبت سیاه پوشی کرد
۸۱
در سیاهی چو آب حیوان زیست
۸۲
کس نگفتش که این سیاهی چیست
۸۳
شبی از مشفقی و دلداری
۸۴
کردم آن قبله را پرستاری
۸۵
بر کنارم نهاد پای به مهر
۸۶
گله می‌کرد از اختران سپهر
۸۷
کاسمان بین چه ترکتازی کرد
۸۸
با چو من خسروی چه بازی کرد
۸۹
از سواد ارم برید مرا
۹۰
در سواد قلم کشید مرا
۹۱
کس نپرسید کان سواد کجاست
۹۲
بر سر سیمت این سواد چراست
۹۳
پاسخ شاه را سگالیدم
۹۴
روی در پای شاه مالیدم
۹۵
گفتم ای دستگیر غم‌خواران
۹۶
بهترین همه جهانداران
۹۷
بر زمین یاریی کرا باشد
۹۸
کاسمان را به تیشه بتراشد
۹۹
باز پرسیدن حدیث نهفت
۱۰۰
هم تو دانی و هم توانی گفت
۱۰۱
صاحب من مرا چو محرم یافت
۱۰۲
لعل را سفت و نافه را بشکافت
۱۰۳
گفت چون من در این جهانداری
۱۰۴
خو گرفتم به میهمانداری
۱۰۵
از بد و نیک هرکرا دیدم
۱۰۶
سرگذشتی که داشت پرسیدم
۱۰۷
روزی آمد غریبی از سر راه
۱۰۸
کفش و دستار و جامه هرسه سیاه
۱۰۹
نزل او چون به شرط فرمودم
۱۱۰
خواندم و حشمتش بیفزودم
۱۱۱
گفتم ای من نخوانده نامه تو
۱۱۲
سیه از بهر چیست جامه تو
۱۱۳
گفت بگذار از این سخن بگذر
۱۱۴
که ز سیمرغ کس نداد خبر
۱۱۵
گفتمش بازگو بهانه مگیر
۱۱۶
خبرم ده ز قیروان و ز قیر
۱۱۷
گفت باید که داریم معذور
۱۱۸
کارزوئیست این ز گفتن دور
۱۱۹
زین سیاهی خبر ندارد کس
۱۲۰
مگر آن کاین سیاه دارد و بس
۱۲۱
کردمش لابهای پنهانی
۱۲۲
من عراقی و او خراسانی
۱۲۳
با وی از هیچ لابه در نگرفت
۱۲۴
پرده از روی کار بر نگرفت
۱۲۵
چون زحد رفت خواستاری من
۱۲۶
شرمش آمد ز بیقراری من
۱۲۷
گفت شهریست در ولایت چین
۱۲۸
شهری آراسته چو خلد برین
۱۲۹
نام آن شهر شهر مدهوشان
۱۳۰
تعزیت خانه سیه پوشان
۱۳۱
مردمانی همه به صورت ماه
۱۳۲
همه چون ماه در پرند سیاه
۱۳۳
هرکرا زان شهر باده‌نوش کند
۱۳۴
آن سوادش سیاه‌پوش کند
۱۳۵
آنچه در سر نبشت آن سلبست
۱۳۶
گرچه ناخوانده قصه‌ای عجبست
۱۳۷
گر به خون گردنم بخواهی سفت
۱۳۸
بیشتر زین سخن نخواهم گفت
۱۳۹
این سخن گفت و رخت بر خر بست
۱۴۰
آرزوی مرا در اندر بست
۱۴۱
چون بران داستان غنود سرم
۱۴۲
داستان گوی دور شد ز برم
۱۴۳
قصه گو رفت و قصه ناپیدا
۱۴۴
بیم آن بد که من شوم شیدا
۱۴۵
چند ازین قصه جستجو کردم
۱۴۶
بیدق از هر سوئی فرو کردم
۱۴۷
بیش از آن کرده بود فرزین بند
۱۴۸
که بر آن قلعه بر شوم به کمند
۱۴۹
دادم اندیشه را به صبر فریب
۱۵۰
تا شکیبد دلم نداد شکیب
۱۵۱
چند پرسیدم آشکار و نهفت
۱۵۲
این خبر کس چنانکه بود نگفت
۱۵۳
عاقبت مملکت رها کردم
۱۵۴
خویشی از خانه پادشا کردم
۱۵۵
بردم از جامه و جواهر و گنج
۱۵۶
آنچه ز اندیشه باز دارد رنج
۱۵۷
نام آن شهر باز پرسیدم
۱۵۸
رفتم وآنچه خواستم دیدم
۱۵۹
شهری آراسته چو باغ ارم
۱۶۰
هریک از مشک برکشیده علم
۱۶۱
پیکر هریکی سپید چو شیر
۱۶۲
همه در جامه سیاه چو قیر
۱۶۳
در سرائی فرو نهادم رخت
۱۶۴
بر نهادم ز جامه تخت به تخت
۱۶۵
جستم احوال شهر تا یک سال
۱۶۶
کس خبر وا نداد ازآن احوال
۱۶۷
چون نظر ساختم ز هر بابی
۱۶۸
دیدم آزاده مرد قصابی
۱۶۹
خوب روی و لطیف و آهسته
۱۷۰
از بد هر کسی زبان بسته
۱۷۱
از نکوئی و نیک رائی او
۱۷۲
راه جستم به آشنائی او
۱۷۳
چون بهم صحبتش پیوستم
۱۷۴
به کله داریش کمر بستم
۱۷۵
دادمش نقدهای رو تازه
۱۷۶
چیزهائی برون ز اندازه
۱۷۷
روز تا روز قدرش افزودم
۱۷۸
آهنی را به زر بر اندودم
۱۷۹
کردمش صید خویش موی به موی
۱۸۰
گه به دنیا و گه به دیبا روی
۱۸۱
مرد قصاب از آن زرافشانی
۱۸۲
صید من شد چو گاو قربانی
۱۸۳
آنچنان کردمش به دادن گنج
۱۸۴
کامد از بار آن خزانه به رنج
۱۸۵
برد روزی مرا به خانه خویش
۱۸۶
کرد برگی ز رسم و عادت بیش
۱۸۷
اولم خوان نهاد و خورد آورد
۱۸۸
خدمتی خوب در نورد آورد
۱۸۹
هرچه بایست بود بر خوانش
۱۹۰
به جز از آرزوی مهمانش
۱۹۱
چون ز هرگونه خوردها خوردیم
۱۹۲
سخن از هر دری فرو کردیم
۱۹۳
میزبان چون ز کار خوان پرداخت
۱۹۴
بیش از اندازه پیشکشها ساخت
۱۹۵
وانچه من دادمش به هم پیوست
۱۹۶
پیشم آورد و عذر خواه نشست
۱۹۷
گفت چندین نورد گوهر و گنج
۱۹۸
بر نسنجیده هیچ گوهر سنج
۱۹۹
من که قانع شدم به اندک سود
۲۰۰
این همه دادنم ز بهر چه بود
۲۰۱
چیست پاداش این خداوندی
۲۰۲
حکم کن تا کنم کمربندی
۲۰۳
جان یکی دارم ار هزار بود
۲۰۴
هم در این کفه کم عیار بود
۲۰۵
گفتم ای خواجه این غلامی چیست
۲۰۶
پخته‌تر پیشم آی خامی چیست
۲۰۷
در ترازوی مرد با فرهنگ
۲۰۸
این محقر چه وزن دارد و سنگ
۲۰۹
به غلامان دست پروردم
۲۱۰
به کرشمه اشارتی کردم
۲۱۱
تا دویدند و از خزانه خاص
۲۱۲
آوریدند نقدهای خلاص
۲۱۳
زان گرانمایه نقدهای درست
۲۱۴
بیش از آن دادمش که بود نخست
۲۱۵
مرد کاگه نبد ز نازش من
۲۱۶
در خجالت شد از نوازش من
۲۱۷
گفت من خود ز وامداری تو
۲۱۸
نرسیدم به حق گزاری تو
۲۱۹
دادیم نعمتی دگرباره
۲۲۰
جای شرمست چون کنم چاره
۲۲۱
داده‌ای تو نه زان نهادم پیش
۲۲۲
تا رجوع افتدت به داده خوش
۲۲۳
زان نهادم که این چنین گنجی
۲۲۴
نبود بی جزا و پارنجی
۲۲۵
چون تو بر گنج گنج افزودی
۲۲۶
من خجل گشتم ار تو خشنودی
۲۲۷
حاجتی گر به بنده هست بیار
۲۲۸
ور نه اینها که داده‌ای بر دار
۲۲۹
چون قوی دل شدم به یاری او
۲۳۰
گشتم آگه ز دوستداری او
۲۳۱
باز گفتم بدو حکایت خویش
۲۳۲
قصه شاهی و ولایت خویش
۲۳۳
کز چه معنی بدین طرف راندم
۲۳۴
دست بر پادشاهی افشاندم
۲۳۵
تا بدانم که هر که زین شهرند
۲۳۶
چه سبب کز نشاط بی‌بهرند
۲۳۷
بی‌مصیبت به غم چرا کوشند
۲۳۸
جامهای سیه چرا پوشند
۲۳۹
مرد قصاب کاین سخن بشنید
۲۴۰
گوسپندی شد و ز گرگ رمید
۲۴۱
ساعتی ماند چون رمیده دلان
۲۴۲
دیده بر هم نهاده چون خجلان
۲۴۳
گفت پرسیدی آنچه نیست صواب
۲۴۴
دهمت آنچنانکه هست جواب
۲۴۵
شب چو عنبر فشاند بر کافور
۲۴۶
گشت مردم ز راه مردم دور
۲۴۷
گفت وقتست کانچه می‌خواهی
۲۴۸
بینی و یابی از وی آگاهی
۲۴۹
خیز ا بر تو راز بگشایم
۲۵۰
صورت نانموده بنمایم
۲۵۱
این سخن گفت و شد ز خانه برون
۲۵۲
شد مرا سوی راه راهنمون
۲۵۳
او همی شد من غریب از پس
۲۵۴
وز خلایق نبود با ما کس
۲۵۵
چون پری زاد می برید مرا
۲۵۶
سوی ویرانه‌ای کشید مرا
۲۵۷
چون در آن منزل خراب شدیم
۲۵۸
چون پری هردو در نقاب شدیم
۲۵۹
سبدی بود در رسن بسته
۲۶۰
رفت و آورد پیشم آهسته
۲۶۱
بسته کرده رسن در آن پرگار
۲۶۲
اژدهائی به گرد سله مار
۲۶۳
گفت یک دم درین سبد بنشین
۲۶۴
جلوه‌ای کن بر آسمان و زمین
۲۶۵
تا بدانی که هرکه خاموشست
۲۶۶
از چه معنی چنین سیه پوشست
۲۶۷
آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت
۲۶۸
ننماید مگر که این سبدت
۲۶۹
چون دمی دیدم از خلل خالی
۲۷۰
در نشستم در آن سبد حالی
۲۷۱
چون تنم در سبد نوا بگرفت
۲۷۲
سبدم مرغ شد هوا بگرفت
۲۷۳
به طلسمی که بود چنبر ساز
۲۷۴
برکشیدم به چرخ چنبر باز
۲۷۵
آن رسن کش به لیمیا سازی
۲۷۶
من بیچاره در رسن بازی
۲۷۷
شمع وارم رسن به گردن چست
۲۷۸
رسنم سخت بود و گردن سست
۲۷۹
چون اسیری ز بخت خود مهجور
۲۸۰
رسن از گردنم نمی‌شد دور
۲۸۱
من شدم بر خره به گردن خرد
۲۸۲
خر بختم شد و رسن را برد
۲۸۳
گرچه بود از رسن به تاب تنم
۲۸۴
رشته جان نشد جز آن رسنم
۲۸۵
بود میلی برآوریده به ماه
۲۸۶
که ز بر دیدنش فتاد کلاه
۲۸۷
چون رسید آن سبد به میل بلند
۲۸۸
رسنم را گره رسید به بند
۲۸۹
کار سازم شد و مرا بگذاشت
۲۹۰
کرم افغان بسی و سود نداشت
۲۹۱
زیر و بالا چو در جهان دیدم
۲۹۲
خویشتن را بر آسمان دیدم
۲۹۳
آسمان بر سرم فسون خوانده
۲۹۴
من معلق چو آسمان مانده
۲۹۵
زان سیاست که جان رسید به ناف
۲۹۶
دیده در کار ماند زهره شکاف
۲۹۷
سوی بالا دلم ندید دلیر
۲۹۸
زهره آن کرا که بیند زیر
۲۹۹
دیده بر هم نهادم از سر بیم
۳۰۰
کرده خود را به عاجزی تسلیم
۳۰۱
در پشیمانی از فسانه خویش
۳۰۲
آرزومند خویش و خانه خویش
۳۰۳
هیچ سودم نه زان پشیمانی
۳۰۴
جز خدا ترسی و خدا خوانی
۳۰۵
چون بر آمد بر این زمانی چند
۳۰۶
بر سر آن کشیده میل بلند
۳۰۷
مرغی آمد نشست چون کوهی
۳۰۸
کامدم زو به دل در اندوهی
۳۰۹
از بزرگی که بود سرتاپای
۳۱۰
میل گفتی در اوفتاده ز جای
۳۱۱
پر و بالی چو شاخهای درخت
۳۱۲
پایها بر مثال پایه تخت
۳۱۳
چون ستونی کشیده منقاری
۳۱۴
بیستونی و در میان غاری
۳۱۵
هردم آهنگ خارشی می‌کرد
۳۱۶
خویشتن را گزارشی می‌کرد
۳۱۷
هر پری را که گرد می‌انگیخت
۳۱۸
نافه مشک بر زمین می‌ریخت
۳۱۹
هر بن بال را که می‌خارید
۳۲۰
صدفی ریخت پر ز مروارید
۳۲۱
او شده بر سرین من در خواب
۳۲۲
من در او مانده چون غریق در آن
۳۲۳
گفتم ار پای مرغ را گیرم
۳۲۴
زیر پای آورد چو نخجیرم
۳۲۵
ور کنم صبر جای پر خطر است
۳۲۶
کافتم زیر و محنتم زبر است
۳۲۷
بی‌وفائی ز ناجوان مردی
۳۲۸
کرد با من دمی بدین سردی
۳۲۹
چه غرض بودش از شکنجه من
۳۳۰
کاین چنین خرد کرد پنجه من
۳۳۱
مگر اسباب من ز راهش برد
۳۳۲
به هلاکم بدین سبب بسپرد
۳۳۳
به که در پای مرغ پیچم دست
۳۳۴
زین خطر گه بدین توانم رست
۳۳۵
چونکه هنگام بانگ مرغ رسید
۳۳۶
مرغ و هر وحشیی که بود رمید
۳۳۷
دل آن مرغ نیز تاب گرفت
۳۳۸
بال برهم زد و شتاب گرفت
۳۳۹
دست بردم به اعتماد خدای
۳۴۰
و آن قوی پای را گرفتم پای
۳۴۱
مرغ پا گرد کرد و بال گشاد
۳۴۲
خاکیی را بر اوج برد چو باد
۳۴۳
ز اول صبح تا به نیمه روز
۳۴۴
من سفر ساز و او مسافر سوز
۳۴۵
چون به گرمی رسید تابش مهر
۳۴۶
بر سر ما روانه گشت سپهر
۳۴۷
مرغ با سایه هم نشستی کرد
۳۴۸
اندک اندک نشاط پستی کرد
۳۴۹
تا بدانجای کز چنان جائی
۳۵۰
تا زمین بود نیزه بالائی
۳۵۱
بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر
۳۵۲
لخلخه کرده از گلاب و عبیر
۳۵۳
من بر آن مرغ صد دعا کردم
۳۵۴
پایش از دست خود رهاکردم
۳۵۵
اوفتادم چو برق با دل گرم
۳۵۶
بر گلی نازک و گیاهی نرم
۳۵۷
ساعتی نیک ماندم افتاده
۳۵۸
دل به اندیشه‌های بد داده
۳۵۹
چون از آن ماندگی برآسودم
۳۶۰
شکر کردم که بهترک بودم
۳۶۱
باز کردم نظر به عادت خویش
۳۶۲
دیدم آن جایگاه را پس و پیش
۳۶۳
روضه‌ای دیدم آسمان زمیش
۳۶۴
نارسیده غبار آدمیش
۳۶۵
صدهزاران گل شکفته درو
۳۶۶
سبزه بیدار و آب خفته درو
۳۶۷
هر گلی گونه گونه از رنگی
۳۶۸
بوی هر گلی رسیده فرسنگی
۳۶۹
زلف سنبل به حلقه‌های کمند
۳۷۰
کرده جعد قرنفلش را بند
۳۷۱
لب گل را به گاز برده سمن
۳۷۲
ارغوان را زبان بریده چمن
۳۷۳
گرد کافور و خاک عنبر بود
۳۷۴
ریگ زر سنگلاخ گوهر بود
۳۷۵
چشمه‌هائی روان بسان گلاب
۳۷۶
در میانش عقیق و در خوشاب
۳۷۷
چشمه‌ای کاین حصار پیروزه
۳۷۸
کرده زو آب و رنگ دریوزه
۳۷۹
ماهیان در میان چشمه آب
۳۸۰
چون درمهای سیم در سیماب
۳۸۱
کوهی از گرد او زمرد رنگ
۳۸۲
بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
۳۸۳
همه یاقوت سرخ بد سنگش
۳۸۴
سرخ گشته خدنگش از رنگش
۳۸۵
صندل و عود هر سوئی بر پای
۳۸۶
باد ازو عود سوز و صندل سای
۳۸۷
حور سر در سرشتش آورده
۳۸۸
سر گزیت از بهشتش آورده
۳۸۹
ارم آرام دل نهادش نام
۳۹۰
خوانده مینوش چرخ مینو فام
۳۹۱
من که دریافتم چنین جائی
۳۹۲
شاد گشتم چو گنج پیمائی
۳۹۳
از نکوئی در او عجب ماندم
۳۹۴
بر وی الحمدللهی خواندم
۳۹۵
گردبر گشتم از نشیب و فراز
۳۹۶
دیدم آن روضه‌های دیده نواز
۳۹۷
میوه‌های لذیذ می‌خوردم
۳۹۸
شکر نعمت پدید می‌کردم
۳۹۹
عاقبت رخت بستم از شادی
۴۰۰
زیر سروی چو سرو آزادی
۴۰۱
تا شب آنجایگه قرارم بود
۴۰۲
نشدم گر هزار کارم بود
۴۰۳
اندکی خوردم اندکی خفتم
۴۰۴
در همه حال شکر می‌گفتم
۴۰۵
چون شب آرایشی دگرگون ساخت
۴۰۶
کحلی اندوخت قرمزی انداخت
۴۰۷
بر سر کوه مهر تافته تافت
۴۰۸
زهره صبح چون شکوفه شکافت
۴۰۹
بادی آمد ز ره فشاند غبار
۴۱۰
بادی آسوده‌تر ز باد بهار
۴۱۱
ابری آمد چو ابر نیسانی
۴۱۲
کرد بر سبزها در افشانی
۴۱۳
راه چون رفته گشت و نم زده شد
۴۱۴
همه راه از بتان چو بتکده شد
۴۱۵
دیدم از دور صدهزاران حور
۴۱۶
کز من آرام و صابری شد دور
۴۱۷
یک جهان پر نگار نورانی
۴۱۸
روح‌پرور چو راح ریحانی
۴۱۹
هر نگاری بسان تازه بهار
۴۲۰
همه در دستها گرفته نگار
۴۲۱
لب لعلی چو لاله در بستان
۴۲۲
لعلشان خونبهای خوزستان
۴۲۳
دست و ساعد پر از علاقه زر
۴۲۴
گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
۴۲۵
شمعهائی به دست شاهانه
۴۲۶
خالی از دود و گاز و پروانه
۴۲۷
آمدند از کشی و رعنائی
۴۲۸
با هزاران هزار زیبائی
۴۲۹
بر سر آن بتان حور سرشت
۴۳۰
فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت
۴۳۱
فرش انداختند و تخت زدند
۴۳۲
راه صبرم زدند و سخت زدند
۴۳۳
چون زمانی بر این گذشت نه دیر
۴۳۴
گفتی آمد مه از سپهر به زیر
۴۳۵
آفتابی پدید گشت از دور
۴۳۶
کاسمان ناپدید گشت از نور
۴۳۷
گرد بر گرد او چو حور و پری
۴۳۸
صدهزاران ستاره سحری
۴۳۹
سرو بود او کنیزکان چمنش
۴۴۰
او گل سرخ و آن بتان سمنش
۴۴۱
هر شکر پاره شمعی اندر دست
۴۴۲
شکر و شمع خوش بود پیوست
۴۴۳
پر سهی سرو گشت باغ همه
۴۴۴
شب چراغان با چراغ همه
۴۴۵
آمد آن بانوی همایون بخت
۴۴۶
چون عروسان نشست بر سر تخت
۴۴۷
عالم آسوده یکسر از چپ و راست
۴۴۸
چون نشست او قیامتی برخاست
۴۴۹
پس به یک لحظه چون نشست به جای
۴۵۰
برقع از رخ گشود و موزه ز پای
۴۵۱
شاهی آمد برون ز طارم خویش
۴۵۲
لشگر روم و زنگش از پس و پیش
۴۵۳
رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ
۴۵۴
رزمه روم داد و بزمه زنگ
۴۵۵
تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور
۴۵۶
همه سروی ز خاک و او از نور
۴۵۷
بود لختی چو گل سرافکنده
۴۵۸
به جهان آتش در افکنده
۴۵۹
چون زمانی گذشت سر برداشت
۴۶۰
گفت با محرمی که دربر داشت
۴۶۱
که ز نامحرمان خاک‌پرست
۴۶۲
می‌نماید که شخصی اینجاهست
۴۶۳
خیز و بر گرد گرد این پرگار
۴۶۴
هرکه پیش آیدت به پیش من آر
۴۶۵
آن پریزاده در زمان برخاست
۴۶۶
چون پری می‌پرید از چپ و راست
۴۶۷
چون مرا دید ماند از آن بشگفت
۴۶۸
دستگیرانه دست من بگرفت
۴۶۹
گفت برخیز تا رویم چو دود
۴۷۰
بانوی بانوان چنین فرمود
۴۷۱
من بدان گفته هیچ نفزودم
۴۷۲
کارزومند آن سخن بودم
۴۷۳
پر گرفتم چو زاغ با طاوس
۴۷۴
آمدم تا به جلوه‌گاه عروس
۴۷۵
پیش رفتم ز روی چالاکی
۴۷۶
خاک بوسیدمش من خاکی
۴۷۷
خواستم تا به پای بنشینم
۴۷۸
در صف زیر جای بگزینم
۴۷۹
گفت برخیز جای جای تو نیست
۴۸۰
پایه بندگی سزای تو نیست
۴۸۱
پیش چون من حریف مهمان دوست
۴۸۲
جای مهمان ز مغز به که ز پوست
۴۸۳
خاصه خوبی و آشنا نظری
۴۸۴
دست پرورد رایض هنری
۴۸۵
بر سریر آی و پیش من بنشین
۴۸۶
سازگارست ماه با پروین
۴۸۷
گفتم ای بانوی فریشته خوی
۴۸۸
با چو من بنده این حدیث مگوی
۴۸۹
تخت بلقیس جای دیوان نیست
۴۹۰
مرد آن تخت جز سلیمان نیست
۴۹۱
من که دیوی شدم بیابانی
۴۹۲
چون کنم دعوی سلیمانی
۴۹۳
گفت نارد بها بهانه مگیر
۴۹۴
با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر
۴۹۵
همه جای آن تست و حکم تراست
۴۹۶
لیک با من نشست باید و خاست
۴۹۷
تا شوی آگه ز نهانی من
۴۹۸
بهرهٔابی ز مهربانی من
۴۹۹
گفتمش همسر تو سایه تست
۵۰۰
تاج من خاک تخت پایه تست
۵۰۱
گفت سوگندها به جان و سرم
۵۰۲
که برآیی یکی زمان ببرم
۵۰۳
میهمان منی تو ای سره مرد
۵۰۴
میهمان را عزیز باید کرد
۵۰۵
چون به جز بندگی ندیدم رای
۵۰۶
ایستادم چو بندگان بر پای
۵۰۷
خادمی دست من گرفت به ناز
۵۰۸
بر سریرم نشاند و آمد باز
۵۰۹
چون نشستم بر آن سریر بلند
۵۱۰
ماه دیدم گرفتمش به کمند
۵۱۱
با من آن مه به خوش زبانیها
۵۱۲
کرد بسیار مهربانیها
۵۱۳
پس بفرمود کاورند به پیش
۵۱۴
خوان و خوردی ز شرح دادن بیش
۵۱۵
خوان نهادند خازنان بهشت
۵۱۶
خوردهائی همه عبیر سرشت
۵۱۷
خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت
۵۱۸
دیده را زو نصیب و جان را قوت
۵۱۹
هرچه اندیشه در گمان آورد
۵۲۰
مطبخی رفت و در میان آورد
۵۲۱
چون فراغت رسیدمان از خورد
۵۲۲
از غذاهای گرم و شربت سرد
۵۲۳
مطرب آمد روانه شد ساقی
۵۲۴
شد طرب را بهانه در باقی
۵۲۵
هر نسفته دری دری می‌سفت
۵۲۶
هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت
۵۲۷
رقص میدان گشاد و دایره بست
۵۲۸
پر در آمد به پای و پویه به دست
۵۲۹
شمع را ساختند بر سر جای
۵۳۰
و ایستادند همچو شمع به پای
۵۳۱
چون ز پا کوفتن برآسودند
۵۳۲
دستبردی به باده بنمودند
۵۳۳
شد به دادن شتاب ساقی گرم
۵۳۴
برگرفت از میان وقایه شرم
۵۳۵
من به نیروی عشق و عذر شراب
۵۳۶
کردم آنها که رطلیان خراب
۵۳۷
وان شکر لب ز روی دمسازی
۵۳۸
باز گفتی نکرد از آن بازی
۵۳۹
چونکه دیدم به مهر خود رایش
۵۴۰
اوفتادم چو زلف در پایش
۵۴۱
بوسه بر پای یار خویش زدم
۵۴۲
تا مکن بیش گفت بیش زدم
۵۴۳
مرغ امید بر نشست به شاخ
۵۴۴
گشت میدان گفتگوی فراخ
۵۴۵
عشق می‌باختم ببوس و به می
۵۴۶
به دلی و هزار جان با وی
۵۴۷
گفتمش دلپسند کام تو چیست
۵۴۸
نامداریت هست نام تو چیست
۵۴۹
گفت من ترک نازنین اندام
۵۵۰
نازنین ترکتاز دارم نام
۵۵۱
گفتم از همدمی و هم کیشی
۵۵۲
نامها را به هم بود خویشی
۵۵۳
ترکتاز است نامت این عجبست
۵۵۴
ترکتازی مرا همین لقبست
۵۵۵
خیز تا ترک‌وار در تازیم
۵۵۶
هندوان را در آتش اندازیم
۵۵۷
قوت جان از می مغانه کنیم
۵۵۸
نقل و می نوش عاشقانه کنیم
۵۵۹
چون می تلخ و نقل شیرین هست
۵۶۰
نقل برخوان نهیم و می بر دست
۵۶۱
یافتم در کرشمه دستوری
۵۶۲
کز میان دور گردد آن دوری
۵۶۳
غمزه می‌گفت وقت بازی تست
۵۶۴
هان که دولت به کار سازی تست
۵۶۵
خنده می‌داد دل که وقت خوشست
۵۶۶
بوسه بستان که یار ناز کشست
۵۶۷
چونکه بر گنج بوسه بارم داد
۵۶۸
من یکی خواستم هزارم داد
۵۶۹
گرم گشتم چنانکه گردد مست
۵۷۰
یار در دست و رفته کار از دست
۵۷۱
خونم اندر جگر به جوش آمد
۵۷۲
ماه را بانگ خون به گوش آمد
۵۷۳
گفت امشب به بوسه قانع باش
۵۷۴
بیش از این رنگ آسمان متراش
۵۷۵
هرچه زین بگذرد روا نبود
۵۷۶
دوست آن به که بی‌وفا نبود
۵۷۷
تا بود در تو ساکنی بر جای
۵۷۸
زلف کش گاز گیر و بوسه ربای
۵۷۹
چون بدانجا رسی که نتوانی
۵۸۰
کز طبیعت عنان بگردانی
۵۸۱
زین کنیزان که هر یکی ماهیست
۵۸۲
شب عشاق را سحرگاهیست
۵۸۳
آنکه در چشم خوبتر یابی
۵۸۴
وارزو را درو نظر یابی
۵۸۵
حکم کن کز خودش کنم خالی
۵۸۶
زیر حکم تو آورم حالی
۵۸۷
تا به مولائیت کمر بندد
۵۸۸
به شبستان خاص پیوندند
۵۸۹
کندت دلبری و دلداری
۵۹۰
هم عروسی و هم پرستاری
۵۹۱
آتشت را ز جوش بنشاند
۵۹۲
آبی از بهر جوی ما ماند
۵۹۳
گر دگر شب عروس نوخواهی
۵۹۴
دهمت بر مراد خود شاهی
۵۹۵
هر شبت زین یکی گهر بخشم
۵۹۶
گر دگر بایدت دگر بخشم
۵۹۷
این سخن گفت و چون ازین پرداخت
۵۹۸
مشفقی کرد و مهربانی ساخت
۵۹۹
در کنیزان خود نهانی دید
۶۰۰
آنکه در خورد مهربانی دید
۶۰۱
پیش خواند و به من سپرد به ناز
۶۰۲
گفت برخیز و هرچه خواهی ساز
۶۰۳
ماه بخشیده دست من بگرفت
۶۰۴
من در آن ماه روی مانده شگفت
۶۰۵
کز شگرفی و دلبری و کشی
۶۰۶
بود یاری سزای نازکشی
۶۰۷
او همی‌رفت و من به دنبالش
۶۰۸
بنده زلف و هندوی خالش
۶۰۹
تا رسیدم به بارگاهی چست
۶۱۰
در نشد تا مرا نبرد نخست
۶۱۱
چون در آن قصر تنگ بار شدیم
۶۱۲
چون بم و زیر سازگار شدیم
۶۱۳
دیدم افکنده بر بساط بلند
۶۱۴
خوابگاهی ز پرنیان و پرند
۶۱۵
شمعهای بساط بزم افروز
۶۱۶
همه یاقوت ساز و عنبر سوز
۶۱۷
سر به بالین بستر آوردیم
۶۱۸
هردو برها ببر در آوردیم
۶۱۹
یافتم خرمنی چو گل دربید
۶۲۰
نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید
۶۲۱
صدفی مهر بسته بر سر او
۶۲۲
مهر بر داشتم ز گوهر او
۶۲۳
بود تا گاه روز در بر من
۶۲۴
پر ز کافور و مشک بستر من
۶۲۵
گاه روز او چو بخت من برخاست
۶۲۶
ساز گرمابه کرد یک یک راست
۶۲۷
غسل گاهم به آبادانی کرد
۶۲۸
کز گهر سرخ بود و از زر زرد
۶۲۹
خویشتن را به آب گل شستم
۶۳۰
در کلاه و کمر چو گل رستم
۶۳۱
آمدم زان نشاطگاه برون
۶۳۲
بود یک‌یک ستاره بر گردون
۶۳۳
در خزیدم به گوشه‌ای خالی
۶۳۴
فرض ایزد گزاردم حالی
۶۳۵
آن عروسان و لعبتان سرای
۶۳۶
همه رفتند و کس نماند به جای
۶۳۷
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد
۶۳۸
بر لب مرغزار و چشمه سرد
۶۳۹
سر نهادم خمار می در سر
۶۴۰
بر گل خشک با گلاله تر
۶۴۱
خفتم از وقت صبح تا گه شام
۶۴۲
بخت بیدار و خواجه خفته به کام
۶۴۳
آهوی شب چو گشت نافه گشای
۶۴۴
صدفی شد سپهر غالیه‌سای
۶۴۵
سر برآوردم از عماری خواب
۶۴۶
بنشستم چو سبزه بر لب آب
۶۴۷
آمد آن ابرو باد چون شب دوش
۶۴۸
این درافشان و آن عبیرفروش
۶۴۹
باد می‌رفت و ابر می‌افشاند
۶۵۰
این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
۶۵۱
چون شد آن مرغزار عنبر بوی
۶۵۲
آب گل سر نهاد جوی به جوی
۶۵۳
لعبتان آمدند عشرت ساز
۶۵۴
آسمان بازگشت لعبت باز
۶۵۵
تختی از تخته زر آوردند
۶۵۶
تخت پوشی ز گوهر آوردند
۶۵۷
چون شد انگیخته سریر بلند
۶۵۸
بسته شد بر سرش بساط پرند
۶۵۹
بزمی آراستند سلطانی
۶۶۰
زیور بزم جمله نورانی
۶۶۱
شور و آشوبی از جهان برخاست
۶۶۲
آمدند آن جماعت از چپ و راست
۶۶۳
در میان آن عروس یغمائی
۶۶۴
برده از عاشقان شکیبائی
۶۶۵
بر سر تخت شد قرار گرفت
۶۶۶
تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
۶۶۷
باز فرمود تا مرا جستند
۶۶۸
نامم از لوح غایبان شستند
۶۶۹
رفتم و بر سریر خواندندم
۶۷۰
هم به آیین خود نشاندندم
۶۷۱
هم به ترتیب و ساز روز دگر
۶۷۲
خوان نهادند و خوردها بر سر
۶۷۳
هر ابائی که در خورد به بساط
۶۷۴
وآورد در خورنده رنگ نشاط
۶۷۵
ساختند آنچنان که باید ساخت
۶۷۶
چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
۶۷۷
می نهادند و چنگ ساخته شد
۶۷۸
از زدن رودها نواخته شد
۶۷۹
نوش ساقی و جام نوشگوار
۶۸۰
گرم‌تر کرد عشق را بازار
۶۸۱
در سر آمد نشاط سرمستی
۶۸۲
عشق با باده کرد همدستی
۶۸۳
ترک من رحمت آشکارا کرد
۶۸۴
هندوی خویش را مدارا کرد
۶۸۵
رغبت افزود در نواختنم
۶۸۶
مهربان شد به کار ساختنم
۶۸۷
کرد شکلی به غمزه با یاران
۶۸۸
تا شدند از برش پرستاران
۶۸۹
خلوتی آنچنان و یاری نغز
۶۹۰
تابم از دل در اوفتاد به مغز
۶۹۱
دست بردم چو زلف در کمرش
۶۹۲
درکشیدم چو عاشقان به برش
۶۹۳
گفت هان وقت بی‌قراری نیست
۶۹۴
شب شب زینهار خواری نیست
۶۹۵
گر قناعت کنی به شکر و قند
۶۹۶
گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند
۶۹۷
به قناعت کسی که شاد بود
۶۹۸
تا بود محتشم نهاد بود
۶۹۹
وانکه با آرزو کند خویشی
۷۰۰
اوفتد عاقبت به درویشی
۷۰۱
گفتمش چاره کن ز بهر خدای
۷۰۲
کابم از سر گذشت و خار از پای
۷۰۳
هست زنجیر زلف چون قیرت
۷۰۴
من ز دیوانگان زنجیرت
۷۰۵
در به زنجیر کن ترا گفتم
۷۰۶
تا چو زنجیریان نیاشفتم
۷۰۷
شب به آخر رسید و صبح دمید
۷۰۸
سخن ما به آخری نرسید
۷۰۹
گر کشی جانم از تو نیست دریغ
۷۱۰
اینک اینک سر آنک آنک تیغ
۷۱۱
این همه سر کشیدن از پی چیست
۷۱۲
گل نخندید تا هوا نگریست
۷۱۳
جوی آبی و آب جویت من
۷۱۴
خاکی و آب دست شویت من
۷۱۵
تشنه‌ای را که او گلوده تست
۷۱۶
آب در ده که آب در ده تست
۷۱۷
ندهی آب من بقای تو باد
۷۱۸
آب من نیز خاک پای تو باد
۷۱۹
خاکیی را بگیر کابی برد
۷۲۰
آب جوئی در آب جوئی مرد
۷۲۱
قطره‌ای به تشنگی مگداز
۷۲۲
تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز
۷۲۳
رطبی در فتاده گیر به شیر
۷۲۴
سوزنی رفته در میان حریر
۷۲۵
گر جز اینست کار تا خیزم
۷۲۶
خاک در چشم آرزو ریزم
۷۲۷
مرغی انگاشتم نشست و پرید
۷۲۸
نه خر افتاده شد نه خیک درید
۷۲۹
پاسخم داد کامشبی خوش باش
۷۳۰
نعل شبدیز گو در آتش باش
۷۳۱
گر شبی زین خیال گردی دور
۷۳۲
یابی از شمع جاودانی نور
۷۳۳
چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش
۷۳۴
کاین همه نیش دارد آن همه نوش
۷۳۵
در یک آرزو به خود در بند
۷۳۶
همه ساله به خرمی می‌خند
۷۳۷
بوسه میگیر و زلف و می‌انداز
۷۳۸
نرد رو با کنیزکان می‌باز
۷۳۹
باغ داری به ترک باغ مگوی
۷۴۰
مرغ با تست شیر مرغ مجوی
۷۴۱
کام دل هست و کامرانی هست
۷۴۲
در خیانت گری چه آری دست
۷۴۳
امشبی با شکیب ساز و مکوش
۷۴۴
دل بنه بر وظیفه شب دوش
۷۴۵
من ازین پایه چون به زیر آیم
۷۴۶
هم به دست آیم ارچه دیر آیم
۷۴۷
ماهی از حوضه ار بشست آری
۷۴۸
ماه را دیرتر به دست آری
۷۴۹
چون گران دیدمش در آن بازی
۷۵۰
کردم آهستگی و دمسازی
۷۵۱
دل نهادم به بوسه چو شکر
۷۵۲
روزه بستم به روزهای دگر
۷۵۳
از سر عشوه باده می‌خوردم
۷۵۴
بر سر تابه صبر می‌کردم
۷۵۵
باز تب کرده را در آمد تاب
۷۵۶
رغبتم تازه شد به بوس و شراب
۷۵۷
چون دگرباره ترک دلکش من
۷۵۸
در جگر دید جوش آتش من
۷۵۹
کرد از آن لعبتان یکی را ساز
۷۶۰
کاید و آتشم نشاند باز
۷۶۱
یاری الحق چنانکه دل خواهد
۷۶۲
دل همه چیز معتدل خواهد
۷۶۳
خوشدل آن شد که باشدش یاری
۷۶۴
گر بود کاچکی چنان باری
۷۶۵
رفتم آن شب چنانکه عادت بود
۷۶۶
وان شب کام دل زیادت بود
۷۶۷
تا گه روز قند می‌خوردم
۷۶۸
با پری دست بند می‌کردم
۷۶۹
روز چون جامه کرد گازر شوی
۷۷۰
رنگرزوار شب شکست سبوی
۷۷۱
آن همه رنگهای دیده فریب
۷۷۲
دور گشت از بساط زینت و زیب
۷۷۳
در تمنا که چون شب آید باز
۷۷۴
می‌خورم با بتان چین و طراز
۷۷۵
زلف ترکی برآورم به کمر
۷۷۶
دلنوازی درافکنم به جگر
۷۷۷
گه خورم با شکر لبی جامی
۷۷۸
گه بر آرم ز گلرخی کامی
۷۷۹
چون شب آمد غرض مهیا بود
۷۸۰
مسندم بر تراز ثریا بود
۷۸۱
چندگاه این چنین برود و به می
۷۸۲
هر شبم عیش بود پی در پی
۷۸۳
اول شب نظاره‌گاهم نور
۷۸۴
وآخر شب هم آشیانم حور
۷۸۵
روز بودم به باغ و شب به بهشت
۷۸۶
خاک مشگین و خانه زرین خشت
۷۸۷
بودم اقلیم خوشدلی را شاه
۷۸۸
روز با آفتاب و شب با ماه
۷۸۹
هیچ کامی نه کان نبود مرا
۷۹۰
بخت بود کان نمود مرا
۷۹۱
چون در آن نعمتم نبود سپاس
۷۹۲
حق نعمت زیاده شد ز قیاس
۷۹۳
ورق از حرف خرمی شستم
۷۹۴
کز زیادت زیادتی جستم
۷۹۵
چون بسی شب رسید وعده ماه
۷۹۶
شب جهان بر ستاره کرد سیاه
۷۹۷
عنبرین طره سرای سپهر
۷۹۸
طره ماه درکشید به مهر
۷۹۹
ابرو بادی که آمدی زان پیش
۸۰۰
تازه کردند تازه‌روئی خویش
۸۰۱
شورشی باز در جهان افتاد
۸۰۲
بانگ زیور بر آسمان افتاد
۸۰۳
وآن کنیزان به رسم پیشینه
۸۰۴
سیب در دست و نار در سینه
۸۰۵
آمدند آن سریر بنهادند
۸۰۶
حلقه بستند و حلق بگشادند
۸۰۷
آمد آن ماه آفتاب نشان
۸۰۸
در بر افکنده زلف مشک‌فشان
۸۰۹
شمعها پیش و پس به عادت خویش
۸۱۰
پس رها کن که شمع باشد پیش
۸۱۱
با هزاران هزار زینت و ناز
۸۱۲
بر سر بزمگاه خود شد باز
۸۱۳
مطربان پرده را نوا بستند
۸۱۴
پرده‌داران به کار بنشستند
۸۱۵
ساقیان صرف ارغوانی رنگ
۸۱۶
راست کردند بر ترنم چنگ
۸۱۷
شاه شکر لبان چنان فرمود
۸۱۸
کاورید آن حریف ما را زود
۸۱۹
باز خوبان به ناز بردندم
۸۲۰
به خداوند خود سپردندم
۸۲۱
چون مرا دید مهربان برخاست
۸۲۲
کرد بر دست راست جایم راست
۸۲۳
خدمتش کردم و نشستم شاد
۸۲۴
آرزوی گذشته آمد یاد
۸۲۵
خوان نهادند باز بر ترتیب
۸۲۶
بیش از اندازه خوردهای غریب
۸۲۷
چون ز خوانریزه خورده شد روزی
۸۲۸
می در آمد به مجلس افروزی
۸۲۹
از کف ساقیان دریا کف
۸۳۰
درفشان گشت کامهای صدف
۸۳۱
من دگرباره گشته واله و مست
۸۳۲
زلف او چون رسن گرفته به دست
۸۳۳
باز دیوانم از رسن رستند
۸۳۴
من دیوانه را رسن بستند
۸۳۵
عنکبوتی شدم ز طنازی
۸۳۶
وان شب آموختم رسن‌بازی
۸۳۷
شیفتم چون خری که جو بیند
۸۳۸
یا چو صرعی که ماه نو بیند
۸۳۹
لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست
۸۴۰
در کمرگاه او کشیدم دست
۸۴۱
دست بر سیم ساده میسودم
۸۴۲
سخت می‌گشت و سست می‌بودم
۸۴۳
چون چنان دید ماه زیبا چهر
۸۴۴
دست بر دست من نهاد به مهر
۸۴۵
بوسه زد دستم آن ستیزه‌حور
۸۴۶
تا ز گنجینه دست کردم دور
۸۴۷
گفت بر گنج بسته دست میاز
۸۴۸
کز غرض کوتهست دست دراز
۸۴۹
مهر برداشتن ز کان نتوان
۸۵۰
کان به مهر است چون توان نتوان
۸۵۱
صبر کن کان تست خرما بن
۸۵۲
تا به خرما رسی شتاب مکن
۸۵۳
باده می‌خور که خود کباب رسد
۸۵۴
ماه می بین که آفتاب رسد
۸۵۵
گفتم ای آفتاب گلشن من
۸۵۶
چشمه نور و چشم روشن من
۸۵۷
صبح رویت دمیده چون گل باغ
۸۵۸
چون نمیرم برابرت چو چراغ
۸۵۹
می‌نمائی به تشنه آب شکر
۸۶۰
گوئی آنگه که لب بدوز و مخور
۸۶۱
چون درآمد رخت به جلوه‌گری
۸۶۲
عقل دیوانه شد که دید پری
۸۶۳
نعلک گوش را چو کردی ساز
۸۶۴
نعل در آتشم فکندی باز
۸۶۵
با شبیخون ماه چون کوشم
۸۶۶
آفتابی به ذره چون پوشم
۸۶۷
دست چون دارمت که در دستی
۸۶۸
اندهی نیستم چو تو هستی
۸۶۹
از زمینی تو من هم از زمیم
۸۷۰
گر تو هستی پری من آدمیم
۸۷۱
لب به دندان گزیدنم تا چند
۸۷۲
وآب دندان مزیدنم تا چند
۸۷۳
چاره‌ای کن که غم رسیده کسم
۸۷۴
تا یک امشب به کام دل برسم
۸۷۵
بس که جانم به لب رسیده ز درد
۸۷۶
بوسه گرم ده مده دم سرد
۸۷۷
بختم از یاری تو کار کند
۸۷۸
یاری بخت بختیار کند
۸۷۹
گوئی انده مخور که یار توام
۸۸۰
کار خود کن که من به کار توام
۸۸۱
کار ازین صعب‌تر که بار افتاد
۸۸۲
وارهان وارهان که کار افتاد
۸۸۳
گرچه آهو سرینی ای دلبند
۸۸۴
خواب خرگوش دادنم تا چند
۸۸۵
ترسم این پیر گرگ روبه‌باز
۸۸۶
گرگی و روبهی کند آغاز
۸۸۷
شیر گیرانه سوی من تازد
۸۸۸
چون پلنگی به زیرم اندازد
۸۸۹
آرزوهاست با تو بگذارم
۸۹۰
کارزوی خود از تو بردارم
۸۹۱
گر در آرزوم در بندی
۸۹۲
میرم امشب در آرزومندی
۸۹۳
ناز میکش که ناز مهمانان
۸۹۴
تاجداران کشند و سلطانان
۸۹۵
چون شکیبم نماند دیگربار
۸۹۶
گفت چونین کنم تو دست بدار
۸۹۷
ناز تو گر به جان بود بکشم
۸۹۸
گر تو از خلخی من از حبشم
۸۹۹
چه محل پیش چون تو مهمانی
۹۰۰
پیشکش کردن را این چنین خوانی
۹۰۱
لیکن این آرزو که می‌گوئی
۹۰۲
دیریابی و زود می‌جوئی
۹۰۳
گر براید بهشتی از خاری
۹۰۴
آید از چون منی چنین کاری
۹۰۵
وگر از بید بوی عود آید
۹۰۶
از من اینکار در وجود آید
۹۰۷
بستان هرچه از منت کامست
۹۰۸
جز یکی آرزو که آن خامست
۹۰۹
رخ ترا لب ترا و سینه ترا
۹۱۰
جز دری آن دگر خزینه ترا
۹۱۱
گر چنین کرده‌ای شبت بیش است
۹۱۲
این چنین شب هزار در پیش است
۹۱۳
چون شدی گرم دل ز باده خام
۹۱۴
ساقیی بخشمت چو ماه تمام
۹۱۵
تا ازو کام خویش برداری
۹۱۶
دامن من ز دست بگذاری
۹۱۷
چون فریب زبان او دیدم
۹۱۸
گوش کردم ولیک نشیندم
۹۱۹
چند کوشیدم از سکونت و شرم
۹۲۰
آهنم تیز بود و آتش گرم
۹۲۱
بختم از دور گفت کای نادان
۹۲۲
(لیس قریه وراء عبادان)
۹۲۳
من خام از زیادت اندیشی
۹۲۴
به کمی اوفتادم از بیشی
۹۲۵
گفتم ای سخت کرده کار مرا
۹۲۶
برده یکبارگی قرار مرا
۹۲۷
صدهزار آدمی در این غم مرد
۹۲۸
که سوی گنج راه داند برد
۹۲۹
من که پایم فروشداست به گنج
۹۳۰
دست چون دارم ارچه بینم رنج
۹۳۱
نیست ممکن که تا دمی دارم
۹۳۲
سر زلف ز دست بگذارم
۹۳۳
یا بر این تخت شمع من بفروز
۹۳۴
یا چو تختم به چارمیخ بدوز
۹۳۵
یا بر این نطع رقص کن برخیز
۹۳۶
یا دگر نطع خواه و خونم ریز
۹۳۷
دل و جانی و هوش و بینائی
۹۳۸
از تو چون باشدم شکیبائی
۹۳۹
غرضی کز تو دلستان یابم
۹۴۰
رایگانست اگربه جان یابم
۹۴۱
کیست کو گنج رایگان نخرد
۹۴۲
وارزوئی چنین به جان نخرد
۹۴۳
شمع‌وار امشبی برافروزم
۹۴۴
کز غمت چون چراغ می‌سوزم
۹۴۵
سوز تو زنده دادم چو چراغ
۹۴۶
زنده با سوز و مرده هست به داغ
۹۴۷
آفتاب ار بگردد از سر سوز
۹۴۸
تنگ روزی شود ز تنگی روز
۹۴۹
این نه کامست کز تو می‌جویم
۹۵۰
خوابی از بهر خویش می‌گویم
۹۵۱
مغز من خفته شد درین چه شکیست
۹۵۲
خفته و مرده بلکه هردو یکیست
۹۵۳
گرنه چشمم رخ ترا دیدی
۹۵۴
این چنین خوابها کجا دیدی
۹۵۵
گر بر آنی که خون من ریزی
۹۵۶
تیز شو هان که خون کند تیزی
۹۵۷
وانگه از جوش خون و آتش مغز
۹۵۸
حمله بردم بران شکوفه نغز
۹۵۹
در گنجینه را گرفتم زود
۹۶۰
تا کنم لعل را عقیق آمود
۹۶۱
زارزوئی چنانکه بود نداشت
۹۶۲
لابها کرد و هیچ سود نداشت
۹۶۳
در صبوری بدان نواله نوش
۹۶۴
مهل می‌خواست من نکردم گوش
۹۶۵
خورد سوگند کین خزینه تراست
۹۶۶
امشب امید و کام دل فرداست
۹۶۷
امشبی بر امید گنج بساز
۹۶۸
شب فردا خزینه می‌پرداز
۹۶۹
صبر کردن شبی محالی نیست
۹۷۰
آخر امشب شبیست سالی نیست
۹۷۱
او همی‌گفت و من چو دشنه تیز
۹۷۲
در کمر کرده دست کور آویز
۹۷۳
خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد
۹۷۴
خارشم را یکی به صد می‌کرد
۹۷۵
تا بدانجا رسید کز چستی
۹۷۶
دادم آن بند بسته را سستی
۹۷۷
چونکه دید او ستیزه کاری من
۹۷۸
ناشکیبی و بی‌قراری من
۹۷۹
گفت یک لحظه دیده را در بند
۹۸۰
تا گشایم در خزینه قند
۹۸۱
چون گشادم بر آنچه داری رای
۹۸۲
در برم گیر و دیده را بگشای
۹۸۳
من به شیرینی بهانه او
۹۸۴
دیده بر بستم از خزانه او
۹۸۵
چون یکی لحظه مهلتش دادم
۹۸۶
گفت بگشای دیده بگشادم
۹۸۷
کردم آهنگ بر امید شکار
۹۸۸
تا درآرم عروس را به کنار
۹۸۹
چونکه سوی عروس خود دیدم
۹۹۰
خویشتن را در آن سبد دیدم
۹۹۱
هیچکس گرد من نه از زن و مرد
۹۹۲
مونسم آه گرم و بادی سرد
۹۹۳
مانده چون سایه‌ای ز تابش نور
۹۹۴
ترکتازی ز ترکتازی دور
۹۹۵
من درین وسوسه که زیر ستون
۹۹۶
جنبشی زان سبد گشاد سکون
۹۹۷
آمد آن یار و زان رواق بلند
۹۹۸
سبدم را رسن گشاد ز بند
۹۹۹
لخت چون از بهانه سیر آمد
۱٬۰۰۰
سبدم زان ستون به زیر آمد
۱٬۰۰۱
آنکه از من کناره کرد و گریخت
۱٬۰۰۲
در کنارم گرفت و عذر انگیخت
۱٬۰۰۳
گفت اگر گفتمی ترا صد سال
۱٬۰۰۴
باورت نامدی حقیقت حال
۱٬۰۰۵
رفتی و دیدی آنچه بود نهفت
۱٬۰۰۶
این چنین قصه با که شاید گفت
۱٬۰۰۷
من درین جوش گرم جوشیدم
۱٬۰۰۸
وز تظلم سیاه پوشیدم
۱٬۰۰۹
گفتمش کای چو من ستمدیده
۱٬۰۱۰
رای تو پیش من پسندیده
۱٬۰۱۱
من ستمدیده را به خاموشی
۱٬۰۱۲
ناگزیر است ازین سیه‌پوشی
۱٬۰۱۳
رو پرند سیاه نزد من آر
۱٬۰۱۴
رفت و آورد پیش من شب تار
۱٬۰۱۵
در سر افکندم آن پرند سیاه
۱٬۰۱۶
هم در آن شب بسیچ کردم راه
۱٬۰۱۷
سوی شهر خود آمدم دلتنگ
۱٬۰۱۸
بر خود افکنده از سیاهی رنگ
۱٬۰۱۹
من که شاه سیاه پوشانم
۱٬۰۲۰
چون سیه ابر ازان خروشانم
۱٬۰۲۱
کز چنان پخته آرزوی به کام
۱٬۰۲۲
دور گشتم به آرزوئی خام
۱٬۰۲۳
چون خداوند من ز راز نهفت
۱٬۰۲۴
این حکایت به پیش من برگفت
۱٬۰۲۵
من که بودم درم خریده او
۱٬۰۲۶
برگزیدم همان گزیده او
۱٬۰۲۷
با سکندر ز بهر آب حیات
۱٬۰۲۸
رفتم اندر سیاهی ظلمات
۱٬۰۲۹
در سیاهی شکوه دارد ماه
۱٬۰۳۰
چتر سلطان از آن کنند سیاه
۱٬۰۳۱
هیچ رنگی به از سیاهی نیست
۱٬۰۳۲
داس ماهی چو پشت ماهی نیست
۱٬۰۳۳
از جوانی بود سیه موئی
۱٬۰۳۴
وز سیاهی بود جوان روئی
۱٬۰۳۵
به سیاهی بصر جهان بیند
۱٬۰۳۶
چرگنی بر سیاه ننشیند
۱٬۰۳۷
گر نه سیفور شب سیاه شدی
۱٬۰۳۸
کی سزاوار مهد ماه شدی
۱٬۰۳۹
هفت رنگست زیر هفتو رنگ
۱٬۰۴۰
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
۱٬۰۴۱
چون که بانوی هند با بهرام
۱٬۰۴۲
باز پرداخت این فسانه تمام
۱٬۰۴۳
شه بر آن گفته آفرینها گفت
۱٬۰۴۴
در کنارش گرفت و شاد بخفت

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱۰ نیازمند تصمیم۱۰ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

گل و بلبل

به‌کارگیری نماد ← گل و بلبل

Matched curated alias: گل; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

شمع و پروانه

به‌کارگیری نماد ← شمع و پروانه

Matched curated alias: شمع; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

ساقی واسطه

بازنمایی کهن‌الگو ← ساقی واسطه

Matched curated alias: ساقی; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

معشوق آرمانی

بازنمایی کهن‌الگو ← معشوق آرمانی

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

عاشق جوینده

بازنمایی کهن‌الگو ← عاشق جوینده

Matched curated alias: عاشقان; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

زاهد

شامل شخصیت ← زاهد

Matched curated alias: زاهد; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

معشوق

شامل شخصیت ← معشوق

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

عاشق

شامل شخصیت ← عاشق

Matched curated alias: عاشقان; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

ساقی

شامل شخصیت ← ساقی

Matched curated alias: ساقی; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira