۱روز آدینه کاین مقرنس بید
۲خانه را کرد از آفتاب سپید
۸شه ز شادی نکرد میدان تنگ
۹چون شب از سرمه فلک پرورد
۱۰چشم ماه و ستاره روشن کرد
۱۱شاه ازان جان نواز دل داده
۱۳خواست تا از صدای گنبد خویش
۱۵پس ازان کافرینی آن دلبند
۱۶خواند بر تاج و بر سریر بلند
۱۷وان دعاها که دولت افزاید
۱۸وانچنان تاج و تخت را شاید
۱۹گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست
۲۰آنچه از طبیعت من آید راست
۲۱مادرم گفت و او زنی سره بود
۲۲پیرهزن گرگ باشد او بره بود
۲۴برد مهمان که خانش آبادان
۲۵خوانی آراسته نهاد به پیش
۲۶خوردهائی چه گویم از حد بیش
۲۷بره و مرغ و زیربای عراق
۲۹چند حلوا که آن نبودش نام
۳۰برخی از پسته برخی از بادام
۳۲از ری انگور و از سپاهان سیب
۳۳بگذر از نار نقل مستان بود
۳۴خود همه خانه نار پستان بود
۳۵چون به اندازه زان خورش خوردیم
۳۸من و چون من فسانه گوئی چند
۳۹هرکسی سرگذشتی از خود گفت
۴۰یکی از طاق و دیگری از جفت
۴۱آمد افسانه تا به سیمبری
۴۲شهد در شیر و شیر در شکری
۴۳دلفریبی که چون سخن گفتی
۴۴مرغ و ماهی بران سخن خفتی
۴۵برگشاد از عقیق چشمه نوش
۴۷گفت شیرین سخن جوانی بود
۵۱آگه از علم و از کفایت نیز
۵۲پارسائیش بهتر از همه چیز
۵۳داشت باغی به شکل باغ ارم
۵۴باغها گرد باغ او چو حرم
۵۵خاکش از بوی خوش عبیر سرشت
۵۶میوههایش چو میوههای بهشت
۵۷همه دل بود چون میانه نار
۵۸همه گل بود بی میانجی خار
۵۹تیز خاری که در گلستان بود
۶۰از پی چشم زخم بستان بود
۶۴ارغنون بسته در میان هوا
۶۷زیر سروش که پای در گل بود
۶۸به نوا داده هرکه را دل بود
۷۱از بناهای برکشیده به ماه
۷۲چشم بد را نبود در وی راه
۷۵مرد هر هفتهای ز راه فراغ
۷۶به تماشا شدی به دیدن باغ
۷۹تازه کردی به دست نرگس جام
۸۰سبزه را دادی از بنفشه پیام
۸۳رفت روزی به وقت پیشین گاه
۸۴تا دران باغ روضه یابد راه
۸۵باغ را بسته دید در چون سنگ
۸۶باغبان خفته بر نوازش چنگ
۸۷باغ پر شور ازان خوش آوازی
۸۸جان نوازان درو به جان بازی
۹۰میوه دل برده بلکه جان داده
۹۱خواجه کاواز عاشقانه شنید
۹۲جانش حاضر نبود و جامه درید
۹۵در بسی کوفت کس نداد جواب
۹۶سرو در رقص بود و گل در خواب
۹۸در همه باغ هیچ راه ندید
۹۹بر در خویشتن چو بار نیافت
۱۰۰رکن دیوار خویشتن بشکافت
۱۰۱شد درون تا کند تماشائی
۱۰۵شورش باغ بنگرد که ز کیست
۱۰۶باغ چونست و باغبان را چیست
۱۰۷زان گلی چند بوستان افروز
۱۰۸که در آن بوستان بدند آنروز
۱۰۹دو سمن سینه بلکه سیمین ساق
۱۱۱تا بران حور پیکران چو ماه
۱۱۳چون درون رفت خواجه از سوراخ
۱۱۷خواجه در داده تن بدان خواری
۱۱۸از چه از تهمت گنه کاری
۱۱۹بعد از آزردنش به چنگ و به مشت
۱۲۰بانگهائی برو زدند درشت
۱۲۱کای ز داغ تو باغ ناخشنود
۱۲۲نیست اینجا نقیب باغ چه سود
۱۲۳چون به باغ کسان دراید دزد
۱۲۴زدنش هست باغبان را مزد
۱۲۵ما که لختی به چوب خستیمت
۱۲۶شاید ار دست و پای بستیمت
۱۲۷تا تو ای نقبزن درین پرگار
۱۲۸درگذاری درایی از دیوار
۱۲۹مرد گفتا که باغ باغ منست
۱۳۰بر من این دود از چراغ منست
۱۳۱با دری چون دهان شیر فراخ
۱۳۲چون درایم چو روبه از سوراخ
۱۳۳هرکه در ملک خود چنین آید
۱۳۴ملک ازو زود بر زمین آید
۱۳۵چون کنیزان نشان او دیدند
۱۳۶وز نشانهای باغ پرسیدند
۱۳۷یافتندش دران گواهی راست
۱۳۸مهر بنشست و داوری برخاست
۱۳۹صاحب باغ چون شناخته شد
۱۴۰هر دو را دل به مهر آخته شد
۱۴۲زانکه با طبعش آشنا دیدند
۱۴۳شاد گشتند از آشنائی او
۱۴۵دست و پایش ز بند بگشادند
۱۴۶بوسه بر دست و پای او دادند
۱۴۸هر دو یکدل شدند در کارش
۱۴۹پس به عذری که خصم یار شود
۱۵۱خار بردند و رخنه را بستند
۱۵۲وز شبیخون رهزنان رستند
۱۵۳بنشستند پیش خواجه به ناز
۱۵۵که درین باغ چون شکفته بهار
۱۵۶که ازو خواجه باد برخوردار
۱۵۸ماهرویان و مهربانان را
۱۵۹هر زن خوبرو که در شهرست
۱۶۰دیده را از جمال او بهرست
۱۶۱همه جمع آمده درین باغند
۱۶۲شمع بی دود و نقش بی داغند
۱۶۳عذر آنرا که با تو بد کردیم
۱۶۴خاک در آبخورد خود کردیم
۱۶۵خیز و با ما یکی زمان به خرام
۱۶۶تا براری ز هرکه خواهی کام
۱۶۷روی درکش به کنج پنهانی
۱۶۸شادمان بین دران گل افشانی
۱۶۹هر بتی را که دل درو بندی
۱۷۲تا نهد سر بر آستانه تو
۱۷۳خواجه ارکان سخن به گوش آمد
۱۷۵گرچه در طبع پارسائی داشت
۱۷۶طبع با شهوت آشنائی داشت
۱۷۷مردیش مردمیش را بفریفت
۱۷۸مرد بود از دم زنان نشکیفت
۱۷۹با سمن سینگان سیم اندام
۱۸۰پای برداشت بر امید تمام
۱۸۱تا به جائی رسیدشان ناورد
۱۸۲که بدانجای دل قرار آورد
۱۸۳پیش آن شاهدان قصر بهشت
۱۸۴غرفهای بود برکشیده ز خشت
۱۸۵خواجه بر غرفه رفت و بست درش
۱۸۷بود در ناف غرفه سوراخی
۱۸۹چشم خواجه ز چشمه سوراخ
۱۹۰چشمه تنگ دید و آب فراخ
۱۹۱کرده بر هر طرف گل افشانی
۱۹۴خوشتر از میوه رسیده همه
۱۹۵هر عروس از ره دلانگیزی
۱۹۶کرده بر سور خود شکر ریزی
۱۹۹نار پستان بدید و سیب زنخ
۲۰۰نام آن سیب بر نبشته به یخ
۲۰۱بود در روضه گاه آن بستان
۲۰۳حوضهای ساخته ز سنگ رخام
۲۰۴حوض کوثر بدو نوشته غلام
۲۰۵میشد آبی چو آب دیده در او
۲۰۶ماهیانی ستم ندیده در او
۲۰۸سوسن و نرگس و سمن رسته
۲۱۰حوض دیدند و ماه با ماهی
۲۱۲واب چون آفتاب یافتهشان
۲۱۳سوی حوض آمدند ناز کنان
۲۱۴گره از بند فوطه باز کنان
۲۱۵صدره کندند و بی نقاب شدند
۲۱۶وز لطافت چو در در آب شدند
۲۱۷میزدند آب را به سیم مراد
۲۱۸می نهفتند سیم را به سواد
۲۱۹ماه و ماهی روانه هردو در آب
۲۲۰ماه تا ماهی اوفتاده به تاب
۲۲۱ماه در آب چون درم ریزد
۲۲۲هر کجا ماهیی است برخیزد
۲۲۳ماه ایشان در آن درم ریزی
۲۲۴خواجه را کرد ماهی انگیزی
۲۲۵ساعتی دست بند میکردند
۲۲۶پر سمن ریشخند میکردند
۲۲۷ساعتی بر ببر در افشردند
۲۲۸ناز و نارنج را کرو کردند
۲۲۹این شد آن را به مار میترساند
۲۳۰مار میگفت و زلف میافشاند
۲۳۲کشته فرهاد را به تیشه تیز
۲۳۳جوی شیری که قصر شیرین داشت
۲۳۴سر بدان حوضهای شیرین داشت
۲۳۵خواجه کان دید جای صبر نبود
۲۳۶یاری و یارگی نداشت چه سود
۲۳۷بود چون تشنهای که باشد مست
۲۳۸آب بیند بر او نیابد دست
۲۳۹یا چو صرعی که ماه نو بیند
۲۴۰برجهد گاه و گاه بنشیند
۲۴۱سوی هر سرو قامتی میدید
۲۴۲قامتی نی قیامتی میدید
۲۴۳رگ به رگ خونش از گرفتن جوش
۲۴۴از هر اندام برکشید خروش
۲۴۶وانچه دانی چنانکه میدانی
۲۴۷خواست تا در میان جهد گستاخ
۲۴۸مرغش از رخنه مارش از سوراخ
۲۵۰از چه از راه تنگ سوراخی
۲۵۱شسته رویان چو روی گل شستند
۲۵۲چون سمن بر پرند گل رستند
۲۵۳آسمانگون پرند پوشیدند
۲۵۵در میان بود لعبتی چنگی
۲۵۹غمزش از غمزه تیز پیکانتر
۲۶۰خندش از خنده شکر افشانتر
۲۶۲نار در آب و آب در نارش
۲۶۵چون به دستان زدن گشادی دست
۲۶۶عشق هشیار و عقل گشتی مست
۲۶۷خواجه بر فتنهای چنان از دو
۲۶۸فتنهترزانکه هندوان بر نور
۲۶۹زاهد از راه رفت پنهانی
۲۷۱بعد یک ساعت آن دو آهو چشم
۲۷۲کاتش برق بودشان در پشم
۲۷۳واهوانگیز آن ختن بودند
۲۷۴آهوان را به یوز بنمودند
۲۷۷خواجه را در خجابگه دیدند
۲۷۹کز همه لعبتان حور نژاد
۲۸۰میل تو بر کدام حور افتاد
۲۸۱خواجه نقشی که در پسند آورد
۲۸۲در میان دو نقشبند آورد
۲۸۳این نگفته هنوز برجستند
۲۸۴گفتی آهو نه شیر سرمستند
۲۸۵آن پریزاده را به تنبل و رنگ
۲۸۷به طریقی که کس گمان نبرد
۲۸۸ور برد زان دو شحنه جان نبرد
۲۸۹طرفه را چون به غرفه پیوستند
۲۹۰غرفه را طرفه بین که دربستند
۲۹۱خواجه زان بیخبر که او اهلست
۲۹۲یار او اهل و کار او سهلست
۲۹۳وان بت چنگزن که تاخته بود
۲۹۴کار او را چو چنگ ساخته بود
۲۹۵گفته بودندش آن دو مایه ناز
۲۹۸دل درو بسته بود نادیده
۲۹۹چون درو دید ازان بهیتر بود
۳۰۰آهنش سیم و سیم او زر بود
۳۰۱خواجه کز مهر ناشکیب آمد
۳۰۲با سهی سرو در عتیب آمد
۳۰۳گفت نام تو چیست گفتا بخت
۳۰۴گفت جایت کجاست گفتا تخت
۳۰۵گفت اصل تو چیست گفتا نور
۳۰۶گفت چشم بد از تو گفتا دور
۳۰۷گفت پردت چه پرده گفتا ساز
۳۰۸گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز
۳۰۹گفت بوسه دهیم گفتا شصت
۳۱۰گفت هان وقت هست گفتا هست
۳۱۱گفت آیی به دست گفتا زود
۳۱۲گفت باد این مراد گفتا بود
۳۱۳خواجه را جوش از استخوان برخاست
۳۱۴شرم و رعنائی از میان برخاست
۳۱۵زلف دلبر گرفت چون چنگش
۳۱۶در بر آورد چون دل تنگش
۳۱۷بوسه و گاز بر شکر میزد
۳۱۸از یکی تا ده و ز ده تا صد
۳۱۹گرم شد بوسه در دلانگیزی
۳۲۱خاست تا نوش چشمه را خارد
۳۲۳چون درامد سیاه شیر به گور
۳۲۴زیر چنگ خودش کشید به زور
۳۲۵جایگه سست بود سختی یافت
۳۲۶خشت بر خشت رخنهها بشکافت
۳۲۷غرفه دیرینه بد فرود آمد
۳۲۸کار نیکان به بد نینجامد
۳۲۹این ز مویی و آن به مویی رست
۳۳۰این ازین سو شد آن ازان سو جست
۳۳۱تا نبینندشان بران سر راه
۳۳۲دور گشتند ازان فراخیگاه
۳۳۳خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد
۳۳۴رفت در گوشهای و غم میخورد
۳۳۵شد کنیزک نشست با یاران
۳۳۶بر دو ابرو گره چو غمخواران
۳۳۸چنگ را بر کنار خویش نهاد
۳۳۹ناله چنگ را چو پیدا کرد
۳۴۰عاشقان را ز ناله شیدا کرد
۳۴۱گفت کز چنگ من به ناله رود
۳۴۲باد بر خستگان عشق درود
۳۴۳عاشق آن شد که خستگی دارد
۳۴۵عشق پوشیده چند دارم چند
۳۴۶عاشقم عاشقم به بانگ بلند
۳۴۷مستی و عاشقیم برد ز دست
۳۴۸صبر ناید ز هیچ عاشق مست
۳۴۹گرچه بر جان عاشقان خواریست
۳۵۰توبه در عاشقی گنه کاریست
۳۵۲توبه در عاشقی روا نبود
۳۵۳عاشق آن به که جان کند تسلیم
۳۵۴عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم
۳۵۵ترک چنگی چو درز لعل افشاند
۳۵۶حسب حالی بدین صفت برخواند
۳۵۷آن دو گوهر که رشته کش بودند
۳۵۸در نشاط و سماع خوش بودند
۳۵۹در دل افتادشان که درد و چراغ
۳۶۰تند بادی رسیده است به باغ
۳۶۱یوسف یاوه گشته را جستند
۳۶۲چون زلیخا ز دامنش رستند
۳۶۳باز جستندش از حقیقت کار
۳۶۴داد شرحی که گریه آرد بار
۳۶۵هر دو تشویر کار او خوردند
۳۶۶باز تدبیر کار او کردند
۳۶۷کامشب این جایگه وطن سازیم
۳۶۸از تو با کار کس نپردازیم
۳۷۰که کس امشب رود به خانه خویش
۳۷۱مگر آن ماه را که دلبر تست
۳۷۲امشب اندر کنارگیری چست
۳۷۵کاین سخن گفته شد روانه شدند
۳۷۶با بتان بر سر فسانه شدند
۳۷۸کرد پنهان دواج بر طاسی
۳۸۱آمدند آن بتان وفا کردند
۳۸۲وان صنم را بدو رها کردند
۳۸۳سرو تشنه به جوی آب رسید
۳۸۵جای خالی و آنچنان یاری
۳۸۶که کند صبر در چنان کاری
۳۸۷خواجه را در عروق هفت اندام
۳۸۸خون به جوش آمده به جستن کام
۳۸۹وانچه گفتن نشایدش با کس
۳۹۰با تو گفتم نعوذبالله و بس
۳۹۱خواست تا در به لعل سفته شود
۳۹۲طوق با طاق هر دو جفته شود
۳۹۴دید مرغی به کنج سوراخی
۳۹۵جست بر مرغ و بر زمین افتاد
۳۹۶صدمهای بر دو نازنین افتاد
۳۹۷هر دو جستند دل رمیده ز جای
۳۹۸تاب در دل فتاده تک در پای
۳۹۹دور گشتند نا رسیده به کام
۴۰۰تابه پخته بین که چون شد خام
۴۰۱نوش لب رفت پیش نوش لبان
۴۰۲چنگ را برگرفت نیم شبان
۴۰۳چنگ میزد به چنگ در میگفت
۴۰۴کارغوان آمد و بهار شکفت
۴۰۷بلبل آمد نشست بر سر شاخ
۴۰۸روز بازار عیش گشت فراخ
۴۰۹باغبان باغ را مطرا کرد
۴۱۰شاهی آمد درو تماشا کرد
۴۱۱جام میدید و برگرفت به دست
۴۱۲سنگی افتاد و جام را بشکست
۴۱۳ای به تاراج برده هرچه مراست
۴۱۴جز به تو کار من نگردد راست
۴۱۵گرچه با تو ز کار خود خجلم
۴۱۶بی توی نیست در حساب دلم
۴۱۹باز رفتند و غصه میخوردند
۴۲۰خواجه را جستجوی میکردند
۴۲۱باز رفتند و غصه میخوردند
۴۲۲خواجه را جستجوی میکردند
۴۲۳خواجه چون بندگان روغن دزد
۴۲۴در رهش حجرهای گرفته به مزد
۴۲۵در خزیده به جویباری تنگ
۴۲۶زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ
۴۲۷خیره گشته ز خام تدبیری
۴۲۹باز جستند از آنچه داشت نهفت
۴۳۰یک به یک با دو رازدار بگفت
۴۳۱فرض گشت آن نهفته کاران را
۴۳۲که به یاری رسند یاران را
۴۳۳بازگشتند و راه بگشادند
۴۳۴آب گل را به گل فرستادند
۴۳۵آمد آن دستگیر دستان ساز
۴۳۶مهر نوکرده مهربان را باز
۴۳۷خواجه دستش گرفت و رفت از پیش
۴۳۸تا به جائی که دید لایق خویش
۴۳۹تاک بر تاک شاخهای درخت
۴۴۰بسته بر اوج کله تخت به تخت
۴۴۱زیر آن تخت پادشاهی تاخت
۴۴۲به فراغت نشستنگاهی ساخت
۴۴۳دلستان را به مهر پیش کشید
۴۴۴چون دل اندر کنار خویش کشید
۴۴۶چون سمن بر بساط سامانی
۴۴۷در کنارش کشید و شادی کرد
۴۴۸سرو باگل قران بادی کرد
۴۴۹خواجه را مه درآمده به کنار
۴۵۰دست بر کار و پای رفته ز کار
۴۵۱مهره خواجه خانه گیر شده
۴۵۳چون بران شد که قلعه بستاند
۴۵۵موش دشتی مگر ز تاک بلند
۴۵۶دیده بد آخته کدوئی چند
۴۵۷کرد چون مرغ بر رسن پرواز
۴۵۸از کدوها رسن برید به گاز
۴۵۹بر زمین آمد آنچنان حبلی
۴۶۰هر کدوئی به شکل چون طبلی
۴۶۱بانگ آن طبل رفت میل به میل
۴۶۲طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل
۴۶۳باز بانگ اندر اوفتاد به هوز
۴۶۴آهو آزاد شد ز پنجه یوز
۴۶۵خواجه پنداشت کامدست به جنگ
۴۶۶شحنه با کوس و محتسب با سنگ
۴۶۷کفش بگذاشت و راه پیش گرفت
۴۶۸باز دنبال کار خویش گرفت
۴۶۹وان صنم رفت با هزار هراس
۴۷۰پیش آن همدمان پرده شناس
۴۷۱چون زمانی بران نمود درنگ
۴۷۲پرده در گشت و ساخت پرده چنگ
۴۷۶یابد از وصل او برومندی
۴۷۷در کنارش کشد چنانکه هواست
۴۷۸سرخ گل در کنار سرو رواست
۴۸۰سیب و ناری خورد ز بستانش
۴۸۱دست بر گنج در دراز کند
۴۸۲تا در گنج خانه باز کند
۴۸۴به طبرخون ز لاله خون ریزد
۴۸۷ماند پروانه را در انده نور
۴۸۸تشنهای گشت از آب حیوان دور
۴۸۹ای همه ضرب تو به کج بازی
۴۹۰ضربهای زن به راست اندازی
۴۹۱تو مرا پرده کج دهی و رواست
۴۹۲نگذرم با تو من ز پرده راست
۴۹۳کاین غزل گفته شد چو دمسازان
۴۹۵سوی خواجه شدند پوزش ساز
۴۹۶یافتندش کشیده پای دراز
۴۹۷شرم زد گشته دل رمیده شده
۵۰۰برکشیدندش از چنان خواری
۵۰۱حال پرسیده شد حکایت کرد
۵۰۲آنچه در دوزخ آورد دم سرد
۵۰۳چاره سازان به چارهای خودش
۵۰۵بر دل بسته بند بگشادند
۵۰۶بی دلی را به وعده دل دادند
۵۰۷که درین کار کاردانتر باش
۵۰۸مهربانی و مهربانتر باش
۵۰۹وقت کار آشیانه جائی ساز
۵۱۰کافت آنجا نیاورد پرواز
۵۱۱ما خود از دور پی نگهداریم
۵۱۲پاس دارانه پاس ره داریم
۵۱۴پیش آن سرو قد گل رخسار
۵۱۵تا دگر باره ترکتازی کرد
۵۱۶خواجه را یافت دلنوازی کرد
۵۱۷آمد از خواجه بار غم برداشت
۵۱۸خواجه کان دید خواجگی بگذاشت
۵۱۹سر زلفش گرفت چون مستان
۵۲۰جست بیغولهای در آن بستان
۵۲۱بود در کنج باغ جائی دور
۵۲۲یاسمن خرمنی چو گنبد نور
۵۲۴بر سرش بیشه در بنش غاری
۵۲۵خواجه به زان نیافت بارگهی
۵۲۶ساخت اندر میانه کارگهی
۵۲۷یاسمن را ز هم درید بساز
۵۲۸نازنین را درو کشید به ناز
۵۲۹بند صدرش گشاد و شرم نهفت
۵۳۰بند صدری دگر که نتوان گفت
۵۳۳میل در سرمهدان نرفته هنوز
۵۳۴بازیی باز کرد گنبد کوز
۵۳۵روبهی چند بود در بن غار
۵۳۶به هم افتاده از برای شکار
۵۳۷گرگی آورده راه بر سرشان
۵۳۸تا کند دور سر ز پیکرشان
۵۳۹روبهان از حرام خواری گرگ
۵۴۰کافتی بود سهمناک و بزرگ
۵۴۱به هزیمت شدند و گرگ از پس
۵۴۲راهشان بر بساط خواجه و بس
۵۴۳بر دویدند بر دو چاره سگال
۵۴۴روبهان پیش و گرگ در دنبال
۵۴۵خواجه را بارگه فتاد از پای
۵۴۶دید لشگرگهی و جست از جای
۵۴۷خود ندانست کان چه واقعه بود
۵۴۸سو به سو میدوید خاک آلود
۵۴۹دل پر اندیشه و جگر پر خون
۵۵۰تا چگونه رود ز باغ برون
۵۵۱آن دو سروش برابر افتادند
۵۵۲کان همه نار و نرگسش دادند
۵۵۳دامن دلبرش گرفته به چنگ
۵۵۴چون دری در میانه دو نهنگ
۵۵۵بانگ بر وی زدند کاین چه فنست
۵۵۶در خصال تو این چه اهرمنست
۵۵۸کشتی از کینه مهربانی را
۵۶۱چند بار امشبش رها کردی
۵۶۲چند نیرنگ و کیمیا کردی
۵۶۳او به سوگند عذرها میخواست
۵۶۴نشنیدند ازو حکایت راست
۵۶۵تا ز بنگه رسید خواجه فراز
۵۶۶شمع را دید در میان دو گاز
۵۶۸زخم این و قفای آن خوردن
۵۶۹گفت زنهار دست ازو دارید
۵۷۱گوهر او ز هر گنه پاکست
۵۷۲هر گناهی که هست ازین خاکست
۵۷۶از خطا داده بود بی خللی
۵۷۷وان خللها که کرد ما را خرد
۵۷۸آفتی را به آفتی میبرد
۵۷۹بخت ما را چو پارسائی داد
۵۸۰از چنان کار بد رهائی داد
۵۸۱آنکه دیوش به کام خود نکند
۵۸۲نیک شد هیچ نیک بد نکند
۵۸۳بر حرام آنکه دل نهاده بود
۵۸۴دور اینجا حرام زاده بود
۵۸۷خاصه آن کو جوانیی دارد
۵۸۹لیک چون عصمتی بود در راه
۵۹۰نتوان رفت باز پیش گناه
۵۹۱کس ازان میوهدار برنخورد
۵۹۲که یکی چشم بد درو نگرد
۵۹۳چشم صد گونه دام و دد بر ما
۵۹۴حال ازینجا شدست بد بر ما
۵۹۵آنچه شد شد حدیث آن نکنم
۵۹۶و آنچه دارم بدو زیان نکنم
۵۹۷توبه کردم به آشکار و نهان
۵۹۸در پذیرفتم از خدای جهان
۵۹۹که اگر در اجل بود تأخیر
۶۰۰وین شکاری بود شکار پذیر
۶۰۱به حلالش عروس خویش کنم
۶۰۲خدمتش ز آنچه بود بیش کنم
۶۰۳کار بینان که کار او دیدند
۶۰۵سر نهادند پیش او بر خاک
۶۰۶کافرین بر چنان عقیدت پاک
۶۰۷که درو تخم نیکوئی کارند
۶۰۹ای بسا رنجها که رنج نمود
۶۱۰رنج پنداشتند و راحت بود
۶۱۱و ای بسا دردها که بر مردست
۶۱۲همه جاندارویی دران دردست
۶۱۳چون برآمد ز کوه چشمه نور
۶۱۴کرد از آفاق چشم بد را دور
۶۱۵صبج چون عنکبوت اصطرلاب
۶۱۶بر عمود زمین تنید لعاب
۶۱۷بادی آمد به کف گرفته چراغ
۶۱۸باغبان را به شهر برد ز باغ
۶۱۹خواجه برزد علم به سلطانی
۶۲۰رست ازان بند و بنده فرمانی
۶۲۲آمده خاطرش چو دیگ به جوش
۶۲۳چون به شهر آمد از وفاداری
۶۲۵ماه دوشینه را رساند به مهد
۶۲۶بست کابین چنانکه باشد عهد
۶۲۷در ناسفته را به مرجان سفت
۶۲۸مرغ بیدار گشت و ماهی خفت
۶۳۰همه را باشد این هواخواهی
۶۳۱دولتی بین که یافت آب زلال
۶۳۲وانگهی خورد ازو که بود حلال
۶۳۳چشمهای یافت پاک چون خورشید
۶۳۴چون سمن صافی و چو سیم سپید
۶۳۵در سپیدیست روشنائی روز
۶۳۶وز سپیدیست مه جهان افروز
۶۳۸جز سپیدی که او نیالودست
۶۳۹هرچ از آلودگی شود نومید
۶۴۰پاکیش را لقب کنند سپید
۶۴۱در پرستش به وقت کوشیدن
۶۴۳چون سمن سینه زین سخن پرداخت
۶۴۴شه در آغوش خویش جایش ساخت
۶۴۵وین چنین شب بسی به ناز و نشاط
۶۴۶سوی هر گنبدی کشید بساط
۶۴۷به روی این آسمان گنبدساز
۶۴۸کرده درهای هفت گنبد باز