Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
نظامی · خمسه

بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
روز پنجشنبه است روزی خوب
۲
وز سعادت به مشتری منسوب
۳
چون دم صبح گفت نافه گشای
۴
عود را سوخت خاک صندل سای
۵
بر نمودار خاک صندل فام
۶
صندلی کرد شاه جامه و جام
۷
آمد از گنبد کبود برون
۸
شد به گنبد سرای صندل گون
۹
باده خورشد ز دست لعبت چین
۱۰
واب کوثر ز دست حورالعین
۱۱
تا شب از دست حور می می‌خورد
۱۲
وز می خورده خرمی می‌کرد
۱۳
صدف این محیط کحلی رنگ
۱۴
چو برآمود در به کام نهنگ
۱۵
شاه ازان تنگ چشم چین پرورد
۱۶
خواست کز خاطرش فشاند گرد
۱۷
بانوی چین ز چهره چین بگشاد
۱۸
وز رطب جوی انگبین بگشاد
۱۹
گفت کای زنده از تو جان جهان
۲۰
برترین پادشاه پادشهان
۲۱
بیشتر زانکه ریگ در صحراست
۲۲
سنگ در کوه و آب در دریاست
۲۳
عمر بادت که هست بختت یار
۲۴
بادی از عمر و بخت برخوردار
۲۵
ای چو خورشید روشنائی بخش
۲۶
پادشا بلکه پادشائی بخش
۲۷
من خود اندیشناک پیوسته
۲۸
زین زبان شکسته و بسته
۲۹
و آنگهی پیش راح ریحانی
۳۰
کرد باید سکاهن افشانی
۳۱
لیک چون شه نشاط جان خواهد
۳۲
وز پی خنده زعفران خواهد
۳۳
کژ مژی را خریطه بگشایم
۳۴
خنده‌ای در نشاطش افزایم
۳۵
گویم ار زانکه دلپذیر آید
۳۶
در دل شاه جایگیر آید
۳۷
چون دعا کرد ماه مهر پرست
۳۸
شاه را بوسه داد بر سر دست
۳۹
گفت وقتی ز شهر خود دو جوان
۴۰
سوی شهری دگر شدند روان
۴۱
هریکی در جوال گوشه خویش
۴۲
کرده ترتیب راه توشه خویش
۴۳
نام این خیر و نام آن شر بود
۴۴
فعل هریک به نام درخور بود
۴۵
چون بریدند روزکی دو سه راه
۴۶
توشه‌ای را که داشتند نگاه
۴۷
خیر می‌خورد و شر نگه می‌داشت
۴۸
این غله می‌درود و آن می‌کاشت
۴۹
تا رسیدند هر دو دوشادوش
۵۰
به بیابانی از بخار بجوش
۵۱
کوره‌ای چون تنور از آتش گرم
۵۲
کاهن از وی چو موم گشتی نرم
۵۳
گرمسیری ز خشک ساری بوم
۵۴
کرده باد شمال را به سموم
۵۵
شر خبر داشت کان زمین خراب
۵۶
دوریی درد و ندارد آب
۵۷
مشکی از آب کرده پنهان پر
۵۸
در خریطه نگاهداشت چو در
۵۹
خیر فارغ که آب در راهست
۶۰
بی‌خبر کاب نیست آن چاهست
۶۱
در بیابان گرم و راه دراز
۶۲
هر دو می‌تاختند با تک و تاز
۶۳
چون به گرمی شدند روزی هفت
۶۴
آب شر ماند و آب خیر برفت
۶۵
شر که آن آبرا ز خیر نهفت
۶۶
با وی از خیر و شر حدیث نگفت
۶۷
خیر چون دید کو ز گوهر بد
۶۸
دارد آبی در آبگینه خود
۶۹
وقت وقت از رفیق پنهانی
۷۰
می‌خورد چون رحیق ریحانی
۷۱
گرچه در تاب تشنگی می‌سوخت
۷۲
لب به دندان ز لابه برمی‌دوخت
۷۳
تشنه در آب او نظر می‌کرد
۷۴
آب دندانی از جگر می‌خورد
۷۵
تا به حدی که خشک شد جگرش
۷۶
باز ماند از گشادگی نظرش
۷۷
داشت با خود دو لعل آتش رنگ
۷۸
آب دارنده و آبشان در سنگ
۷۹
می‌چکید آب ازان دو لعل نهان
۸۰
آب دیده ولی نه آب دهان
۸۱
حالی آن لعل آبدار گشاد
۸۲
پیش آن ریگ آبدار نهاد
۸۳
گفت مردم ز تشنگی دریاب
۸۴
آتشم را بکش به لختی آب
۸۵
شربتی آب از آن زلال چو نوش
۸۶
یا به همت ببخش یا بفروش
۸۷
این دو گوهر در آب خویش انداز
۸۸
گوهرم را به آب خود بنواز
۸۹
شر که خشم خدای باد بر او
۹۰
نام خود را ورق گشاد بر او
۹۱
گفت کز سنگ چشمه بر متراش
۹۲
فارغم زین فریب فارغ باش
۹۳
می‌دهی گوهرم به ویرانی
۹۴
تا به آباد شهر بستانی
۹۵
چه حریفم که این فریب خورم
۹۶
من ز دیو آدمی فریب‌ترم
۹۷
نرسد وقت چاره سازی من
۹۸
مهره تو به حقه بازی من
۹۹
صد هزاران چنین فسون و فریب
۱۰۰
کرده‌ام از مقامری به شکیب
۱۰۱
نگذارم که آب من بخوری
۱۰۲
چون به شهر آیی آب من ببری
۱۰۳
آن گهر چون ستانم از تو به راز
۱۰۴
کز منش عاقبت ستانی باز
۱۰۵
گهری بایدم که نتوانی
۱۰۶
کز منش هیچ گونه بستانی
۱۰۷
خبر گفت آن چه گوهر است بگوی
۱۰۸
تا سپارم به دست گوهرجوی
۱۰۹
گفت شر آن دو گوهر بصرست
۱۱۰
کاین ازان آن از این عزیزترست
۱۱۱
چشمها را به من فروش به آب
۱۱۲
ور نه زین آبخورد روی بتاب
۱۱۳
خیر گفت از خدا نداری شرم
۱۱۴
کاب سردم دهی به آتش گرم
۱۱۵
چشمه گیرم که خوشگوار بود
۱۱۶
چشم کندن بگو چه کار بود
۱۱۷
چون من از چشم خود شوم درویش
۱۱۸
چشمه گر صد شود چه سود از بیش
۱۱۹
چشم دادن ز بهر چشمه نوش
۱۲۰
چون توان؟ آب را به زر بفروش
۱۲۱
لعل بستان و آنچه دارم چیز
۱۲۲
بدهم خط بدانچه دارم نیز
۱۲۳
به خدای جهان خورم سوگند
۱۲۴
که بدین داوری شوم خرسند
۱۲۵
چشم بگذار بر من ای سره مرد
۱۲۶
سرد مهری مکن به آبی سرد
۱۲۷
گفت شر کاین سخن فسانه بود
۱۲۸
تشنه را زین بسی بهانه بود
۱۲۹
چشم باید گهر ندارد سود
۱۳۰
کین گهر بیش از این تواند بود
۱۳۱
خیر در کار خویش خیره بماند
۱۳۲
آب چشمی بر آب چشمه فشاند
۱۳۳
دید کز تشنگی بخواهد مرد
۱۳۴
جان ازان جایگه نخواهد برد
۱۳۵
دل گرمش به آب سرد فریفت
۱۳۶
تشنه‌ای کو کز آب سرد شکیفت
۱۳۷
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار
۱۳۸
شربتی آب سوی تشنه بیار
۱۳۹
دیده آتشین من برکش
۱۴۰
واتشم را بکش به آبی خوش
۱۴۱
ظن چنین برد کز چنان تسلیم
۱۴۲
یابد امیدواری از پس بیم
۱۴۳
شر که آن دید دشنه باز گشاد
۱۴۴
پیش آن خاک تشنه رفت چو باد
۱۴۵
در چراغ دو چشم او زد تیغ
۱۴۶
نامدش کشتن چراغ دریغ
۱۴۷
نرگسی را به تیغ گلگون کرد
۱۴۸
گوهری را ز تاج بیرون کرد
۱۴۹
چشم تشنه چو کرده بود تباه
۱۵۰
آب ناداده کرد همت راه
۱۵۱
جامه و رخت و گوهرش برداشت
۱۵۲
مرد بی دیده را تهی بگذاشت
۱۵۳
خیر چون رفته دید شر ز برش
۱۵۴
نبد آگاهیی ز خیر و شرش
۱۵۵
بر سر خون و خاک می‌غلتید
۱۵۶
به که چشمش نبد که خود را دید
۱۵۷
بود کردی ز مهتران بزرگ
۱۵۸
گله‌ای داشت دور از آفت گرگ
۱۵۹
چارپایان خوب نیز بسی
۱۶۰
کانچنان چارپا نداشت کسی
۱۶۱
خانه‌ای هفت و هشت با او خویش
۱۶۲
او توانگر بد آن دگر درویش
۱۶۳
کرد صحرا نشین کوه نورد
۱۶۴
چون بیابانیان بیابان گرد
۱۶۵
از برای علف به صحرا گشت
۱۶۶
گله را می‌چراند دشت به دشت
۱۶۷
هر کجا دیدی آبخورد و گیاه
۱۶۸
کردی آنجا دو هفته منزلگاه
۱۶۹
چون علف خورد جای را می‌ماند
۱۷۰
گله بر جانب دگر می‌راند
۱۷۱
از قضا را دران دو روز نه دیر
۱۷۲
پنجه آنجا گشاده بود چو شیر
۱۷۳
کرد را بود دختری به جمال
۱۷۴
لعبتی ترک چشم و هندو خال
۱۷۵
سروی آب از رگ جگر خورده
۱۷۶
نازنینی به ناز پرورده
۱۷۷
رسن زلف تا به دامن بیش
۱۷۸
کرده مه را رسن به گردن خویش
۱۷۹
جعد بر جعد چون بنفشه باغ
۱۸۰
به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ
۱۸۱
سحر غمزش که بود از افسون مست
۱۸۲
بر فریب زمانه یافته دست
۱۸۳
خلق از آن سحر بابلی کردن
۱۸۴
دلنهاده به بابلی خوردن
۱۸۵
شب ز خالش سواد یافته بود
۱۸۶
مه ز تابندگیش تافته بود
۱۸۷
تنگی پسته شکر شکنش
۱۸۸
بوسه را راه بسته بر دهنش
۱۸۹
آن خرامنده ماه خرگاهی
۱۹۰
شد طلبکار آب چون ماهی
۱۹۱
خانیی آب بود دور از راه
۱۹۲
بود ازان خانی آب آن به نگاه
۱۹۳
کوزه پر کرد ازاب آن خانی
۱۹۴
تا برد سوی خانه پنهانی
۱۹۵
ناگهان ناله‌ای شنید از دور
۱۹۶
کامد از زخم خورده‌ای رنجور
۱۹۷
بر پی ناله شد چو ناله شنید
۱۹۸
خسته در خاک و خون جوانی دید
۱۹۹
دست و پائی ز درد می‌افشاند
۲۰۰
در تضرع خدای را می‌خواند
۲۰۱
نازنین را ز سر برون شد ناز
۲۰۲
پیش آن زخم خورده رفت فراز
۲۰۳
گفت ویحک چه کس توانی بود
۲۰۴
این‌چنین خاکسار و خون‌آلود
۲۰۵
این ستم بر جوانی تو که کرد
۲۰۶
وینچنین زینهار بر تو که خورد
۲۰۷
خیر گفت ای فرشته فلکی
۲۰۸
گر پری زاده‌ای وگر ملکی
۲۰۹
کار من طرفه بازیی دارد
۲۱۰
قصه من درازیی دارد
۲۱۱
مردم از تشنگی و بی آبی
۲۱۲
تشنه را جهد کن که دریابی
۲۱۳
آب اگر نیست رو که من مردم
۲۱۴
ور یکی قطره هست جان بردم
۲۱۵
ساقی نوش لب کلید نجات
۲۱۶
دادش آبی به لطف آب حیات
۲۱۷
تشنه گرم دل ز شربت سرد
۲۱۸
خورد بر قدر آنکه شاید خورد
۲۱۹
زنده شد جان پژمریده او
۲۲۰
شاد گشت آن چراغ دیده او
۲۲۱
دیده‌ای را کنده بود ز جای
۲۲۲
درهم افکند و بر نام خدای
۲۲۳
گر خراشیده شد سپیدی توز
۲۲۴
مقله در پیه مانده بود هنوز
۲۲۵
آنقدر زور دید در پایش
۲۲۶
که برانگیخت شاید از جایش
۲۲۷
پیه در چشم او نهاد و ببست
۲۲۸
وز سر مردمی گرفتش دست
۲۲۹
کرد جهدی تمام تا برخاست
۲۳۰
قایدش گشت و برد بر ره راست
۲۳۱
تا بدانجا که بود بنگه او
۲۳۲
مرد بی دیده بود همره او
۲۳۳
چاکری را که اهل خانه شمرد
۲۳۴
دست او را به دست او سپرد
۲۳۵
گفت آهسته تا نرنجانی
۲۳۶
بر در ما برش به آسانی
۲۳۷
خویشتن رفت پیش مادر زود
۲۳۸
سرگذشتی که دید باز نمود
۲۳۹
گفت مادر چرا رها کردی
۲۴۰
کامدی با خودش نیاوردی
۲۴۱
تا مگر چاره‌ای نموده شدی
۲۴۲
کاندکی راحتش فزوده شدی
۲۴۳
گفت کاوردم ار به جان برسد
۲۴۴
چشم دارم که این زمان برسد
۲۴۵
چاکری کو به خانه راه آورد
۲۴۶
خسته را سوی خوابگاه آورد
۲۴۷
جای کردند و خوان نهادنش
۲۴۸
شوربا و کباب دادندش
۲۴۹
مرد گرمی رسیده با دم سرد
۲۵۰
خورد لختی و سر نهاد به درد
۲۵۱
کرد کامد شبانگه از صحرا
۲۵۲
تا خورد آنچه بشکند صفرا
۲۵۳
دید چیزی که آن نه عادت بود
۲۵۴
جوش صفراش ازان زیادت بود
۲۵۵
بیهشی خسته دید افتاده
۲۵۶
چون کسی زخم خورده جان داده
۲۵۷
گفت کین شخص ناتوان از کجاست
۲۵۸
واینچین ناتوان و خسته چراست
۲۵۹
آنچه بر وی گذشته بود نخست
۲۶۰
کس ندانست شرح آن به درست
۲۶۱
قصه چشم کندنش گفتند
۲۶۲
که به الماس جزع او سفتند
۲۶۳
کرد چون دیدگان جگر خسته
۲۶۴
شد ز بی دیده‌ای نظر بسته
۲۶۵
گفت کز شاخ آن درخت بلند
۲۶۶
باز بایست کرد برگی چند
۲۶۷
کوفتن برگ و آب ازو ستدن
۲۶۸
سودن آنجا وتاب ازو ستدن
۲۶۹
گر چنین مرهمی گرفتی ساز
۲۷۰
یافتی دیده روشنائی باز
۲۷۱
رخنه دیده گرچه باشد سخت
۲۷۲
به شود زاب آن دو برگ درخت
۲۷۳
پس نشان داد کاندرخت کجاست
۲۷۴
گفت از آن آبخورد که خانی ماست
۲۷۵
هست رسته کهن درختی نغز
۲۷۶
کز نسیمش گشاده گردد مغز
۲۷۷
ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ
۲۷۸
دوریی در میان هردو فراخ
۲۷۹
برگ یک شاخ ازو چو حله حور
۲۸۰
دیده رفته را درآرد نور
۲۸۱
برگ شاخ دگر چو آب حیات
۲۸۲
صرعیان را دهد ز صرع نجات
۲۸۳
چون ز کرد آن شنید دختر کرد
۲۸۴
دل به تدبیر آن علاج سپرد
۲۸۵
لابه‌ها کرد و از پدر درخواست
۲۸۶
تا کند برگ بینوائی راست
۲۸۷
کرد چون دید لابه کردن سخت
۲۸۸
راه برداشت رفت سوی درخت
۲۸۹
باز کرد از درخت مشتی برگ
۲۹۰
نوشداروی خستگان از مرگ
۲۹۱
آمد آورد نازنین برداشت
۲۹۲
کوفت چندانکه مغز باز گذاشت
۲۹۳
کرد صافی چنانکه درد نماند
۲۹۴
در نظرگاه دردمند فشاند
۲۹۵
دارو و دیده را بهم دربست
۲۹۶
خسته از درد ساعتی بنشست
۲۹۷
دیده بر بخت کارساز نهاد
۲۹۸
سر به بالین تخت باز نهاد
۲۹۹
بود تا پنج روز بسته سرش
۳۰۰
و آن طلاها نهاده بر نظرش
۳۰۱
روز پنجم خلاص دادندش
۳۰۲
دارو از دیده برگشادندش
۳۰۳
چشم از دست رفته گشت درست
۳۰۴
شد به عینه چنانکه بود نخست
۳۰۵
مرد بی دیده برگشاد نظر
۳۰۶
چون دو نرگس که بشکفد به سحر
۳۰۷
خیر کان خیر دید برد سپاس
۳۰۸
کز رمد رسته شد چو گاو خراس
۳۰۹
اهل خانه ز رنج دل رستند
۳۱۰
دل گشادند و روی بربستند
۳۱۱
از بسی رنجها که بر وی برد
۳۱۲
مهربان گشته بود دختر کرد
۳۱۳
چون دو نرگس گشاد سرو بلند
۳۱۴
درج گوهر گشاده گشت ز بند
۳۱۵
مهربان‌تر شد آن پریزاده
۳۱۶
بر جمال جوان آزاده
۳۱۷
خیر نیز از لطف رسانی او
۳۱۸
مهربان شد ز مهربانی او
۳۱۹
گرچه رویش ندیده بود تمام
۳۲۰
دیده بودش به وقت خیز و خرام
۳۲۱
لفظ شیرین او شنیده بسی
۳۲۲
لطف دستش بدو رسیده بسی
۳۲۳
دل درو بسته بود و آن دلبند
۳۲۴
هم درو بسته دل زهی پیوند
۳۲۵
خیر با کرد پیر هر سحری
۳۲۶
بستی از راه چاکری کمری
۳۲۷
به شتربانی و گله‌داری
۳۲۸
کردی آهستگی و هشیاری
۳۲۹
از گله دور کردی آفت گرگ
۳۳۰
داشتی پاس جمله خرد و بزرگ
۳۳۱
کرد صحرا رو بیابانی
۳۳۲
چون از او یافت آن تن‌آسانی
۳۳۳
به تولای خود عزیزش کرد
۳۳۴
حاکم خان و مان و چیزش کرد
۳۳۵
خیر چون شد به خانه در گستاخ
۳۳۶
قصه جستجوی گشت فراخ
۳۳۷
باز جستند حال دیده او
۳۳۸
کز که بود آن ستم رسیده او
۳۳۹
خیر از ایشان حدیث شر ننهفت
۳۴۰
هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت
۳۴۱
قصه گوهر و خریدن آب
۳۴۲
کاتش تشنگیش کرد کباب
۳۴۳
وانکه از دیده گوهرش برکند
۳۴۴
به دگر گوهرش رساند گزند
۳۴۵
این گهر سفت و آن گهر برداشت
۳۴۶
واب ناداده تشنه را بگذاشت
۳۴۷
کرد کان داستان شنید ز خیر
۳۴۸
روی بر خاک زد چو راهب دیر
۳۴۹
کانچنان تند باد بی اجلی
۳۵۰
نرساند این شکوفه را خللی
۳۵۱
چون شنیدند کان فرشته سرشت
۳۵۲
چه بلا دید ازان زبانی زشت
۳۵۳
خیر از نام گشت نامی‌تر
۳۵۴
شد بر ایشان ز جان گرامی‌تر
۳۵۵
داشتندش چنانکه باید داشت
۳۵۶
نازنین خدمتش به کس نگذاشت
۳۵۷
روی بسته پرستشی می‌کرد
۳۵۸
آب می‌داد و آتشی می‌خورد
۳۵۹
خیر یکباره دل بدو بسپرد
۳۶۰
از وی آن جان که باز یافت نبرد
۳۶۱
کرد بر یاد آن گرامی در
۳۶۲
خدمت گاو و گوسپند و شتر
۳۶۳
گفت ممکن نشد که این دلبند
۳۶۴
با چو من مفلسی کند پیوند
۳۶۵
دختری را بدین جمال و کمال
۳۶۶
نتوان یافت بی خزینه و مال
۳۶۷
من که نانشان خورم به درویشی
۳۶۸
کی نهم چشم خویش بر خویشی
۳۶۹
به ازان نیست کز چنین خطری
۳۷۰
زیرکانه برآورم سفری
۳۷۱
چون بر این قصه هفته‌ای بگذشت
۳۷۲
شامگاهی به خانه رفت از دشت
۳۷۳
دل ز تیمار آن عروس به رنج
۳۷۴
چون گدائی نشسته بر سر گنج
۳۷۵
تشنه و در برابر آب زلال
۳۷۶
تشنه‌تر زانکه بود اول حال
۳۷۷
آنشب از رخنه‌ای که داشت دلش
۳۷۸
ز آب دیده شکوفه کرد گلش
۳۷۹
گفت با کرد کای غریب نواز
۳۸۰
از غریبان بسی کشیدی ناز
۳۸۱
نور چشمم بنا نهاده تست
۳۸۲
دل و جان هر دو باز داده تست
۳۸۳
چون به خوان ریزه تو پروردم
۳۸۴
نعمت از خوان تو بسی خوردم
۳۸۵
داغ تو برتر از جبین منست
۳۸۶
شکر تو بیش از آفرین منست
۳۸۷
گر بجوئی درون و بیرونم
۳۸۸
بوی خوان تو آید از خونم
۳۸۹
خوان بر سر بر این ندارم دست
۳۹۰
سر بر خوان اگر بخواهی هست
۳۹۱
بیش از این میهمان نشاید بود
۳۹۲
نمکی بر جگر نشاید سود
۳۹۳
بر قیاس نواله خواری تو
۳۹۴
ناید از من سپاس داری تو
۳۹۵
مگرم هم به فضل خویش خدای
۳۹۶
دهد آنچه آورم حق تو بجای
۳۹۷
گرچه تیمار یابم از دوری
۳۹۸
خواهم از خدمت تو دستوری
۳۹۹
دیرگاهست کز ولایت خویش
۴۰۰
دورم از کار و از کفایت خویش
۴۰۱
عزم دارم که بامداد پگاه
۴۰۲
سوی خانه کنم عزیمت راه
۴۰۳
گر به صورت جدا شوم ز برت
۴۰۴
نبرد همتم ز خاک درت
۴۰۵
چشم دارم به چون تو چشمه نور
۴۰۶
که ز دوری دلم نداری دور
۴۰۷
همتم را گشاده بال کنی
۴۰۸
وانچه خوردم مرا حلال کنی
۴۰۹
چون سخن گو سخن به آخر برد
۴۱۰
در زد آتش به خیل خانه کرد
۴۱۱
گریه کردی از میان برخاست
۴۱۲
های هائی فتاد در چپ و راست
۴۱۳
کرد گریان و کرد زاده بتر
۴۱۴
مغزها خشک و دیده‌ها شد تر
۴۱۵
از پس گریه سر فرو بردند
۴۱۶
گوئی آبی بدند کافسردند
۴۱۷
سر برآورد کرد روشن رای
۴۱۸
کرد خالی ز پیشکاران جای
۴۱۹
گفت با خیر کای جوان به هوش
۴۲۰
زیرک و خوب و مهربان و خموش
۴۲۱
رفته گیرت به شهر خود باری
۴۲۲
خورده از همرهی دگر خاری
۴۲۳
نعمت و ناز و کامگاری هست
۴۲۴
بر همه نیک و بد تو داری دست
۴۲۵
نیک مردان به بد عنان ندهند
۴۲۶
دوستان را به دشمنان ندهند
۴۲۷
جز یکی دختر عزیز مرا
۴۲۸
نیست و بسیار هست چیز مرا
۴۲۹
دختر مهربان خدمت دوست
۴۳۰
زشت باشد که گویمش نه نکوست
۴۳۱
گرچه در نافه است مشک نهان
۴۳۲
آشکاراست بوی او به جهان
۴۳۳
گر نهی دل به ما و دختر ما
۴۳۴
هستی از جان عزیزتر بر ما
۴۳۵
بر چنین دختری به آزادی
۴۳۶
اختیارت کنم به دامادی
۴۳۷
وانچه دارم ز گوسفند و شتر
۴۳۸
دهمت تا ز مایه گردی پر
۴۳۹
من میان شما به نعمت و ناز
۴۴۰
می‌زیم تا رسد رحیل فراز
۴۴۱
خیر کین خوشدلی شنید ز کرد
۴۴۲
سجده‌ای آنچنانکه شاید برد
۴۴۳
چون بدین خرمی سخن گفتند
۴۴۴
از سر ناز و دلخوشی خفتند
۴۴۵
صبح هرون صفت چو بست کمر
۴۴۶
مرغ نالید چون جلاجل زر
۴۴۷
از سر طالع همایون بخت
۴۴۸
رفت سلطان مشرقی بر تخت
۴۴۹
کرد خوشدل ز خوابگه برخاست
۴۵۰
کرد کار نکاح کردن راست
۴۵۱
به نکاحی که اصل پیوندست
۴۵۲
تخم اولاد ازو برومندست
۴۵۳
دختر خویش را سپرد به خیر
۴۵۴
زهره را داد با عطارد سیر
۴۵۵
تشنه مرده آب حیوان یافت
۴۵۶
نور خورشید بر شکوفه بتافت
۴۵۷
ساقی نوش لب به تشنه خویش
۴۵۸
شربتی داد از آب کوثر بیش
۴۵۹
اولش گرچه آب خانی داد
۴۶۰
آخرش آب زندگانی داد
۴۶۱
شادمان زیستند هر دو به هم
۴۶۲
زآنچه باید نبود چیزی کم
۴۶۳
عهد پیشینه یاد می‌کردند
۴۶۴
وآنچه‌شان بود شاد می‌خوردند
۴۶۵
کرد هر مایه‌ای که با خود داشت
۴۶۶
بر گرانمایگان خود بگذاشت
۴۶۷
تا چنان شد که خان و مان و رمه
۴۶۸
به سوی خیر بازگشت همه
۴۶۹
چون از آن مرغزار آب و درخت
۴۷۰
برگرفتند سوی صحرا رخت
۴۷۱
خیر شد زی درخت صندل بوی
۴۷۲
که ازو جانش گشت درمان جوی
۴۷۳
نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ
۴۷۴
چید بسیار برگهی فراخ
۴۷۵
کرد از آن برگها دو انبان پر
۴۷۶
تعبیه در میان بار شتر
۴۷۷
آن یکی بد علاج صرع تمام
۴۷۸
وان دگر خود دوای دیده به نام
۴۷۹
با کس احوال برگ باز نگفت
۴۸۰
آن دوا را ز دیده داشت نهفت
۴۸۱
تا به شهری شتافتند ز راه
۴۸۲
که درو صرع داشت دختر شاه
۴۸۳
گرچه بسیار چاره می‌کردند
۴۸۴
به نمی‌شد دریغ می‌خوردند
۴۸۵
هر پزشگی که بود دانش بهر
۴۸۶
آمده بر امید شهر به شهر
۴۸۷
تا برند از طریق چاره‌گری
۴۸۸
آفت دیو را ز پیش پری
۴۸۹
پادشه شرط کرده بود نخست
۴۹۰
که هرانکو کند علاج درست
۴۹۱
دختر او را دهم به آزادی
۴۹۲
ارجمندش کنم به دامادی
۴۹۳
وانکه بیند جمال این دختر
۴۹۴
نکند چاره سازی درخور
۴۹۵
بر وی از تیغ ترکتاز کنم
۴۹۶
سرش از تن به تیغ باز کنم
۴۹۷
بی دوائی که دید آن بیمار
۴۹۸
کشت چندین پزشک در تیمار
۴۹۹
سر بریده شده هزار طبیب
۵۰۰
چه ز شهری چه مردمان غریب
۵۰۱
این سخن گشت در ولایت فاش
۵۰۲
لیک هر یک به آرزوی معاش
۵۰۳
سر خود را به باد برمی‌داد
۵۰۴
در پی خون خویش می‌افتاد
۵۰۵
خیر کز مردم این سخن بشنید
۵۰۶
آن خلل را خلاص با خود دید
۵۰۷
کس فرستاد و پادشه را گفت
۵۰۸
کز ره این خار من توانم رفت
۵۰۹
نبرم رنج او به فضل خدای
۵۱۰
واورم با تو شرط خویش به جای
۵۱۱
لیک شرط آن بود به دستوری
۵۱۲
کز طمع هست بنده را دوری
۵۱۳
این دوا را که رای خواهم کرد
۵۱۴
از برای خدای خواهم کرد
۵۱۵
تا خدایم به وقت پیروزی
۵۱۶
کند اسباب این غرض روزی
۵۱۷
چونکه پیغام او رسید به شاه
۵۱۸
شاه دادش به دست بوسی راه
۵۱۹
خیر شد خدمتی به واجب کرد
۵۲۰
شاه پرسید و گفت کای سره مرد
۵۲۱
چیست نام تو؟ گفت نامم خیر
۵۲۲
کاخترم داد از سعادت سیر
۵۲۳
شاه نامش خجسته دید به فال
۵۲۴
گفت کای خیرمند چاره سگال
۵۲۵
در چنین شغل نیک فرجامت
۵۲۶
عاقبت خیر باد چون نامت
۵۲۷
وانگه او را به محرمی بسپرد
۵۲۸
تا به خلوت سرای دختر برد
۵۲۹
پیکری دید خیر چون خورشید
۵۳۰
سروی ازباد صرع گشته چو بید
۵۳۱
گاو چشمی چو شیر آشفته
۵۳۲
شب نیاسوده روز ناخفته
۵۳۳
اندکی برگ ازان خجسته درخت
۵۳۴
داشت با خود گره برو زده سخت
۵۳۵
سود و زان سوده شربتی برساخت
۵۳۶
سرد و شیرین که تشنه را بنواخت
۵۳۷
داد تا شاهزاده شربت خورد
۵۳۸
وز دماغش فرو نشست آن گرد
۵۳۹
رست ازان ولوله که سودا بود
۵۴۰
خوردن و خفتنش به یک جا بود
۵۴۱
خیر چون دید کان شکفته بهار
۵۴۲
خفت و ایمن شد از نهیب غبار
۵۴۳
شد برون زان سرای مینوفش
۵۴۴
سر سوی خانه کرد با دل خوش
۵۴۵
وان پری‌رخ سه روز خفته بماند
۵۴۶
با پدر حال خود نگفته بماند
۵۴۷
در سیم روز چونکه سر برداشت
۵۴۸
خورد آن چیزها که درخور داشت
۵۴۹
شه که این مژده‌اش به گوش رسید
۵۵۰
پای بی کفش در سرای دوید
۵۵۱
دختر خویش را به هوش و به رای
۵۵۲
دید بر تخت در میان سرای
۵۵۳
روی بر خاک زد به دختر گفت
۵۵۴
کی به جز عقل کس نیافته جفت
۵۵۵
چونی از خستگی و رنجوری
۵۵۶
کز برت باد فتنه را دوری
۵۵۷
دختر شرمگین ز حشمت شاه
۵۵۸
بر خود آیین شکر داشت نگاه
۵۵۹
شاه رفت از سرای پرده برون
۵۶۰
اندهش کم شد و نشاط فزون
۵۶۱
داد دختر به محرمی پیغام
۵۶۲
تا بگوید به شاه نیکو نام
۵۶۳
که شنیدم که در جریده جهد
۵۶۴
پادشا را درست باشد عهد
۵۶۵
چون به هنگام تیغ تارک سای
۵۶۶
شرط خویش آورید شاه به جای
۵۶۷
با سری کو به تاج شد در خورد
۵۶۸
عهد خود را درست باید کرد
۵۶۹
تا چو عهدش بود به تیغ درست
۵۷۰
به گه تاج هم نباشد سست
۵۷۱
صد سر ازتیغ یافت گزند
۵۷۲
گو یکی سر به تاج باش بلند
۵۷۳
آنکه زو شد مرا علاج پدید
۵۷۴
وز وی این بند بسته یافت کلید
۵۷۵
کار او را به ترک نتوان گفت
۵۷۶
کز جهانم جز او نباشد جفت
۵۷۷
به که ما دل ز عهد نگشاییم
۵۷۸
وز چنین عهده‌ای برون آییم
۵۷۹
شاه را نیز رای آن برخاست
۵۸۰
که کند عهد خویشتن را راست
۵۸۱
خیر آزاده را به حضرت شاه
۵۸۲
باز جستند و یافتند به راه
۵۸۳
گوهری یافته شمردندش
۵۸۴
در زمان نزد شاه بردندش
۵۸۵
شاه گفت ای بزرگوار جهان
۵۸۶
رخ چه داری ز بخت خویش نهان
۵۸۷
خلعت خاص دادش از تن خویش
۵۸۸
از یکی مملکت به قیمت بیش
۵۸۹
بجز این چند زینت دگرش
۵۹۰
کمر زر حمایل گهرش
۵۹۱
کله بستند گرد شهر و سرای
۵۹۲
شهریان ساختند شهر آرای
۵۹۳
دختر آمد ز طاق گوشه بام
۵۹۴
دید داماد را چو ماه تمام
۵۹۵
چابک و سرو قد و زیبا روی
۵۹۶
غالیه خط جوان مشگین موی
۵۹۷
به رضای عروس و رای پدر
۵۹۸
خیر داماد شد به کوری شر
۵۹۹
بر در گنج یافت سلطان دست
۶۰۰
مهر آنچش درست بود شکست
۶۰۱
عیش ازان پس به کام دل می‌راند
۶۰۲
نقش خوبی و خوشدلی می‌خواند
۶۰۳
شاه را محتشم وزیری بود
۶۰۴
خلق را نیک دستگیری بود
۶۰۵
دختری داشت دلربای و شگرف
۶۰۶
چهره چون خون زاغ بر سر برف
۶۰۷
آفت آبله رسیده به ماه
۶۰۸
ز ابله دیده‌هاش گشته تباه
۶۰۹
خواست دستوریی در آن دستور
۶۱۰
که دهد خیر چشم مه را نور
۶۱۱
هم به شرطی که شاه کرد نخست
۶۱۲
کرد مه را دوای خیر درست
۶۱۳
وان دگر نیز گشت با او جفت
۶۱۴
گوهری بین که چند گوهر سفت
۶۱۵
یافت خیر از نشاط آن سه عروس
۶۱۶
تاج کسری و تخت کیکاوس
۶۱۷
گاه با دختر وزیر نشست
۶۱۸
بر همه کام خویش یافته دست
۶۱۹
چشم روشن گهی به دختر شاه
۶۲۰
کاین چو خورشید بود و آن چون ماه
۶۲۱
شادمانه گهی به دختر کرد
۶۲۲
به سه نرد ازجهان ندب می‌برد
۶۲۳
تا چنان شد که نیکخواهی بخت
۶۲۴
برساندش به پادشاهی و تخت
۶۲۵
ملک آن شهر در شمار گرفت
۶۲۶
پادشاهی برو قرار گرفت
۶۲۷
از قضا سوی باغ شد روزی
۶۲۸
تا کند عیش با دل افروزی
۶۲۹
شر که همراه بود در سفرش
۶۳۰
گشت سر دلش قضای سرش
۶۳۱
با جهودی معاملت می‌ساخت
۶۳۲
خیر دید آن جهود را بشناخت
۶۳۳
گفت این شخص را به وقت فراغ
۶۳۴
از پس من بیاورید به باغ
۶۳۵
او سوی باغ رفت و خوش بنشست
۶۳۶
کرد پیش ایستاده تیغ به دست
۶۳۷
شر درآمد فراخ کرده جبین
۶۳۸
فارغ از خیر بوسه داد زمین
۶۳۹
گفت خیرش بگو که نام تو چیست
۶۴۰
ایکه خواهد سر تو بر تو گریست
۶۴۱
گفت نامم مبشر سفری
۶۴۲
در همه کارنامه هنری
۶۴۳
خیر گفتا که نام خویش بگوی
۶۴۴
روی خود را به خون خویش بشوی
۶۴۵
گفت بیرون ازین ندارم نام
۶۴۶
خواه تیغم نمای و خواهی جام
۶۴۷
گفت خیر ای حرامزاده خس
۶۴۸
هست خونت حلال بر همه کس
۶۴۹
شر خلقی که با هزار عذاب
۶۵۰
چشم آن تشنه کندی از پی آب
۶۵۱
وان بتر شد که در چنان تابی
۶۵۲
بردی آب وندادیش آبی
۶۵۳
گوهر چشم و گوهر کمرش
۶۵۴
هر دو بردی و سوختی جگرش
۶۵۵
منم آن تشنه گهر برده
۶۵۶
بخت من زنده بخت تو مرده
۶۵۷
تو مرا کشتی و خدای نکشت
۶۵۸
مقبل آن کز خدای گیرد پشت
۶۵۹
دولتم چون خدا پناهی داد
۶۶۰
اینکم تاج و تخت شاهی داد
۶۶۱
وای بر جان تو که بد گهری
۶۶۲
جان بری کرده‌ای و جان نبری
۶۶۳
شر که در روی خیر دید شناخت
۶۶۴
خویشتن زود بر زمین انداخت
۶۶۵
گفت زنهار اگرچه بد کردم
۶۶۶
در بد من مبین که خود کردم
۶۶۷
آن نگر کاسمان چابک سیر
۶۶۸
نام من شر نهاد و نام تو خیر
۶۶۹
گر من آن با تو کرده‌ام ز نخست
۶۷۰
کاید از نام چون منی به درست
۶۷۱
با من آن کن تو در چنین خطری
۶۷۲
کاید از نام چون تو ناموری
۶۷۳
خیرکان نکته رفت بر یادش
۶۷۴
کرد حالی ز کشتن آزادش
۶۷۵
شر چو از تیغ یافت آزادی
۶۷۶
می‌شد و می‌پرید از شادی
۶۷۷
کرد خونخواره رفت بر اثرش
۶۷۸
تیغ زد وز قفا برید سرش
۶۷۹
گفت اگرخیر هست خیراندیش
۶۸۰
تو شری جز شرت نیاید پیش
۶۸۱
در تنش جست و یافت آن دو گهر
۶۸۲
تعبیه کرده در میان کمر
۶۸۳
آمد آورد پیش خیر فراز
۶۸۴
گفت گوهر به گوهر آمد باز
۶۸۵
خیر بوسید و پیش او انداخت
۶۸۶
گوهری ار به گوهری بنواخت
۶۸۷
دست بر چشم خود نهاد و بگفت
۶۸۸
کز تو دارم من این دو گوهر جفت
۶۸۹
این دو گوهر بدان شد ارزانی
۶۹۰
کاین دو گوهر بدوست نورانی
۶۹۱
چونکه شد کارهای خیر به کام
۶۹۲
خلق ازو دید خیرهای تمام
۶۹۳
دولت آنجا که راهبر گردد
۶۹۴
خار خرما و خاره زر گردد
۶۹۵
چون سعادت بدو سپرد سریر
۶۹۶
آهنش نقره شد پلاس حریر
۶۹۷
عدل را استوار کاری داد
۶۹۸
ملک را بر خود استواری داد
۶۹۹
برگهائی کزان درخت آورد
۷۰۰
راحت رنجهای سخت آورد
۷۰۱
وقت وقت از برای دفع گزند
۷۰۲
تاختی سوی آن درخت بلند
۷۰۳
آمدی زیر آن درخت فرود
۷۰۴
دادی آن بوم را سلام و درود
۷۰۵
بر هوای درخت صندل بوی
۷۰۶
جامه را کرده بود صندل شوی
۷۰۷
جز به صندل خری نکوشیدی
۷۰۸
جامه جز صندلی نپوشیدی
۷۰۹
صندل سوده درد سر ببرد
۷۱۰
تب ز دل تابش از جگر ببرد
۷۱۱
ترک چینی چو این حکایت چست
۷۱۲
به زبان شکسته کرد درست
۷۱۳
شاه جای از میان جان کردش
۷۱۴
یعنی از چشم بد نهان کردش

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۵ نیازمند تصمیم۵ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

ساقی واسطه

بازنمایی کهن‌الگو ← ساقی واسطه

Matched curated alias: ساقی; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

معشوق آرمانی

بازنمایی کهن‌الگو ← معشوق آرمانی

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

معشوق

شامل شخصیت ← معشوق

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

ساقی

شامل شخصیت ← ساقی

Matched curated alias: ساقی; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira