بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
لعل پیوند این علاقه در
۲
کز گهر کرد گوش گیتی پر
۳
گفت چون هفت گنبد از می و جام
۴
آن صدا باز داد با بهرام
۵
عقل در گنبد دماغ سرش
۶
داد از ین گنبد روان خبرش
۷
کز صنم خانههای گنبد خاک
۸
دور شو کز تو دور باد هلاک
۹
گنبد مغز شاه جوش گرفت
۱۰
کز فسون و فسانه گوش گرفت
۱۱
دید کین گنبد بساط نورد
۱۲
از همه گنبدی برآرد گرد
۱۳
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت
۱۴
اوره گنبد دیگر برداشت
۱۵
گنبدی کز فنا نگردد پست
۱۶
تا قیامت برو بخفتد مست
۱۷
هفت موبد بخواند موبد زاد
۱۸
هفت گنبد به هفت موبد داد
۱۹
در زد آتش به هر یکی ناگاه
۲۰
معنی آن شد که کردش آتشگاه
۲۱
سرو بن چون به شصت رسید
۲۲
یاسمن بر سر بنفشه دمید
۲۳
از سر صدق شد خدای پرست
۲۴
داشت از خویشتن پرستی دست
۲۵
روزی از تخت و تاج کرد کنار
۲۶
رفت با ویژگان خود به شکار
۲۷
در چنان صید و صید ساختنش
۲۸
بود بر صید خویش تاختنش
۲۹
لشگر از هر سوئی پراکندند
۳۰
هر یکی گور و آهو افکندند
۳۱
میل هر یک به گور صحرائی
۳۲
او طلبکار گور تنهائی
۳۳
گور جست از برای مسکن خویش
۳۴
آهو افکند لیک از تن خویش
۳۵
گور و آهو مجوی ازین گل شور
۳۶
کاهوش آهوست و گورش گور
۳۷
عاقبت گوری از کناره دشت
۳۸
آمد و سوی گورخان بگذشت
۳۹
شاه دانست کان فرشته پناه
۴۰
سوی مینوش مینماید راه
۴۱
کرد بر گور مرکب انگیزی
۴۲
داد یکران تند را تیزی
۴۳
از پی صید مینمود شتاب
۴۴
در بیابان و جایهای خراب
۴۵
پر گرفته نوند چار پرش
۴۶
وز وشاقان یکی دو بر اثرش
۴۷
بود غاری در آن خرابستان
۴۸
خوشتر از چاه یخ به تابستان
۴۹
رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی
۵۰
هیچکس را نه بر درش راهی
۵۱
گور در غار شد روان و دلیر
۵۲
شاه دنبال او گرفته چو شیر
۵۳
اسب در غار ژرف راند سوار
۵۴
گنج کیخسروی رساند به غار
۵۵
شاه را غار پردهدار شده
۵۶
و او هم آغوش یار غار شده
۵۷
وان وشاقان به پاسداری شاه
۵۸
بر در غار کرده منزلگاه
۵۹
نه ره آنکه در خزند به غار
۶۰
نه سرباز پس شدن به شکار
۶۱
دیده بر راه مانده با دم سرد
۶۲
تاز لشگر کجا برآید گرد
۶۳
چون زمانی بران کشید دراز
۶۴
لشگر از هر سوئی رسید فراز
۶۵
شاه جستند و غار میدیدند
۶۶
مهره در مغز مار میدیدند
۶۷
آن وشاقان ز حال شاه جهان
۶۸
باز گفتند آنچه بود نهان
۶۹
که چو شه بر شکار کرد آهنگ
۷۰
راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ
۷۱
کس بدین داوری نشد یاور
۷۲
وین سخن را نداشت کس باور
۷۳
همه گفتند کاین خیال بدست
۷۴
قول نابالغان بیخرد است
۷۵
خسرو پیلتن به نام خدای
۷۶
کی در این تنگنای گیرد جای
۷۷
و آگهی نه که پیل آن بستان
۷۸
دید خوابی و شد به هندوستان
۷۹
بند بر پیلتن زمانه نهاد
۸۰
پیل بند زمانه را که گشاد
۸۱
بر نشان دادن خلیفهٔ تخت
۸۲
میزدند آن وشاقگان را سخت
۸۳
ز آه آن طفلگان دردآلود
۸۴
گردی از غار بردمید چو دود
۸۵
بانگی آمد که شاه در غارست
۸۶
باز گردید شاه را کارست
۸۷
خاصگانی که اهل کار شدند
۸۸
شاه جویان درون غار شدند
۸۹
غار بن بسته بود و کس نه پدید
۹۰
عنکبوتیان بسی مگس نه پدید
۹۱
صدره از آب دیده شستندش
۹۲
بلکه صد باره باز جستندش
۹۳
چون ندیدند شاه را در غار
۹۴
بر در غار صف زدند چو مار
۹۵
دیدها را به آب تر کردند
۹۶
مادر شاه را خبر کردند
۹۷
مادر آمد چو سوخته جگری
۹۸
وز میان گم شده چنان پسری
۹۹
جست شه را نه چون کسان دگر
۱۰۰
کو به جان جست و دیگران به نظر
۱۰۱
گل طلب کرد و خار در بریافت
۱۰۲
تا پسر بیش جست کمتر یافت
۱۰۳
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
۱۰۴
تا کنند آن زمین گروه گروه
۱۰۵
چاه کند و به کنج راه نیافت
۱۰۶
یوسف خویش را به چاه نیافت
۱۰۷
زان زمینها که رخنه کرد عجوز
۱۰۸
مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز
۱۰۹
آن شناسندگان که دانندش
۱۱۰
غار بهرام گور خوانندش
۱۱۱
تا چهل روز خاک میکندند
۱۱۲
در جهان گورکن چنین چندند
۱۱۳
شد زمین کنده تا دهانه آب
۱۱۴
کسی آن گنج را ندید به خواب
۱۱۵
آنکه او را بر آسمان رختست
۱۱۶
در زمین باز جستنش سخت
۱۱۷
در زمین جرم و استخوان باشد
۱۱۸
و آسمانی بر آسمان باشد
۱۱۹
هر جسد را که زیر گردونست
۱۲۰
مادری خاک و مادری خونست
۱۲۱
مادر خون بپرورد در ناز
۱۲۲
مادر خاک ازو ستاند باز
۱۲۳
گرچه بهرام را دو مادر بود
۱۲۴
مادر خاک مهربانتر بود
۱۲۵
کانچنانش ستد که باز نداد
۱۲۶
ساز چاره به چاره ساز نداد
۱۲۷
مادر خون ز جور مادر خاک
۱۲۸
کرد خود را به درد و رنج هلاک
۱۲۹
چون تبش برزد از دماغش جوش
۱۳۰
آمد آواز هاتفیش به گوش
۱۳۱
کی به غفلت چو دام و دد پویان
۱۳۲
شیر مرغان غیب را جویان
۱۳۳
به تو یزدان ودیعتی بسپرد
۱۳۴
چونکه وقت آمد آن ودیعت برد
۱۳۵
بر وداع ودیعت دگران
۱۳۶
خویشتن را مکش چو بیخبران
۱۳۷
باز پس گرد و کارخویش بساز
۱۳۸
دست کوتاه کن ز رنج دراز
۱۳۹
چون ز هاتف چنین شنید پیام
۱۴۰
مهر برداشت مادر از بهرام
۱۴۱
رفت و آن دل که داشت دربندش
۱۴۲
کرد مشغول کار فرزندش
۱۴۳
تاج و تختش به وارثان بسپرد
۱۴۴
هر که زو وارثی بماند نمرد
۱۴۵
ای ز بهرام گور داده خبر
۱۴۶
گور بهرام جوی ازین بگذر
۱۴۷
نه که بهرام گور باما نیست
۱۴۸
گور بهرام نیز پیدا نیست
۱۴۹
آن چه بینی که وقتی از سر زور
۱۵۰
نام داغی نهاد بر تن گور
۱۵۱
داغ گورش مبین به اول بار
۱۵۲
گور داغش نگر به آخر کار
۱۵۳
گر چه پای هزار گور شکست
۱۵۴
آخر از پایمال گور نرست
۱۵۵
خانه خاکدان دو در دارد
۱۵۶
تا یکی را برد یکی آرد
۱۵۷
ای سه گز خاک و پهنی تو گزی
۱۵۸
چار خم در دکان رنگرزی
۱۵۹
هر نواله که معده تو پزد
۱۶۰
خلطی آن را به رنگ خود برزد
۱۶۱
از سرو پای تا به گردن و گوش
۱۶۲
هست ازین چار خلط عاریه پوش
۱۶۳
بر چنین رنگهی عاریه ساز
۱۶۴
چه نهی دل که داد باید باز
۱۶۵
غایبانی که روی بسته شدند
۱۶۶
از چنین رنگ و بوی رسته شدند
۱۶۷
تا قیامت قیام ننماید
۱۶۸
کس رخ بسته باز نگشاید
۱۶۹
ره ره خوف و شب شب خطرست
۱۷۰
شحنه خفتست و دزد بر گذرست
۱۷۱
خاکساران به خاک سیر شوند
۱۷۲
زیر دستان به دست زیر شود
۱۷۳
چون تو باری ز دست بالایی
۱۷۴
زیر هر دست خون چه پالائی
۱۷۵
آسمان زیر دست خواهی خیز
۱۷۶
پای بالا نه از زمین بگریز
۱۷۷
میرو و هیچگونه باز مبین
۱۷۸
تا نیفتی از آسمان به زمین
۱۷۹
انجم آسمان حمایل تست
۱۸۰
چیستند آنهمه وسایل تست
۱۸۱
تنگی جمله را مجال توئی
۱۸۲
تنگلوشای این خیال توئی
۱۸۳
هر یک از تو گرفته تمثالی
۱۸۴
تو چهگیری ز هر یکی فالی
۱۸۵
آنچه آنهاکند توئی آن نور
۱۸۶
وانچه اینها خرد توئی زان دور
۱۸۷
جز یکی خط که نقطه پرور تست
۱۸۸
آن دگر حرفها ز دفتر تست
۱۸۹
آفرین را توئی فرشته پاس
۱۹۰
و آفریننده را دلیل شناس
۱۹۱
نیک مردی ببین که بد نشوی
۱۹۲
با ددانی نگر که دد نشوی
۱۹۳
آنچه داری حساب نیک و بدست
۱۹۴
و آنچه خواهی ولایت خردست
۱۹۵
یا دری زن که قحط نان نبود
۱۹۶
یا چنان شو که کس چنان نبود
۱۹۷
دیده کو در حجاب نور افتد
۱۹۸
ز آسمان و فرشته دور افتد
۱۹۹
چاشنی گیر آسمان زمیست
۲۰۰
میزبان فرشته آدمیست
۲۰۱
روی ازین چار سوی غم برتاب
۲۰۲
چند ازین خاک و باد و آتش و آب
۲۰۳
حجرهای با چهار دود آهنگ
۲۰۴
بر دل و دیده چون نباشد تنگ
۲۰۵
دو دری شد چون کوی طراران
۲۰۶
چار بندی چو بند عیاران
۲۰۷
پیش ازان کت برون کنند ز ده
۲۰۸
رخت بر گاو و بار بر خر نه
۲۰۹
ره به جان رو که کالبد کندست
۲۱۰
بار کم کن که بارکی تندست
۲۱۱
مردهای را که حال بد باشد
۲۱۲
میل جان سوی کالبد باشد
۲۱۳
وانکه داند که اصل جانش چیست
۲۱۴
جان او بی جسد تواند زیست
۲۱۵
تانپنداری ای بهانه بسیچ
۲۱۶
کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ
۲۱۷
طول و عرض وجود بسیارست
۲۱۸
وانچه در غور ماست این غارست
۲۱۹
هست چند آفریده زینها دور
۲۲۰
کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور
۲۲۱
آفرینش بسی است نیست شکی
۲۲۲
و آفریننده هست لیک یکی
۲۲۳
نقش این هفت لوح چار سرشت
۲۲۴
ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت
۲۲۵
گر نه هفت ار چهار صد باشد
۲۲۶
زیر یک داد و یک ستد باشد
۲۲۷
اولین نقطه و آخرین پرگار
۲۲۸
از یکی و یکی نگردد کار
۲۲۹
در دویها مبین و در وصلش
۲۳۰
در یکی بین و در یکی اصلش
۲۳۱
هر دوی اول از یکی شد راست
۲۳۲
هم یکی ماند چون دوی برخاست
۲۳۳
هر که آید درین سپنج سرای
۲۳۴
بایدش باز رفتن از سرپای
۲۳۵
در وی آهسته رو که تیز هشست
۲۳۶
دیر گیر است لیک زود کشست
۲۳۷
گر چه در داوری زبونکش نیست
۲۳۸
از حسابش کسی فرامش نیست
۲۳۹
گر کنی صد هزار باز چست
۲۴۰
نخوری بیش از آنکه روزی توست
۲۴۱
حوضهای دارد آسمان یخ بند
۲۴۲
چند ازین یخ فقع گشائی چند
۲۴۳
در هوائی کزان فسرده شوی
۲۴۴
پیش از آن زنده شو که مرده شوی
۲۴۵
آنکه چون چرخگرد عالم گشت
۲۴۶
عاقبت جمله را گذاشت و گذشت
۲۴۷
عالم هیچکس به هیچش کشت
۲۴۸
چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت
۲۴۹
از غرضهای این جهانی خویش
۲۵۰
باز برخور به زندگانی خویش
۲۵۱
تا چو شمشیر و تیر جان آهنج
۲۵۲
هرچ ازانت برد نداری رنج
۲۵۳
از جهان پیش ازانکه در گذری
۲۵۴
جان ببر تا ز مرگ جان ببری
۲۵۵
خانه را خوار کن خورش را خرد
۲۵۶
از جهان جان چنین توانی برد
۲۵۷
در دو چیز است رستگاری مرد
۲۵۸
آنکه بسیار داد و اندک خورد
۲۵۹
هر که در مهتری گذارد گام
۲۶۰
زین دو نام آوری برارد نام
۲۶۱
هیچ بسیار خوار پایه ندید
۲۶۲
هیج کم ده به پایگه نرسید
۲۶۳
دره محتسب که داغ نهست
۲۶۴
از پی دوغ کم دهان دهست
۲۶۵
در چنین ده کسی دها دارد
۲۶۶
که بهی را به از بها دارد
۲۶۷
در جهان خاص و عام هر دو بسیست
۲۶۸
نه که خاص این جهان ز بهر کسیست
۲۶۹
چه توان دل در آن عمل بستن
۲۷۰
کو به عزل تو باشد آبستن
۲۷۱
هر عمارت که زیر افلاکست
۲۷۲
خاک بر سر کنش که خود خاکست
۲۷۳
بگذر از دام اوی و دیر مباش
۲۷۴
منبرت دار شد دلیر مباش
۲۷۵
زنده رفتن به دار بر هوسست
۲۷۶
زنده بر دار یک مسیح بست
۲۷۷
گر زمینی رسد به چرخ برین
۲۷۸
هم زمینش فرو کشد به زمین
۲۷۹
گر کسی بر فلک رساند تاج
۲۸۰
هفت کشور کشد به زیر خراج
۲۸۱
بینیش ناگهان شبی مرده
۲۸۲
سر فرو برده درد سر برده
۲۸۳
خاک بی خسف لاابالی نیست
۲۸۴
گنج دانش ز مار خالی نیست
۲۸۵
رطبی کو که نیستش خاری
۲۸۶
یا کجا نوش مهره بی ماری
۲۸۷
حکم هر نیک و بد که در دهرست
۲۸۸
زهر در نوش و نوش در زهرست
۲۸۹
که خورد؟ نوش پارهای در پیش
۲۹۰
کز پی آن نخورد باید نیش
۲۹۱
نیش و نوش جهان که پیش و پسست
۲۹۲
دردم و در دم یکی مگسست
۲۹۳
نبود در حجاب ظلمت و نور
۲۹۴
مهره خر ز مهر عیسی دور
۲۹۵
کیست کو بر زمین فرازد تخت
۲۹۶
کاخرش هم زمین نگیرد سخت
۲۹۷
یارب آن ده که آرد آسانی
۲۹۸
ناورد عاقبت پشیمانی
۲۹۹
بر نظامی در کرم بگشای
۳۰۰
در پناه تو سازش جای
۳۰۱
اولش دادهای نکو نامی
۳۰۲
آخرش ده نکو سرانجامی