بخش ۱۷ - باز گشتن اسکندر از جنگ زنگ با فیروزی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی از می مرا مست کن
۲
چو می در دهی نقل بر دست کن
۳
از آن می که دل را برو خوش کنم
۴
به دوزخ درش طلق آتش کنم
۵
برومند باد آن همایون درخت
۶
که در سایه او توان برد رخت
۷
گه از میوه آرایش خوان دهد
۸
گه از سایه آسایش جان دهد
۹
به میوه رسیده بهاری چنین
۱۰
ز رونق میفتاد کاری چنین
۱۱
چو شد بارور میوهدار جوان
۱۲
به دست تبر دادنش چون توان
۱۳
زمستان برون رفت و آمد بهار
۱۴
برآورده سبزه سر از جویبار
۱۵
دگر باره سرسبز شد خاک خشک
۱۶
بنفشه برآمیخت عنبر به مشک
۱۷
به عنبر خری نرگس خوابناک
۱۸
چو کافورتر سر برون زد ز خاک
۱۹
گشادم من از قفل گنجینه بند
۲۰
به صحرا علم برکشیدم بلند
۲۱
نهان پیکر آن هاتف سبز پوش
۲۲
که خواند سراینده آنرا سروش
۲۳
به آواز پوشیدگان گفت خیز
۲۴
گزارش کن از خاطر گنج ریز
۲۵
که چون رومی از زنگی آنکین کشید
۲۶
سکندر کجا رخش در زین کشید
۲۷
گزارنده داستان دری
۲۸
چنین داد نظم گزارش گری
۲۹
که چون فرخی شاه را گشت جفت
۳۰
چو گلنار خندید و چون گل شکفت
۳۱
درگنج بگشاد بر گنج خواه
۳۲
توانگر شد از گنج و گوهر سپاه
۳۳
برآسود یک هفته بر جای جنگ
۳۴
به یاقوت می رنگ داد آذرنگ
۳۵
چو سقای باران و فراش باد
۳۶
زدند آب و رفتند ره بامداد
۳۷
شد از راه او گرد برخاسته
۳۸
که بیگرد به راه آراسته
۳۹
چو بی گرد شد راه را کرد راه
۴۰
درآمد به زین شاه گیتی پناه
۴۱
روار و زنان نای زرین زدند
۴۲
سراپرده بر پشت پروین زدند
۴۳
ز دریای افرنجه تا رود نیل
۴۴
بجوش آمد از بانگ طبل رحیل
۴۵
دراینده هر سو درای شتر
۴۶
ز بانگ تهی مغز را کرد پر
۴۷
دهان جلاجل به هرای زر
۴۸
ز شور جرس گوشها کرده کر
۴۹
به موکب روان لشگر از هر کنار
۵۰
نه چندان که داند کس آنرا شمار
۵۱
جهاندار در موکب خاص خویش
۵۲
خرامنده بر کبک رقاص خویش
۵۳
چو لختی زمین ز آن طرف در نوشت
۵۴
ز پهلوی وادی درآمد به دشت
۵۵
ز بس رایت انگیزی سرخ و زرد
۵۶
مقرنس شده گنبد لاجورد
۵۷
ز صحرا غنیمت برآورده کوه
۵۸
ز گوهر کشیدن هیونان ستوه
۵۹
ز بس گنج آگنده بر پشت پیل
۶۰
به صد جای پل بسته بر رود نیل
۶۱
بدین فرخی شاه فیروزمند
۶۲
برافراخته سر به چرخ بلند
۶۳
به مصرآمد و مصریان را نواخت
۶۴
به آئین خود کار آن شهر ساخت
۶۵
وز آنجا روان شد به دریا کنار
۶۶
پذیرفت یک چندی آنجا قرار
۶۷
به هر منزلی کو علم برکشید
۶۸
در آن منزل آمد عمارت پدید
۶۹
به گنج و به فرمان در آن ریگ بوم
۷۰
عمارت بسی کرد بر رسم روم
۷۱
بر آبادی راه میبرد رنج
۷۲
بر آن ریگ میریخت چون ریگ گنج
۷۳
نخستین عمارت به دریا کنار
۷۴
بنا کرد شهری چو خرم بهار
۷۵
به آبادی و روشنی چون بهشت
۷۶
همش جای بازار و هم جای کشت
۷۷
به اسکندر آن شهر چون شد تمام
۷۸
هم اسکندریهش نهادند نام
۷۹
چو پرداخت آن نغز بنیاد را
۸۰
که مانند شد مصر و بغداد را
۸۱
به یونان شدن گشت عزمش درست
۸۲
که آنجا رود مرد کاید نخست
۸۳
ز دریا گذر کرد و آمد به روم
۸۴
جهان نرم در زیر مهرش چو موم
۸۵
بدان موم چون رغبتش خاستی
۸۶
بکردی ازو هر چه میخواستی
۸۷
بزرگان روم آفرین خوان شدند
۸۸
بر آن گوهری گوهرافشان شدند
۸۹
همه شهر یونان بیاراستند
۹۰
که دیدند ازو آنچه میخواستند
۹۱
نشاندند مطرب فشاندند مال
۹۲
که آمد چنان بازیی در خیال
۹۳
مخالف شکن شاه پیروز بخت
۹۴
به فیروز فالی برآمد به تخت
۹۵
ز فیروزی دولت کامگار
۹۶
نشاط نو انگیخت در روزگار
۹۷
بسی ارمغانی ز تاراج زنگ
۹۸
به هر سو فرستاد بی وزن و سنگ
۹۹
ز گنجی که او را فرستاد دهر
۱۰۰
به هر گنجدانی فرستاد بهر
۱۰۱
چو نوبت به سربخش دارا رسید
۱۰۲
شتر بار زر تا بخارا رسید
۱۰۳
گزین کرد مردی به فرهنگ ورای
۱۰۴
که آیین آن خدمت آرد بجای
۱۰۵
گزید از غنیمت طرایف بسی
۱۰۶
کز آن سان نبیند طرایف کسی
۱۰۷
گرانمایههایی که باشد غریب
۱۰۸
ز مرکوب و گوهر ز دیبا و طیب
۱۰۹
برون از طبقهای پرزر خشک
۱۱۰
به صندوق عنبر به خروار مشک
۱۱۱
یکی خرمن از سیم بگداخته
۱۱۲
یکی خانه کافور ناساخته
۱۱۳
زعود گره بارها بسته تنگ
۱۱۴
که هر بار از او بود صد من به سنگ
۱۱۵
مرصع بسی تیغ گوهر نگار
۱۱۶
نمطهای زرافهٔ آبدار
۱۱۷
کنیزان چابک غلامان چست
۱۱۸
به هنگام خدمتگری تندرست
۱۱۹
همان تختهای مکلل ز عاج
۱۲۰
به گوهر بر آموده با طوق و تاج
۱۲۱
اسیران زنجیر بر پا و دست
۱۲۲
به بالا و پهنا چو پیلان مست
۱۲۳
ز گوش بریده شتر بارها
۱۲۴
ز سرهای پر کاه خروارها
۱۲۵
ز پیلان پیکار ده زنده پیل
۱۲۶
گه رزم جوشنده چون رود نیل
۱۲۷
بدین سان گرانمایهای سره
۱۲۸
فرستاد با قاصدی یکسره
۱۲۹
چو آمد فرستادهٔ راه سنج
۱۳۰
به دارا سپرد آن گرانمایه گنج
۱۳۱
شکوهید دارا ز نزلی چنان
۱۳۲
حسد را برو تیزتر شد عنان
۱۳۳
پذیرفت گنجینه بی قیاس
۱۳۴
پذیرفته را نامد از وی سپاس
۱۳۵
نه بر جای خود پاسخی ساز کرد
۱۳۶
در کین پوشیده را باز کرد
۱۳۷
فرستاده آن پاسخ سرسری
۱۳۸
نپوشید بر رای اسکندری
۱۳۹
سکندر شد آزرده از کار او
۱۴۰
نهانی همی داشت آزار او
۱۴۱
ز پیروزی دولت و جاه خویش
۱۴۲
نبودش سرکین بدخواه خویش
۱۴۳
ز هر سو خبر ترکتازی نمود
۱۴۴
که رومی به زنگی چه بازی نمود
۱۴۵
ز هر کشوری قاصدان تاختند
۱۴۶
بدین چیرگی تهنیت ساختند
۱۴۷
در طعنه بر رومیان بسته شد
۱۴۸
همان رومی از بددلی رسته شد
۱۴۹
زمانه چو عاجز نوازی کند
۱۵۰
به تند اژدها مور بازی کند
۱۵۱
در این آسیا دانه بینی بسی
۱۵۲
به نوبت درآس افکند هرکسی