بخش ۱۸ - سگالش نمودن اسکندر بر جنگ دارا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن میکه فرخ پیست
۲
به من ده که داروی مردم میست
۳
میی کوست حلوای هر غم کشی
۴
ندیده به جز آفتاب آتشی
۵
جهان بینم از میل جوینده پر
۶
یکی سوی دریا یکی سوی در
۷
نه بینم کسی را در این روزگار
۸
که میلش بود سوی آموزگار
۹
چو من بلبلی را بود ناگزیر
۱۰
کز این گوش گیران شوم گوشهگیر
۱۱
به مشغولی نغمهٔ این سرود
۱۲
شوم فارغ از شغل دریا و رود
۱۳
چو بیرون جهم گه گه از کنج باغ
۱۴
ترنجی به دستم چو روشن چراغ
۱۵
نبینم کس از هوشیاران مست
۱۶
که دادن توان آن ترنجش به دست
۱۷
دگر باره از دست این دوستان
۱۸
گریز آورم سوی آن بوستان
۱۹
تماشای این باغ دلکش کنم
۲۰
بدو خاطر خویش را خوش کنم
۲۱
گزارشگر کارگاه سخن
۲۲
چنین گوید از موبدان کهن
۲۳
که چون شاه روم از شبیخون زنگ
۲۴
برآسود و آمد مرادش به چنگ
۲۵
پذیره شد آسایش و خواب را
۲۶
روان کرد بر کف می ناب را
۲۷
به نوروز بنشست و می نوش کرد
۲۸
سرود سرایندگان گوش کرد
۲۹
نبودی ز شه دور تا وقت خواب
۳۰
مغنی و ساقی و رود و شراب
۳۱
حسابی به جز کامرانی نداشت
۳۲
از آن به کسی زندگانی نداشت
۳۳
نشسته جهاندار گیتی فروز
۳۴
به فیروزی آورده شب را به روز
۳۵
به پیرامنش فیلسوفان دهر
۳۶
جهان را به داد و دهش داد بهر
۳۷
ارسطو به ساغر فلاطون به جام
۳۸
می خام ریزنده بر خون خام
۳۹
مغنی سراینده بر بانگ رود
۴۰
به نوروزی شه نو آیین سرود
۴۱
که دولت پناها جوان بخت باش
۴۲
همه ساله با افسر و تخت باش
۴۳
گرو کن به عمر ابد جام را
۴۴
گرو گیر کن باده خام را
۴۵
بساط می ارغوانی بنه
۴۶
طرب ساز و داد جوانی بده
۴۷
چو داری جوانی و اقبال هست
۴۸
به رود و به می شاد باید نشست
۴۹
چو ترتیب شمشیر کردی تمام
۵۰
بر آرای مجلس به ترتیب جام
۵۱
جهان گیر در سایه تاج و تخت
۵۲
نگیرد جهان با تو این کار سخت
۵۳
سیاهی گرفتی سپیدی بگیر
۵۴
چنین ابلقی با شدت ناگزیر
۵۵
علم بر فلک زن که عالم تراست
۵۶
به دولت در آویز کان هم تراست
۵۷
شه از نصرت مصر و تاراج زنگ
۵۸
به چهره در آورده بود آب و رنگ
۵۹
زبون کردن دشمن آسان گرفت
۶۰
حساب خراج از خراسان گرفت
۶۱
به هم سنگی خویش در روم و شام
۶۲
نیامد کسش در ترازو تمام
۶۳
به دارا نداد آنچه داد از نخست
۶۴
همان داده را نیز ازو باز جست
۶۵
از آنجا که روز جوانیش بود
۶۶
تمنای کشور ستانیش بود
۶۷
کمربند ایرانیان سست کرد
۶۸
به ایران گرفتن کمر چست کرد
۶۹
درختی که او سر برآرد بلند
۷۰
به دیگر درختان رساند گزند
۷۱
به نخجیر شد شاه یک روز کش
۷۲
هم او خوشمنش بود و همروز خوش
۷۳
شکار افکنان دشتها در نوشت
۷۴
همی کرد نخجیر در کوه و دشت
۷۵
فلک وار میشد سری پر شکوه
۷۶
گهی سوی صحرا گهی سوی کوه
۷۷
گذشت از قضا بر یکی کوهسار
۷۸
که بود از بسی گونه در وی شکار
۷۹
دو کبک دری دید بر خاره سنگ
۸۰
به آیین کبکان جنگی به جنگ
۸۱
گه آن مغز این را به منقار خست
۸۲
گه این بال آنرا به ناخن شکست
۸۳
در آن معرکه راند شه بارگی
۸۴
همی بود بر هر دو نظارگی
۸۵
ز سختی که کبکان در آویختند
۸۶
ز نظارهٔ شاه نگریختند
۸۷
شگفتی فرومانده شه زان شمار
۸۸
که در مغز مرغان چه بود آن خمار
۸۹
یکی را نشان کرد بر نام خویش
۹۰
برو بست فال سرانجام خویش
۹۱
دگر مرغ را نام دارا نهاد
۹۲
بر آن فال چشم آشکارا نهاد
۹۳
دو مرغ دلاور در آن داوری
۹۴
زمانی نمودند جنگ آوری
۹۵
همان مرغ شد عاقبت کامگار
۹۶
که بر نام خود فال زد شهریار
۹۷
چو پیروز دید آنچنان حال را
۹۸
دلیل ظفر یافت آن فال را
۹۹
خرامنده کبک ظفر یافته
۱۰۰
پرید از برکبک بر تافته
۱۰۱
سوی پشتهٔ کوه پرواز کرد
۱۰۲
عقابی درآمد سرش باز کرد
۱۰۳
چو بشکست کبک دری را عقاب
۱۰۴
ملک کبک بشکست و آمد به تاب
۱۰۵
ز پرواز پیروزی خویشتن
۱۰۶
نبودش همانا غم جان و تن
۱۰۷
بدانست کاقبال یاری دهد
۱۰۸
به دارا در کامگاری دهد
۱۰۹
ولیکن در آن دولت کامگار
۱۱۰
نباشد بسی عمر او پایدار
۱۱۱
شنیدم که بود اندر آن خاره کوه
۱۱۲
مقرنس یکی طاق گردون شکوه
۱۱۳
که پرسندگان زو به آواز خویش
۱۱۴
خبر باز جستندی از راز خویش
۱۱۵
صدائی شنیدندی از کوه سخت
۱۱۶
بر انسان که بودی نمودار بخت
۱۱۷
بفرمود شه تا یکی هوشمند
۱۱۸
خبر باز پرسد ز کوه بلند
۱۱۹
که چون در جهان ریزش خون بود
۱۲۰
سرانجام اقبال او چون بود
۱۲۱
بپرسید پرسندهٔ نغز فال
۱۲۲
که چون مینماید سرانجام حال؟
۱۲۳
سکندر شود بر جهان چیره دست؟
۱۲۴
به دارای دارا درآرد شکست؟
۱۲۵
صدائی برآورد کوه از نهفت
۱۲۶
همان را که او گفته بدباز گفت
۱۲۷
از آن فال فرخ دل خسروی
۱۲۸
چو کوه قوی یافت پشت قوی
۱۲۹
به خرم دلی زان طرف بازگشت
۱۳۰
سوی بزمگاه آمد از کوه و دشت
۱۳۱
به تدبیر بنشست با انجمن
۱۳۲
چو سرو سهی در میان چمن
۱۳۳
سخن راند ز اندازه کار خویش
۱۳۴
ز پیروزی صلح و پیکار خویش
۱۳۵
که چون من به نیروی گیتی پناه
۱۳۶
به گردون گردان رساندم کلاه
۱۳۷
گزیت رباخوارگان چون دهم
۱۳۸
به خود بر چنین خواریی چون نهم
۱۳۹
به دارا چرا داد باید خراج
۱۴۰
کزو کم ندارم نه گوهر نه تاج
۱۴۱
گر او تاج دارد مرا تیغ هست
۱۴۲
چو تیغم بود تاجم آید به دست
۱۴۳
گر او لشگر آرد به پیکار من
۱۴۴
نگهدار من بس نگهدار من
۱۴۵
مرا نصرت ایزدی حاصلست
۱۴۶
که رایم قوی لشگرم یکدلست
۱۴۷
سپه را که فیروزمندی رسد
۱۴۸
ز یاران یک دل بلندی رسد
۱۴۹
دو درزی ز دل بشکند کوه را
۱۵۰
پراکندگی آرد انبوه را
۱۵۱
امیدم چنان شد به نیروی بخت
۱۵۲
که بستانم از دشمنان تاج و تخت
۱۵۳
چه باید رصدگاه دارا شدن
۱۵۴
به جزیت دهی آشکارا شدن
۱۵۵
شما زیرکان از سریاوری
۱۵۶
چه گوئید چون باشد این داوری
۱۵۷
چه حجت بود پیش دارا مرا
۱۵۸
نهانی کند آشکارا مرا
۱۵۹
شناسندگان سرانجام کار
۱۶۰
دعا تازه کردند بر شهریار
۱۶۱
که تا چرخ گردنده و اخترست
۱۶۲
وزین هر دو آمیزش گوهرست
۱۶۳
چراغ جهان گوهر شاه باد
۱۶۴
رخ شاه روشنتر از ماه باد
۱۶۵
توئی آنکه نیروی بینش به توست
۱۶۶
برومندی آفرینش به توست
۱۶۷
به هر جا که باشی خداوند باش
۱۶۸
ز تخمی که کاری برومند باش
۱۶۹
چو پرسیدی از ما به فرخنده رای
۱۷۰
بگوئیم چون بخت شد رهنمای
۱۷۱
چنانست رخصت برای صواب
۱۷۲
که شه بر مخالف نیارد شتاب
۱۷۳
تو بنشین گر او با تو جنگ آورد
۱۷۴
بر او تیغ تو کار تنگ آورد
۱۷۵
ز دست تو یک تیغ برداشتن
۱۷۶
ز دشمن سر و تیغ بگذاشتن
۱۷۷
گوزنی که با شیر بازی کند
۱۷۸
زمین جای قربان نمازی کند
۱۷۹
ز دارا نیاید به جز نای و نوش
۱۸۰
گر آید به تو خونش آید به جوش
۱۸۱
تو زو بیش در لشگر آراستن
۱۸۲
خراج از زبونان توان خواستن
۱۸۳
شبیخون تو تا بیابان زنگ
۱۸۴
تماشای او تا شبستان تنگ
۱۸۵
تو دین پروری خصم کین پرورست
۱۸۶
فرشته دگر اهرمن دیگرست
۱۸۷
تو شمشیرگیری و او جام گیر
۱۸۸
تو بر سر نشینی و او بر سریر
۱۸۹
تو با دادی او هست بیدادگر
۱۹۰
تو میزان زور او ترازوی زر
۱۹۱
تو بیداری او بی خودی میکند
۱۹۲
تو نیکی کنی او بدی میکند
۱۹۳
بدآن بد که از جمله شهر و سپاه
۱۹۴
ز نیکان ندارد کسی نیکخواه
۱۹۵
ببینی که روزی هم آزار او
۱۹۶
کسادی در آرد به بازار او
۱۹۷
نوازشگری های بد رام تو
۱۹۸
برآرد به هفتم فلک نام تو
۱۹۹
ز حق دشمنی چند باطل ستیز
۲۰۰
مکن چون کند باطل از حق گریز
۲۰۱
کمربند بیداری بخت گیر
۲۰۲
کله داریی کن سر تخت گیر
۲۰۳
نباید که بندد تو را این خیال
۲۰۴
که دولت به ملک است و نصرت به مال
۲۰۵
سری کردن مردم از مردمیست
۲۰۶
وگرنه همه آدمی آدمیست
۲۰۷
همه مردمی سرفرازی کند
۲۰۸
سر آن شد که مردم نوازی کند
۲۰۹
دد و دام را شیر از آنست شاه
۲۱۰
که مهمان نوازست در صیدگاه
۲۱۱
جهان خوش بدان نیست کری به دست
۲۱۲
به زنجیر و قفلش کنی پای بست
۲۱۳
ز عیش خوش آنگه نشانش دهی
۲۱۴
کز اینش ستانی به آنش دهی
۲۱۵
جوانمرد پیوسته با کس بود
۲۱۶
کس آن را نباشد که ناکس بود
۲۱۷
بدان کس که او را خمیریست خام
۲۱۸
همه کس دهد نان پخته به وام
۲۱۹
مروت تو داری و مردی تو راست
۲۲۰
بداندیش را گنج با اژدهاست
۲۲۱
گر او تندر آمد تو هستی درخش
۲۲۲
گر او گنجدان شد توئی گنج بخش
۲۲۳
پدر گرچه با قوت شیر بود
۲۲۴
به کین خواستن نرم شمشیر بود
۲۲۵
تو آن شیرگیری که در وقت جنگ
۲۲۶
ز شمشیر تو خون شود خاره سنگ
۲۲۷
چگوئی سیاهان زنگی سرشت
۲۲۸
که بودند چون دیو دژخیم زشت
۲۲۹
چو با تیغ تو سرکشی ساختند
۲۳۰
به جز سر چه در پایت انداختند
۲۳۱
چو زان سیلها بر نگشتی چو کوه
۲۳۲
از این قطرهها هم نداری شکوه
۲۳۳
نهنگی که او پیل را پی کند
۲۳۴
از آهو بره عاجزی کی کند
۲۳۵
هژبر ژیان کی شود صید گور
۲۳۶
سیه مارکی روی تابد ز مور
۲۳۷
عقابی که نخجیر سازی کند
۲۳۸
به فروجکان دست بازی کند
۲۳۹
دگر کاختران نیک خواه تواند
۲۴۰
همان خاکیان خاک راه تواند
۲۴۱
نمودار گیتی گشائی تراست
۲۴۲
خلل خصم را مومیائی تراست
۲۴۳
به چندین نشانهای فیروزمند
۲۴۴
بداندیش را چون نباید گزند
۲۴۵
به فالی کز اختر توان برشمرد
۲۴۶
توداری درین داوری دستبرد
۲۴۷
همان در حروف خط هندسی
۲۴۸
تو غالبتری گر سخن بررسی
۲۴۹
پلنگر که لشکرکش زنگ بود
۲۵۰
به وقتی که با قوت چنگ بود
۲۵۱
به مغلوبم و غالب چو بشتافتیم
۲۵۲
در آن فتح غالب تو را یافتیم
۲۵۳
چو پیروز بود آن نمونش به فال
۲۵۴
در این هم توان بود پیروز حال
۲۵۵
شه از نصرت رهنمایان خویش
۲۵۶
حساب جهانگیری آورد پیش
۲۵۷
به هر جا که شمشیر و ساغر گرفت
۲۵۸
به نیک اختری فال اختر گرفت
۲۵۹
به فرخندگی فال زن ماه و سال
۲۶۰
که فرخ بود فال فرخ به فال
۲۶۱
مزن فال بد کاورد حال بد
۲۶۲
مبادا کسی کو زند فال بد