بخش ۲۳ - نامه دارا به اسکندر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به نامه بزرگ ایزد داد بخش
۲
که ما را ز هر دانش او داد بخش
۳
خداوند روزی ده دستگیر
۴
پناهنده را از درش ناگزیر
۵
فروزندهٔ کوکب تابناک
۶
به مردم کن مردم از تیره خاک
۷
توانا و دانا به هر بودنی
۸
گنه بخش بسیار بخشودنی
۹
از او هر زمان روح را مایهای
۱۰
خرد را دگرگونه پیرایهای
۱۱
یکی را چنان تنگی آرد به پیش
۱۲
که نانی نبیند در انبان خویش
۱۳
یکی را بدست افکند کوه گنج
۱۴
نسنجیدههائی دهد کوه سنج
۱۵
نه آن کس گنه کرد کان رنج یافت
۱۶
نه سعیی نمود آنکه آن گنج یافت
۱۷
کند هر چه خواهد بر او حکم نیست
۱۸
که جان دادن و کشتن او را یکیست
۱۹
نشاید سر از حکم او تافتن
۲۰
جز او حاکمی کی توان یافتن
۲۱
درود خدا باد بر بندهای
۲۲
که افکنده شد با هر افکندهای
۲۳
چه سودست کاین قوم حق ناشناس
۲۴
کنند آفرین را به نفرین قیاس
۲۵
به جائی که بدخواه خونی بود
۲۶
تواضع نمودن زبونی بود
۲۷
نکو داستانی زد آن شیر مست
۲۸
که با زیردستان مشو زیردست
۲۹
تو ای طفل ناپخته خام رای
۳۰
مزن پنجه در شیر جنگ آزمای
۳۱
به هم پنجهای با منت یار کو
۳۲
سپاهت کجا و سپهدار کو
۳۳
چو کژدم توئی مارخوئی کنی
۳۴
که با اژدها جنگجوئی کنی
۳۵
اگر کردی این خوی ماران رها
۳۶
وگر نی من و تیغ چون اژدها
۳۷
چنانت دهم مالش از تیغ تیز
۳۸
که یا مرگ خواهی ز من یا گریز
۳۹
به رخشنده آذر باستا و زند
۴۰
به خورشید روشن به چرخ بلند
۴۱
یه یزدان که اهریمنش دشمنست
۴۲
به زردشت کو خصم اهریمنست
۴۳
که از روم و رومی نمانم نشان
۴۴
شوم به سر هر دو آتش فشان
۴۵
گرفتم همه آهن آری ز روم
۴۶
در آتشگه ما چه آهن چه موم
۴۷
ز رومی چه برخیزد و لشگرش
۴۸
به پای ستوران برم کشورش
۴۹
گر آری به خروارها درع و ترگ
۵۰
کجا با شدت برگ یک بید برگ
۵۱
مگر تیر ترکان یغمای من
۵۲
نخوردی که تندی به غوغای من
۵۳
سری کو که سر بخش دارا کنی
۵۴
به ار پیش دارا مدارا کنی
۵۵
کمان بشکنی پر بریزی ز تیر
۵۶
زره در نوردی بپوشی حریر
۵۷
وگرنه چنانت دهم گوش پیچ
۵۸
که دانی که هیچی و کمتر ز هیچ
۵۹
حذر کن ز خشم جگر جوش من
۶۰
مباش ایمن از خواب خرگوش من
۶۱
به خرگوش خفته مبین زینهار
۶۲
که چندان که خسبد دود وقت کار
۶۳
توانم که من با تو ای خام خوی
۶۴
کنم پختگی گردم آزرم جوی
۶۵
ولیک آن مثل راست باشد که شاه
۶۶
به ار وقت خواری درافتد به چاه
۶۷
بده جزیت از ما ببر کینه را
۶۸
قلم در مکش رسم دیرینه را
۶۹
نشاید همه ساله گرگینه دوخت
۷۰
خر و رشته یکبار باید فروخت
۷۱
مزن رخنه در خاندان کهن
۷۲
تو در رخنه باشی دلیری مکن
۷۳
بجائی میاور که جنبم ز جای
۷۴
ندارد پر پشه با پیل پای
۷۵
به ملک خدا داده خرسند باش
۷۶
مکن ز اهنین چنگ شیران تراش
۷۷
کلاغی تک کبک در گوش کرد
۷۸
تک خویشتن را فراموش کرد
۷۹
بساز انجمن کانجم آمد فراز
۸۰
فرشته در آسمان کرد باز
۸۱
ندانم که دیهیم کیخسروی
۸۲
ز فرق که خواهد گرفتن بوی
۸۳
زمانه که را کارسازی کند
۸۴
ستاره به جان که بازی کند
۸۵
ز خاکی که بر آسمان افکنی
۸۶
سرو چشم خود در زیان افکنی
۸۷
منم سر دگر سروران پای و دست
۸۸
سر خویشتن را چه باید شکست
۸۹
طپانچه بر اعضای خود میزنی
۹۰
تبر خیره بر پای خود میزنی
۹۱
غرور جوانی بران داردت
۹۲
که گردن به شمشیر من خاردت
۹۳
خلافم نه تنها تو را کرد پست
۹۴
بسا گردنان را که گردن شکست
۹۵
مرا زیبد از خسروان عجم
۹۶
سرتخت کاووس واکلیل جم
۹۷
به سختی کشی سخت چون آهنم
۹۸
که از پشت شاهان روئین تنم
۹۹
باران کجا ترسد آن گرگ پیر
۱۰۰
که گرگینه پوشد به جای حریر
۱۰۱
ز دارنده نتوان ستد بخت را
۱۰۲
نشاید خرید افسر و تخت را
۱۰۳
گر اسفندیار از جهان رخت برد
۱۰۴
نسب نامه من به بهمن سپرد
۱۰۵
وگر بهمن از پادشاهی گذشت
۱۰۶
جهان پادشاهی به من بازگشت
۱۰۷
به جز من که دارد گه کارزار
۱۰۸
دل بهمن و زور اسفندیار
۱۰۹
به من میرسد بازوی بهمنی
۱۱۰
که اسفندیارم به روئین تنی
۱۱۱
نژاده منم دیگران زیردست
۱۱۲
نژاد کیان را که یارد شکست
۱۱۳
در اندازهٔ من غلط بودهای
۱۱۴
به بازوی بهمن نپیمودهای
۱۱۵
خداوند ملکم به پیوند خویش
۱۱۶
مشو عاصی اندر خداوند خویش
۱۱۷
پشیمان کنون شو که چون کار بود
۱۱۸
ندارد پشیمانی آنگاه سود
۱۱۹
جوانی مکن گرچه هستی دلیر
۱۲۰
منه پای گستاخ در کام شیر
۱۲۱
درشتی رها کن به نرمی گرای
۱۲۲
ز جایم مبر تا بمانی به جای
۱۲۳
به تندی به غارت برم کشورت
۱۲۴
به خواهش دهم کشور دیگرت
۱۲۵
من از ساکنی هستم آن کوه سنگ
۱۲۶
که در جنبش آهسته دارم درنگ
۱۲۷
مجنبان مرا تا نجنبد زمین
۱۲۸
همین گفتمت باز گویم همین
۱۲۹
چو خواننده نامهٔ شهریار
۱۳۰
بپرداخت از نامهٔ چون نگار
۱۳۱
سکندر بفرمود کارد شتاب
۱۳۲
سزای نوشته نویسد جواب
۱۳۳
دبیر قلمزن قلم برگرفت
۱۳۴
همه نامه در گنج گوهر گرفت
۱۳۵
جوابی نبشت آنچنان دلپسند
۱۳۶
که بوسید دستش سپهر بلند
۱۳۷
چو سر بسته شد نامه دلنواز
۱۳۸
رساننده را داد تا برد باز
۱۳۹
دبیر آمد و نامه را سر گشاد
۱۴۰
ز هر نکته صد گنج را درگشاد
۱۴۱
فرو خواند نامه ز سر تا به بن
۱۴۲
برآموده چون در سخن در سخن