Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
نظامی · خمسه

بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بیا ساقی از من مرا دور کن
۲
جهان از می‌لعل پر نور کن
۳
میی کو مرا ره به منزل برد
۴
همه دل برند او غم دل برد
۵
جهان گر چه آرامگاهی خوشست
۶
شتابنده را نعل در آتشست
۷
دو در دارد این باغ آراسته
۸
در و بند ازین هر دو برخاسته
۹
درا از درباغ و بنگر تمام
۱۰
ز دیگر در باغ بیرون خرام
۱۱
اگر زیرکی با گلی خو مگیر
۱۲
که باشد بجا ماندنش ناگزیر
۱۳
در ایندم که داری به شادی بسیچ
۱۴
که آینده و روفته هیچست هیچ
۱۵
نه‌ایم آمده از پی دلخوشی
۱۶
مگر کز پی رنج و سختی کشی
۱۷
خزان را کسی در عروسی نخواند
۱۸
مگر وقت آن کاب و هیزم نماند
۱۹
گزارندهٔ نظم این داستان
۲۰
سخن راند بر سنت راستان
۲۱
که چون آتش روز روشن گذشت
۲۲
پر از دود شد گنبد تیز گشت
۲۳
شب از ماه بربست پیرایه‌ای
۲۴
شگفتی بود نور بر سایه‌ای
۲۵
طلایه ز لشگرگه هر دو شاه
۲۶
شده پاس دارنده تا صبحگاه
۲۷
یتاقی به آمد شدن چون خراس
۲۸
نیاسود دراجه از بانگ پاس
۲۹
بسا خفته کز هیبت پیل مست
۳۰
سراسیمه هر ساعت از خواب جست
۳۱
غنوده تن مرد از رنج و تاب
۳۲
نظر هر زمانی درآمد ز خواب
۳۳
نیایش کنان هر دو لشگر به راز
۳۴
که‌ای کاشکی بودی امشب دراز
۳۵
مگر کان درازی نمودی درنگ
۳۶
به دیری پدید آمدی روز جنگ
۳۷
سگالش چنان شد دو کوشنده را
۳۸
که ریزند صفرای جوشنده را
۳۹
چو خورشید روشن برآرد کلاه
۴۰
پدیدار گردد سپید از سیاه
۴۱
دو خسرو عنان در عنان آورند
۴۲
ره دوستی در میان آورند
۴۳
به آزرم خشنودی از یکدیگر
۴۴
بتابند و زان برنتابند سر
۴۵
چو دارا دران داوری رای جست
۴۶
دل رای زن بود در رای سست
۴۷
سوی آشتی کس نشد رهنمون
۴۸
نمودند رایش به شمشیر و خون
۴۹
که ایرانی از رومی بیش خورد
۵۰
به قایم کجا ریزد اندر نبرد
۵۱
چو فردا فشاریم در جنگ پای
۵۲
ز رومی نمانیم یک تن بجای
۵۳
بدین عشوه دادند شه را شکیب
۵۴
یکی بر دلیری یکی بر فریب
۵۵
همان قاصدان نیز کردند جهد
۵۶
که بر خون او بسته بودند عهد
۵۷
سکندر ز دیگر طرف چاره ساز
۵۸
که چون پای دارد دران ترکتاز
۵۹
خیال دو سرهنگ را پیش داشت
۶۰
جز آن خود که سرهنگی خویش داشت
۶۱
چنین گفت با پهلوانان روم
۶۲
که فردا درین مرکز سخت بوم
۶۳
بکوشیم کوشیدنی مردوار
۶۴
رگ جان به کوشش کنیم استوار
۶۵
اگر دست بردیم ماراست ملک
۶۶
وگر ما شدیم آن داراست ملک
۶۷
قیامت که پوشیدهٔ رای ماست
۶۸
بود روزی آن روز فردای ماست
۶۹
به اندیشه‌هائی چنین هولناک
۷۰
دو لشگر غنودند با ترس و باک
۷۱
چو گیتی در روشنی باز کرد
۷۲
جهان بازی دیگر آغاز کرد
۷۳
به آتش به دل گشت مشتی شرار
۷۴
کلیچه شد آن سیم کاووس وار
۷۵
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه
۷۶
کز آن جنبش آمد جهان را ستوه
۷۷
فریدون نسب شاه بهمن نژاد
۷۸
چو برخاست از اول بامداد
۷۹
همه ساز لشگر به ترتیب جنگ
۸۰
برآراست از جعبه نیم لنگ
۸۱
ز پولاد صد کوه بر پای کرد
۸۲
به پائین او گنج را جای کرد
۸۳
چو بر میمنه سازور گشت کار
۸۴
همان میسره شد چو روئین حصار
۸۵
جناح از هوا در زمین برد بیخ
۸۶
پس آهنگ شد چون زمین چار میخ
۸۷
جهاندار در قلبگه کرد جای
۸۸
درفش کیانیش بر سر به پای
۸۹
سکندر که تیغ جهان‌سوز داشت
۹۰
چنان تیغی از بهر آن روز داشت
۹۱
برانگیخت رزمی چو بارنده میغ
۹۲
تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ
۹۳
جناح سپه را به گردون کشید
۹۴
سم بارکی بر سر خون کشید
۹۵
گرانمایگان را بدانسان که خواست
۹۶
بفرمود رفتن سوی دست راست
۹۷
گروهی که پرتابیان ساختشان
۹۸
چپ انداز شد بر چپ انداختشان
۹۹
همان استواران درگاه را
۱۰۰
کز ایشان بدی ایمنی شاه را
۱۰۱
به قلب اندرون داشت با خویشتن
۱۰۲
چو پولاد کوهی شد آن پیلتن
۱۰۳
برآمد ز قلب دو لشگر خروش
۱۰۴
رسید آسمان را قیامت به گوش
۱۰۵
تبیره بغرید چون تند شیر
۱۰۶
درآمد به رقص اژدهای دلیر
۱۰۷
ز شوریدن ناله کر نای
۱۰۸
برافتاد تب لرزه بر دست و پای
۱۰۹
ز فریاد روئین خم از پشت پیل
۱۱۰
نفیر نهنگان برآمد ز نیل
۱۱۱
ز بس بانگ شیپور زهره شکاف
۱۱۲
بدرید زهره بپیچید ناف
۱۱۳
ز غریدن کوس خالی دماغ
۱۱۴
زمین لرزه افتاد در کوه و راغ
۱۱۵
درآمد ز بحران سر بید برگ
۱۱۶
گشاده بر او روزن درع و ترگ
۱۱۷
ز بس تیر باران که آمد به جوش
۱۱۸
فکند ابر بارانی خود ز دوش
۱۱۹
گران تیر باران کنون آمدی
۱۲۰
بجای نم از ابر خون آمدی
۱۲۱
خروشیدن کوس روئینه کاس
۱۲۲
نیوشنده را داد بر جان هراس
۱۲۳
جلاجل زنان از نواهای زنگ
۱۲۴
برآورده خون از دل خاره سنگ
۱۲۵
به جنبش درآمد دو دریای خون
۱۲۶
شد از موج آتش زمین لاله گون
۱۲۷
زمین کو بساطی شد آراسته
۱۲۸
غباری شد از جای برخاسته
۱۲۹
به ابرو درآمد کمان را شکنج
۱۳۰
شتابان شده تیر چون مار گنج
۱۳۱
ستیزنده از تیغ سیماب ریز
۱۳۲
چو سیماب کرده گریزا گریز
۱۳۳
ز پولاد پیکان پیکر شکن
۱۳۴
تن کوه لرزنده بر خویشتن
۱۳۵
ز نوک سنان چرخ دولاب رنگ
۱۳۶
ز پرگار گردش فرو مانده لنگ
۱۳۷
ز بس زخم کوپال خارا ستیز
۱۳۸
زمین را شده استخوان ریز ریز
۱۳۹
ز بس در دهن ناچخ انداختن
۱۴۰
نفس را نه راه برون تاختن
۱۴۱
سنان در سنان رسته چون نوک خار
۱۴۲
سپر بر سپر بسته چون لاله‌زار
۱۴۳
گریزندگان را در آن رستخیز
۱۴۴
نه روی رهائی نه راه گریز
۱۴۵
سواران همه تیر پرداخته
۱۴۶
گهی تیر و گه ترکش انداخته
۱۴۷
در آن مسلخ آدمیزادگان
۱۴۸
زمین گشته کوه از بس افتادگان
۱۴۹
به جان برد خود هر کسی گشته شاد
۱۵۰
کس از کشته خود نیاورده یاد
۱۵۱
ندارد کسی سوک در حربگاه
۱۵۲
نه کس جز قراکند پوشد سپاه
۱۵۳
سخن گو سخن سخت پاکیزه راند
۱۵۴
که مرگ به انبوه را جشن خواند
۱۵۵
چو مرگ از یکی تن برارد هلاک
۱۵۶
شود شهری از گریه اندوهناک
۱۵۷
به مرگ همه شهر ازین شهر دور
۱۵۸
نگرید کس ارچه بود ناصبور
۱۵۹
ز بس کشته بر کشته مردان مرد
۱۶۰
شده راه بر بسته بر ره نورد
۱۶۱
بران دجله خون بلند آفتاب
۱۶۲
چو نیلوفر افکنده زورق دراب
۱۶۳
سنان سکندر دران داوری
۱۶۴
سبق برده از چشمه خاوری
۱۶۵
شراری که شمشیر دارا فکند
۱۶۶
تبش در دل سنگ خارا فکند
۱۶۷
چو لشگر به لشگر درآمیختند
۱۶۸
قیامت ز گیتی برانگیختند
۱۶۹
پراکندگی در سپاه اوفتاد
۱۷۰
برینش در آزرم شاه اوفتاد
۱۷۱
سپه چون پراکنده شد سوی جنگ
۱۷۲
فراخی درآمد به میدان تنگ
۱۷۳
کس از خاصگان پیش دارا نبود
۱۷۴
کزو در دل کس مدارا نبود
۱۷۵
دو سرهنگ غدار چون پیل مست
۱۷۶
بر آن پیلتن بر گشادند دست
۱۷۷
زدندش یکی تیغ پهلو گذار
۱۷۸
که از خون زمین گشت چون لاله‌زار
۱۷۹
درافتاد دارا بدان زخم تیز
۱۸۰
ز گیتی برآمد یکی رستخیز
۱۸۱
درخت کیانی درآمد به خاک
۱۸۲
بغلطید در خون تن زخمناک
۱۸۳
برنجد تن نازک از درد و داغ
۱۸۴
چه خویشی بود باد را با چراغ
۱۸۵
کشنده دو سرهنگ شوریده رای
۱۸۶
به نزد سکندر گرفتند جای
۱۸۷
که آتش ز دشمن برانگیختیم
۱۸۸
به اقبال شه خون او ریختیم
۱۸۹
ز دارا سر تخت پرداختیم
۱۹۰
سرتاج اسکندر افراختیم
۱۹۱
به یک زخم کردیم کارش تباه
۱۹۲
سپردیم جانش به فتراک شاه
۱۹۳
بیا تا ببینی و باور کنی
۱۹۴
به خونش سم بارگی ترکنی
۱۹۵
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای
۱۹۶
تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای
۱۹۷
به ما بخش گنجی که پذرفته‌ای
۱۹۸
وفا کن به چیزی که خود گفته‌ای
۱۹۹
سکندر چو دانست کان ابلهان
۲۰۰
دلیرند بر خون شاهنشهان
۲۰۱
پشیمان شد از کرده پیمان خویش
۲۰۲
که برخاستش عصمت از جان خویش
۲۰۳
فرو میرد امیدواری ز مرد
۲۰۴
چو همسال را سر درآید بگرد
۲۰۵
نشان جست کان کشور آرای کی
۲۰۶
کجا خوابگه دارد از خون و خوی
۲۰۷
دو بیداد پیشه به پیش اندرون
۲۰۸
به بیداد خود شاه را رهنمون
۲۰۹
چو در موکب قلب دارا رسید
۲۱۰
ز موکب روان هیچ‌کس را ندید
۲۱۱
تن مرزبان دید در خاک و خون
۲۱۲
کلاه کیانی شده سرنگون
۲۱۳
سلیمانی افتاده در پای مور
۲۱۴
همان پشهٔ کرده بر پیل زور
۲۱۵
به بازوی بهمن برآموده مار
۲۱۶
ز روئین در افتاده اسفندیار
۲۱۷
بهار فریدون و گلزار جم
۲۱۸
به باد خزان گشته تاراج غم
۲۱۹
نسب نامه دولت کیقباد
۲۲۰
ورق بر ورق هر سوئی برده باد
۲۲۱
سکندر فرود آمد از پشت بور
۲۲۲
درآمد به بالین آن پیل زور
۲۲۳
بفرمود تا آن دو سرهنگ را
۲۲۴
دو کنج زخمه خارج آهنگ را
۲۲۵
بدارند بر جای خویش استوار
۲۲۶
خود از جای جنبید شوریده‌وار
۲۲۷
به بالینگه خسته آمد فراز
۲۲۸
ز درع کیانی گره کرد باز
۲۲۹
سر خسته را بر سر ران نهاد
۲۳۰
شب تیره بر روز رخشان نهاد
۲۳۱
فرو بسته چشم آن تن خوابناک
۲۳۲
بدو گفت برخیز ازین خون و خاک
۲۳۳
رها کن که در من رهائی نماند
۲۳۴
چراغ مرا روشنائی نماند
۲۳۵
سپهرم بدانگونه پهلو درید
۲۳۶
که شد در جگر پهلویم ناپدید
۲۳۷
تو ای پهلوان کامدی سوی من
۲۳۸
نگهدار پهلو ز پهلوی من
۲۳۹
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ
۲۴۰
همی آید از پهلویم بوی تیغ
۲۴۱
سر سروران را رها کن ز دست
۲۴۲
تو مشکن که ما را جهان خود شکست
۲۴۳
چو دستی که بر ما درازی کنی
۲۴۴
به تاج کیان دست‌یازی کنی
۲۴۵
نگهدار دستت که داراست این
۲۴۶
نه پنهان چو روز آشکاراست این
۲۴۷
چو گشت آفتاب مرا روی زرد
۲۴۸
نقابی به من درکش از لاجورد
۲۴۹
مبین سرو را در سرافکندگی
۲۵۰
چنان شاه را در چنین بندگی
۲۵۱
درین بندم از رحمت آزاد کن
۲۵۲
به آمرزش ایزدم یاد کن
۲۵۳
زمین را منم تاج تارک نشین
۲۵۴
ملرزان مرا تا نلرزد زمین
۲۵۵
رها کن که خواب خوشم میبرد
۲۵۶
زمین آب و چرخ آتشم میبرد
۲۵۷
مگردان سر خفته را از سریر
۲۵۸
که گردون گردان برآرد نفیر
۲۵۹
زمان من اینک رسد بی‌گمان
۲۶۰
رها کن به خواب خوشم یک زمان
۲۶۱
اگر تاج خواهی ربود از سرم
۲۶۲
یکی لحظه بگذار تا بگذرم
۲۶۳
چو من زین ولایت گشادم کمر
۲۶۴
تو خواه افسر از من ستان خواه سر
۲۶۵
سکندر بنالید کای تاجدار
۲۶۶
سکندر منم چاکر شهریار
۲۶۷
نخواهم که بر خاک بودی سرت
۲۶۸
نه آلودهٔ خون شدی پیکرت
۲۶۹
ولیکن چه سودست کاین کار بود
۲۷۰
تأسف ندارد درین کار سود
۲۷۱
اگر تاجور سر برافراختی
۲۷۲
کمر بند او چاکری ساختی
۲۷۳
دریغا به دریا کنون آمدم
۲۷۴
که تا سینه در موج خون آمدم
۲۷۵
چرا مرکبم را نیفتاد سم
۲۷۶
چرا پی نکردم درین راه گم
۲۷۷
مگر ناله شاه نشنیدمی
۲۷۸
نه روزی بدین روز را دیدمی
۲۷۹
به دارای گیتی و دانای راز
۲۸۰
که دارم به بهبود دارا نیاز
۲۸۱
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ
۲۸۲
کلید در چاره ناید به چنگ
۲۸۳
دریغا که از نسل اسفندیار
۲۸۴
همین بود و بس ملک را یادگار
۲۸۵
چه بودی که مرگ آشکارا شدی
۲۸۶
سکندر هم آغوش دارا شدی
۲۸۷
چه سودست مردن نشاید به زور
۲۸۸
که پیش از اجل رفت نتوان به گور
۲۸۹
به نزدیک من یکسر موی شاه
۲۹۰
گرامیتر از صد هزاران کلاه
۲۹۱
گر این زخم را چاره دانستمی
۲۹۲
طلب کردمی تا توانستمی
۲۹۳
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی
۲۹۴
که ماند ز دارای دولت تهی
۲۹۵
چرا خون نگریم بران تاج و تخت
۲۹۶
که دارنده را بر درافکند رخت
۲۹۷
مباد آن گلستان که سالار او
۲۹۸
بدین خستگی باشد از خار او
۲۹۹
نفیر از جهانی که دارا کشست
۳۰۰
نهان پرور و آشکارا کشست
۳۰۱
به چاره‌گری چون ندارم توان
۳۰۲
کنم نوحه بر زاد سرو جوان
۳۰۳
چه تدبیر داری مراد تو چیست
۳۰۴
امید از که داری و بیمت ز کیست
۳۰۵
بگو هر چه داری که فرمان کنم
۳۰۶
به چاره‌گری با تو پیمان کنم
۳۰۷
چو دارا شنید این دم دل‌نواز
۳۰۸
به خواهشگری دیده را کرد باز
۳۰۹
بدو گفت کای بهترین بخت من
۳۱۰
سزاوار پیرایه و تخت من
۳۱۱
چه پرسی ز جانی به جان آمده
۳۱۲
گلی در سموم خزان آمده
۳۱۳
جهان شربت هرکس از یخ سرشت
۳۱۴
بجز شربت ما که بر یخ نوشت
۳۱۵
ز بی آبیم سینه سوزد درون
۳۱۶
قدم تا سرم غرق دریای خون
۳۱۷
چوبرقی که در ابر دارد شتاب
۳۱۸
لب از آب خالی و تن غرق آب
۳۱۹
سبوئی که سوراخ باشد نخست
۳۲۰
به موم و سریشم نگردد درست
۳۲۱
جهان غارت از هر دری میبرد
۳۲۲
یکی آورد دیگری میبرد
۳۲۳
نه زو ایمن اینان که هستند نیز
۳۲۴
نه آنان که رفتند رستند نیز
۳۲۵
ببین روز من راستی پیشه کن
۳۲۶
تو تیز از چنین روزی اندیشه کن
۳۲۷
چو هستی به پند من آموزگار
۳۲۸
بدین روز ننشاندت روزگار
۳۲۹
نه من به ز بهمن شدم کاژدها
۳۳۰
بخاریدن سر نکردش رها
۳۳۱
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد
۳۳۲
که از چشم زخم جهان جان نبرد
۳۳۳
چو در نسل ما کشتن آمد نخست
۳۳۴
کشنده نسب کرد بر ما درست
۳۳۵
تو سرسبز بادی به شاهنشهی
۳۳۶
که من کردم از سبزه بالین تهی
۳۳۷
چو درخواستی کارزوی تو چیست
۳۳۸
به وقتی که بر من بباید گریست
۳۳۹
سه چیز آرزو دارم اندر نهان
۳۴۰
براید به اقبال شاه جهان
۳۴۱
یکی آنکه بر کشتن بی‌گناه
۳۴۲
تو باشی درین داوری دادخواه
۳۴۳
دویم آنکه بر تاج و تخت کیان
۳۴۴
چو حاکم تو باشی نیاری زیان
۳۴۵
دل خود بپردازی از تخم کین
۳۴۶
نپردازی از تخمه ما زمین
۳۴۷
سوم آنکه بر زیردستان من
۳۴۸
حرم نشکنی در شبستان من
۳۴۹
همان روشنک را که دخت منست
۳۵۰
بدان نازکی دست پخت منست
۳۵۱
بهم خوابی خود کنی سربلند
۳۵۲
که خوان گردد از نازکان ارجمند
۳۵۳
دل روشن از روشنک برمتاب
۳۵۴
که با روشنی به بود آفتاب
۳۵۵
سکندر پذیرفت ازو هر چه گفت
۳۵۶
پذیرنده برخاست گوینده خفت
۳۵۷
کبودی و کوژی درآمد به چرخ
۳۵۸
که بغداد را کرد به کاخ و کرخ
۳۵۹
درخت کیان را فرو ریخت بار
۳۶۰
کفن دوخت بر درع اسفندیار
۳۶۱
چو مهر از جهان مهربانی برید
۳۶۲
شبه ماند و یاقوت شد ناپدید
۳۶۳
سکندر بدان شاه فرخ نژاد
۳۶۴
شبانگاه بگریست تا بامداد
۳۶۵
درو دید و بر خویشتن نوحه کرد
۳۶۶
که او را همان زهر بایست خورد
۳۶۷
چو روز آخور صبح ابلق سوار
۳۶۸
طویله برون زد بر این مرغزار
۳۶۹
سکندر بفرمود کارند ساز
۳۷۰
برندش بجای نخستینه باز
۳۷۱
ز مهد زر و گنبد سنگ بست
۳۷۲
مهیاش کردند جای نشست
۳۷۳
چو خلوتگهش آن چنان ساختند
۳۷۴
ازو زحمت خویش پرداختند
۳۷۵
تنومند را قدر چندان بود
۳۷۶
که در خانه کالبد جان بود
۳۷۷
چو بیرون رود جوهر جان ز تن
۳۷۸
گریزی ز هم‌خوابه خویشتن
۳۷۹
چراغی که بادی درو دردمی
۳۸۰
چه بر طاق ایوان چه زیر زمی
۳۸۱
اگر بر سپهری وگر بر مغاک
۳۸۲
چو خاکی شوی عاقبت باز خاک
۳۸۳
بسا ماهیا کو شود خورد مور
۳۸۴
چو در خاک شور افتد از آب شور
۳۸۵
چنینست رسم این گذرگاه را
۳۸۶
که دارد به آمد شد این راه را
۳۸۷
یکی را درارد به هنگامه تیز
۳۸۸
یکی را ز هنگامه گوید که خیز
۳۸۹
مکن زیر این لاجوردی بساط
۳۹۰
بدین قلعهٔ کهر باگون نشاط
۳۹۱
که رویت کند کهرباوار زرد
۳۹۲
کبودت کند جامه چون لاجورد
۳۹۳
گوزنی که در شهر شیران بود
۳۹۴
به مرگ خودش خانه ویران بود
۳۹۵
چو مرغ از پی کوچ برکش جناح
۳۹۶
مشو مست راح اندرین مستراح
۳۹۷
بزن برق‌وار آتشی در جهان
۳۹۸
جهان را ز خود واره و وارهان
۳۹۹
سمندر چو پروانه آتش روست
۴۰۰
ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست
۴۰۱
اگر شاه ملکست و گر ملک شاه
۴۰۲
همه راه رنجست و با رنج راه
۴۰۳
که داند که این خاک دیرینه‌وار
۴۰۴
بهر غاری اندر چه دارد ز غور
۴۰۵
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج
۴۰۶
که هرگز برون نارد آواز گنج
۴۰۷
زر از کیسهٔ نو برارد خروش
۴۰۸
سبوی نو از تری آید به جوش
۴۰۹
که داند که این زخمهٔ دام و دد
۴۱۰
چه تاریخها دارد از نیک و بد
۴۱۱
چه نیرنگ با بخردان ساختست
۴۱۲
چه گردنکشان را سر انداختست
۴۱۳
فلک نیست یکسان هم آغوش تو
۴۱۴
طرازش دورنگست بر دوش تو
۴۱۵
گهت چون فرشته بلندی دهد
۴۱۶
گهت با ددان دستبندی دهد
۴۱۷
شبانگه بنانیت نارد به یاد
۴۱۸
کلیچه به گردون دهد بامداد
۴۱۹
چه باید درین هفت چشمه خراس
۴۲۰
ز بهر جوی چند بردن سپاس
۴۲۱
چو خضر از چنین روزیی روزه گیر
۴۲۲
چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر
۴۲۳
ازین دیو مردم که دام و ددند
۴۲۴
نهان شو که هم‌صحبتان بدند
۴۲۵
پی گور کز دشتبانان گمست
۴۲۶
ز نامردمیهای این مردمست
۴۲۷
گوزن گرازنده در مرغزار
۴۲۸
ز مردم گریزد سوی کوه و غار
۴۲۹
همان شیر کو جای در بیشه کرد
۴۳۰
ز بد عهدی مردم اندیشه کرد
۴۳۱
مگر گوهر مردمی گشت خرد
۴۳۲
که در مردمان مردمیها بمرد
۴۳۳
اگر نقش مردن بخوانی شگرف
۴۳۴
بگوید که مردم چنینست حرف
۴۳۵
به چشم اندرون مردمک را کلاه
۴۳۶
هم از مردم مردمی شد سیاه
۴۳۷
نظامی به خاموشکاری بسیچ
۴۳۸
به گفتار ناگفتنی در مپیچ
۴۳۹
چو هم رستهٔ خفتگانی خموش
۴۴۰
فرو خسب یا پنبه درنه به گوش
۴۴۱
بیاموز ازین مهره لاجورد
۴۴۲
که با سرخ سرخست و با زرد زرد
۴۴۳
شبانگه که صد رنگ بیند بکار
۴۴۴
براید به صد دست چون نوبهار
۴۴۵
سحرگه که یک چشمه یابد کلید
۴۴۶
به آیین یک چشمه آید پدید

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۴ نیازمند تصمیم۴ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

شمع و پروانه

به‌کارگیری نماد ← شمع و پروانه

Matched curated alias: پروانه; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

ساقی واسطه

بازنمایی کهن‌الگو ← ساقی واسطه

Matched curated alias: ساقی; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

ساقی

شامل شخصیت ← ساقی

Matched curated alias: ساقی; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira