۱بیا ساقی از شادی نوش و ناز
۳به تشنه ده آن شربت دلفریب
۴که تشنه ز شربت ندارد شکیب
۵سپندی بیار ای جهاندیده پیر
۶بر آتش فشان در شبستان میر
۷که چشمک زنان پیشهای میکنم
۸ز چشم بد اندیشهای میکنم
۹ولیکن چو میسوزم از دل سپند
۱۰به من چشم بد چون رساند گزند
۱۱خطرهای رهزن درین ره بسیست
۱۲کسی کاین نداند چه فارغ کسیست
۱۳چه عمریست کوراز چندین خطر
۱۴به افسونگری برد باید بسر
۱۵به ار پای ازین پایه بیرون نهم
۱۶نهنبن برین دیک پر خون نهم
۱۸چنین گوید از پیش عهدان خویش
۱۹که چون دین دهقان بر آتش نشست
۲۰بمرد آتش و سوخت آتش پرست
۲۱سکندر بفرمود که ایرانیان
۲۲گشایند از آتش پرستی میان
۲۳همان دین دیرینه را نو کنند
۲۴گرایش سوی دین خسرو کنند
۲۵مغان را به آتش سپارند رخت
۲۷چنان بود رسم اندران روزگار
۲۸که باشد در آتشگه آموزگار
۲۹کند گنجهائی در او پای بست
۳۰نباشد کسی را بدان گنج دست
۳۱توانگر که میراث خواری نداشت
۳۲بر آتشکده مال خود را گذاشت
۳۳بدان رسم کافاق را رنج بود
۳۴هر آتشکده خانهٔ گنج بود
۳۵سکندر چو کرد آن بناها خراب
۳۶روان کرد گنجی چو دریای آب
۳۷بر آتشگهی کو گذر داشتی
۳۸بنا کندی آن گنج برداشتی
۳۹دگر عادت آن بود کاتش پرست
۴۰همه ساله با نوعروسان نشست
۴۱به نوروز جمشید و جشن سده
۴۳ز هر سو عروسان نادیده شوی
۴۴ز خانه برون تاختندی به کوی
۴۵رخ آراسته دستها در نگار
۴۶به شادی دویدندی از هر کنار
۴۸به باد مغان گردن افراشته
۴۹ز برزین دهقان و افسون زند
۵۰برآورده دودی به چرخ بلند
۵۱همه کارشان شوخی و دلبری
۵۲گه افسانه گوئی گه افسونگری
۵۳جز افسون چراغی نیفروختند
۵۴جز افسانه چیزی نیاموختند
۵۵فرو هشته گیسو شکن در شکن
۵۶یکی پایکوب و یکی دستزن
۵۷چو سرو سهی دستهٔ گل به دست
۵۸سهی سرو زیبا بود گل پرست
۶۰شعار جهان را شدی روز نو
۶۱یکی روزشان بودی از کوه و کاخ
۶۲به کام دل خویش میدان فراخ
۶۵چو بکرشته شد عقد شاهنشهی
۶۶شد از فتنه بازار عالم تهی
۶۷به یک تاجور تخت باشد بلند
۶۸چو افزون بود ملک یابد گزند
۶۹یکی تاجور بهتر از سد بود
۷۰که باران چو بسیار شد بد بود
۷۱چنان داد فرمان شه نیک رای
۷۲که رسم مغان کس نیارد بجای
۷۳گرامی عروسان پوشیده روی
۷۴به مادر نمایند رخ یا به شوی
۷۵همه نقش نیرنگها پاره کرد
۷۶مغان را ز میخانه آواره کرد
۷۷جهان را ز دینهای آلوده شست
۷۸نگهداشت بر خلق دین درست
۷۹به ایران زمین از چنان پشتیی
۸۱دگر زان مجوسان گنجینه سنج
۸۲به آتشکده کس نیاکند گنج
۸۳همان نازنینان گلنار چهر
۸۵چو شاه از جهان رسم آتش زدود
۸۶برآورد ز آتش پرستنده دود
۸۸جز ایزد پرستی ندارند کار
۸۹به دین حنیفی پناه آورند
۹۰همه پشت بر مهر و ماه آورند
۹۱چو شد ملک در ملک آن ملک بخش
۹۲به میدان فراخی روان کرد رخش
۹۳به فرخندگی فتح را گشت جفت
۹۴بدان گونه کان نغز گوینده گفت
۹۵وگر بایدت تا به حکم نوی
۹۶دگرگونه رمزی ز من بشنوی
۹۷برار آن کهن پنبهها را ز گوش
۹۸که دیبای نو را کند ژنده پوش
۹۹بر آنگونه کز چند بیدار مغز
۱۰۰شنیدم درین شیوه گفتار نغز
۱۰۲یکی حرف ناخوانده نگذاشتم
۱۰۳بهم کردم آن گنج آکنده را
۱۰۴ورق پارههای پراکنده را
۱۰۵از آن کیمیاهای پوشیده حرف
۱۰۶برانگیختم گنجدانی شگرف
۱۰۷همان پارسی گوی دانای پیر
۱۰۸چینن گفت و شد گفت او دلپذیر
۱۰۹که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت
۱۱۰ز پرگار موصل برون برد رخت
۱۱۱چو زهره به بابل درآمد نخست
۱۱۲ز هاروتیان خاک آن بوم شست
۱۱۴کشند از هنرمندی و بخردی
۱۱۵فسون نامه زند را تر کنند
۱۱۶وگرنه به زندان دفتر کنند
۱۱۷براه نیا خلق را ره نمود
۱۱۸تف و دود آتش ز دلها زدود
۱۱۹وز آنجا به تدبیر آزادگان
۱۲۱بهر جا که او آتشی دید چست
۱۲۲هم آتش فرو کشت و هم زند شست
۱۲۳در آن خطه بود آتشی سنگ بست
۱۲۴که خواندی خودی سوزش آتش پرست
۱۲۵صدش هیربد بود با طوق زر
۱۲۶به آتش پرستی گره بر کمر
۱۲۷بفرمود کان آتش دیر سال
۱۲۸بکشتند و کردند یکسر زکال
۱۲۹چو آتش فرو کشت از آن جایگاه
۱۳۰روان کرد سوی سپاهان سپاه
۱۳۱بدان نازنین شهر آراسته
۱۳۲که با خوشدلی بود و با خواسته
۱۳۴به شادی پی کامرانی گرفت
۱۳۶بسی هیربد را دوتا کرد پشت
۱۳۷بهاری کهن بود چینی نگار
۱۳۸بسی خوشتر از باغ در نوبهار
۱۳۹به آیین زردشت و رسم مجوس
۱۴۰به خدمت در آن خانه چندین عروس
۱۴۱همه آفت دیده و آشوب دل
۱۴۲ز گل شان فرو رفته در پا به گل
۱۴۳در او دختری جادو از نسل سام
۱۴۴پدر کرده آذر همایونش نام
۱۴۵چو برخواندی افسونی آن دلفریب
۱۴۶ز دل هوش بردی ز دانا شکیب
۱۴۷به هاروتی از زهره دل برده بود
۱۴۸چو هاروت صد پیش او مرده بود
۱۴۹سکندر چو فرمود کردن شتاب
۱۵۰بدان خانه تا خانه گردد خراب
۱۵۱زن جادو از هیکل خویشتن
۱۵۲نمود اژدهائی بدان انجمن
۱۵۳چو دیدند خلق آتشین اژدها
۱۵۴دل خویش کردند از آتش رها
۱۵۵ز بیم وی افتادن و خیزان شدند
۱۵۶به نزد سکندر گریزان شدند
۱۵۷که هست اژدهائی در آتشکده
۱۵۸چو قاروره در مردم آتش زده
۱۵۹کسی کو بدان اژدها بگذرد
۱۶۰همان ساعتش یا کشد یا خورد
۱۶۱شه از راز آن کیمیای نهفت
۱۶۲ز دستور پرسید و دستور گفت
۱۶۳بلیناس داند چنین رازها
۱۶۴که صاحب طلسمست بر سازها
۱۶۵بلیناس را گفت شاه این خیال
۱۶۶چگونه نماید به مال بدسگال
۱۶۷خردمند گفت این چنین پیکری
۱۶۸نداند نمودن جز افسونگری
۱۶۹اگر شاه خواهد شتاب آورم
۱۷۱جهاندار گفت اینت پتیارهای
۱۷۲برو گر توانی بکن چارهای
۱۷۴سیاه اژدها دید سر بر زده
۱۷۵چو آن اژدها در بلیناس دید
۱۷۶ره آبگینه بر الماس دید
۱۷۷برانگیخت آن جادوی ناشکیب
۱۷۸بسی جادوئیهای مردم فریب
۱۷۹نشد کارگر هیچ در چاره ساز
۱۸۰سوی جادوی خویشتن گشت باز
۱۸۱هر آن جادویی کان نشد کارگر
۱۸۲به جادوی خود باز پس کرد سر
۱۸۳به چارهگری زیرک هوشمند
۱۸۴فسون فساینده را کرد بند
۱۸۵به وقتی که آن طالع آید بدست
۱۸۶کزو جادوئی را دراید شکست
۱۸۷بفرمود کارند لختی سداب
۱۸۸برآن اژدها زد چو بر آتش آب
۱۸۹به یک شعبده بست بازیش را
۱۹۰تبه کرد نیرنگ سازیش را
۱۹۱چو دختر چنان دید کان هوشمند
۱۹۲ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند
۱۹۳به پایش درافتاد و زنهار خواست
۱۹۴به آزرم شاه جهان بار خواست
۱۹۵بلیناس چون روی آن ماه دید
۱۹۶تمنای خود را بدو راه دید
۱۹۷بزنهار خویش استواریش داد
۱۹۸ز جادوکشان رستگاریش داد
۱۹۹بفرمود تا آتش افروختند
۲۰۰بدان آتش آتشکده سوختند
۲۰۱پریروی را برد نزدیک شاه
۲۰۲که این ماه بود اژدهای سیاه
۲۰۳زنی کاردانست و بسیار هوش
۲۰۴فلک را به نیرنگ پیچیده گوش
۲۰۵ز قعر زمین برکشد چاه را
۲۰۶فرود آرد از آسمان ماه را
۲۰۷ز حل را سیاهی بشوید ز روی
۲۰۸شود بر حصاری به یک تار موی
۲۰۹به خوبی چگویم پری پیکری
۲۱۰پری را نبوده چنین دختری
۲۱۱سر زلفش از چنبر مشگ ناب
۲۱۲رسن کرده بر گردن آفتاب
۲۱۳به اقبال شه راه بربستمش
۲۱۴همه نام و ناموس بشکستمش
۲۱۵زبون شد درآمد بزنهار من
۲۱۶سزد گر کند خسروش یار من
۲۱۷وگر خدمت شاه را درخور است
۲۱۸مرا هم خداوند و هم خواهر است
۲۱۹چو شه دید رخسار آن دلفریب
۲۲۰برآراسته ماهی از زر و زیب
۲۲۱بلیناس را داد کین رام تست
۲۲۲سزاوار می خوردن جام تست
۲۲۳ولیکن مباش ایمن از رنگ او
۲۲۴مشو غافل از مکر و نیرنگ او
۲۲۵اگر کژدمی کهربا دم بود
۲۲۶مشو ایمن از وی که کژدم بود
۲۲۷بلیناس بر شکر تسلیم شاه
۲۲۸رخ خویش مالید بر خاک راه
۲۲۹پریروی را بانوی خانه کرد
۲۳۰پری چند زین گونه دیوانه کرد
۲۳۱برآموخت زو جادوئیها تمام
۲۳۲بلیناس جادوش از آن گشت نام
۲۳۳اگر جادوئی گر ستاره شناس
۲۳۴ز خود مرگ را برنبندی مراس