بخش ۲۹ - خواستاری اسکندر روشنک را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن آب جوی بهشت
۲
درافکن بدانجام آتش سرشت
۳
از آن آب و آتش مپیچان سرم
۴
به من ده کز آن آب و آتش ترم
۵
چه فرخ کسی کو بهنگام دی
۶
نهد پیش خود آتش و مرغ ومی
۷
بتی نار پستان بدست آورد
۸
که در نار بستان شکست آورد
۹
از آن نار بن تا به وقت بهار
۱۰
گهی نار جوید گهی آب نار
۱۱
برون آرد آنگه سر از کنج کاخ
۱۲
که آرد برون سر شکوفه ز شاخ
۱۳
جهان تازه گردد چو خرم بهشت
۱۴
شود خوب صحرا و بیغوله زشت
۱۵
بگیرد سرزلف آن دلستان
۱۶
ز خانه خرامد سوی گلستان
۱۷
گل آگین کند چشمه قند را
۱۸
به شادی گزارد دمی چند را
۱۹
گزارشگر دفتر خسروان
۲۰
چنین کرد مهد گزارش روان
۲۱
که چون در سپاهان کمر بست شاه
۲۲
رسانید بر چرخ گردان کلاه
۲۳
برآسود روزی دو در لهو و ناز
۲۴
ز مشکوی دارا خبر جست باز
۲۵
در هفت گنجینه را باز کرد
۲۶
برسم کیان خلعتی ساز کرد
۲۷
ز مصری و رومی و چینی پرند
۲۸
برآراست پیرایهٔ ارجمند
۲۹
لباس گرانمایهٔ خسروی
۳۰
که دل را نوا داد و تن را نوی
۳۱
قصبهای زربفت و خزهای نرم
۳۲
که پوشندگان را کند مهد گرم
۳۳
ز گوهر بسی عقد آراسته
۳۴
برآموده با آن بسی خواسته
۳۵
بسی نامه مهر ناکرده باز
۳۶
ز نیفه بسی جامهٔ دلنواز
۳۷
فرستاد یکسر به مشکوی شاه
۳۸
به سرخی بدل کرد رنگ سیاه
۳۹
به مرجان ز پیروزه بنشاند گرد
۴۰
طلای زر افکند بر لاجورد
۴۱
به سنگ سیه بر زر سرخ سود
۴۲
مگر بر محک زر همی آزمود
۴۳
شبستان دارا ز ماتم بشست
۴۴
بجای بنفشه گل سرخ رست
۴۵
چو آراست آن باغ بدرام را
۴۶
برافروخت روی دلارام را
۴۷
شکیبائی آورد روزی سه چار
۴۸
که تا بشکفد غنچهٔ نوبهار
۴۹
عروسان به زیور کشی خو کنند
۵۰
سر و فرق را نغز و نیکو کنند
۵۱
تمنای دل در دماغ آورند
۵۲
نظر سوی روشن چراغ آورند
۵۳
چو دانست کز سوک چیزی نماند
۵۴
رعونت به عذر آستین برفشاند
۵۵
به دستور شیرین زبان گفت خیز
۵۶
زبان و قدم هر دو بگشای تیز
۵۷
به مشکوی دارا شو از ما بگوی
۵۸
که اینجا بدان گشتم آرام جوی
۵۹
که تا روی مهروی دارا نزاد
۶۰
ببینم که دیدنش فرخنده باد
۶۱
حصاری کشم در شبستان او
۶۲
برآرم سر زیر دستان او
۶۳
یکی مهد زرین برآموده در
۶۴
همه پیکر از لعل و پیروزه پر
۶۵
ببر تا نشیند در او نازنین
۶۶
خرامان شود آسمان بر زمین
۶۷
دگر باد پایان با زین زر
۶۸
ز بهر پرستندگانش ببر
۶۹
چو دستور دانا چنین دید رای
۷۰
کمر بست و آورد فرمان بجای
۷۱
ره خانه خاص دارا گرفت
۷۲
همه خانه را در مدارا گرفت
۷۳
در آمد به مشگوی مشگین سرشت
۷۴
چو آب روان کاید اندر بهشت
۷۵
بهشتی پر از حور زیبنده دید
۷۶
فریبنده شد چون فریبنده دید
۷۷
بدان سیب چهران مردم فریب
۷۸
همی کرد بازی چو مردم به سیب
۷۹
نخستین حدیثی که آمد فرود
۸۰
ز شه داد پوشیدگان را درود
۸۱
که مشگوی شه را ز شه نور باد
۸۲
دوئی از میان شما دور باد
۸۳
اگر چرخ گردان خطائی نمود
۸۴
بدین خانه دست آزمائی نمود
۸۵
شه از جمله آن زیانها که رفت
۸۶
گناهی ندارد در آنها که رفت
۸۷
امیدم چنان شد سرانجام کار
۸۸
که نومید از او گردد امیدوار
۸۹
به اقبال این خانه رای آورد
۹۰
خداوندی خود بجای آورد
۹۱
به فرمان دارا و فرهنگ خویش
۹۲
نهد شغل پیوند را پای پیش
۹۳
جهان پادشا را چنین است کام
۹۴
به عصمت سرائی چنین نیکنام
۹۵
که روشن شود روی چون عاج او
۹۶
شود روشنک درة التاج او
۹۷
به روشن رخش چشم روشن کند
۹۸
بدان سرخ گل خانه گلشن کند
۹۹
ز دارا چنین در پذیرفت عهد
۱۰۰
به مه بردن اینک فرستاد مهد
۱۰۱
جهاندار کاینجا عنان باز کرد
۱۰۲
تمنای این شغل را ساز کرد
۱۰۳
زبان کسان بست ازین گفتگوی
۱۰۴
به پای خود آمد بدین جستجوی
۱۰۵
پریروی را سوی مهد آورید
۱۰۶
به ترتیب این کار جهد آورید
۱۰۷
چنین گفت با رای زن ترجمان
۱۰۸
که در سایه شاه دایم بمان
۱۰۹
کس خانه هم خانه زادی شود
۱۱۰
به یاد آمده هم به یادی شود
۱۱۱
به آب زر این نکته باید نوشت
۱۱۲
شتربان درود آنچه خر بنده کشت
۱۱۳
کمر گوشه مهد او تاج ماست
۱۱۴
زمین بوس آن مهد معراج ماست
۱۱۵
اگر برده گیرد سرافکندهایم
۱۱۶
وگر جفت سازد همان بندهایم
۱۱۷
ز فرمان او سر نباید کشید
۱۱۸
کجا رای او هست زرین کلید
۱۱۹
اگر سر درآرد بدین شغل شاه
۱۲۰
سر روشنک را رساند به ماه
۱۲۱
به کابین خسرو رضا دادهایم
۱۲۲
که از تخمه خسروان زادهایم
۱۲۳
به روزی که فرمان دهد شهریار
۱۲۴
که پیوند را باشد آن اختیار
۱۲۵
به درگاه خسرو خرامش کنیم
۱۲۶
به آئین پرستیش رامش کنیم
۱۲۷
چو دستور فرزانه پاسخ شنید
۱۲۸
سوی شاه شد باز گفت آنچه دید
۱۲۹
رخ شه برافروخت از خرمی
۱۳۰
که صید جواب خوشست آدمی
۱۳۱
جوابی که در گوش گرد آورد
۱۳۲
نیوشنده را دل به درد آورد
۱۳۳
به روزی که طالع برومند بود
۱۳۴
نظرها سزاوار پیوند بود
۱۳۵
جهانجوی بر رسم آبای خویش
۱۳۶
پریزاده را کرد همتای خویش
۱۳۷
به رسم کیان نیز پیمان گرفت
۱۳۸
وفا در دل و مهر در جان گرفت
۱۳۹
در آن بیعت از بهر تمکین او
۱۴۰
به ملک عجم بست کابین او
۱۴۱
بفرمود تا کاردانان دهر
۱۴۲
در آرایش آرند بازار و شهر
۱۴۳
به منسوج خوارزم و دیبای روم
۱۴۴
مطرز کنند آن همه مرز وبوم
۱۴۵
سپاهان بدانسان که میخواستند
۱۴۶
به دیبا و گوهر بیاراستند
۱۴۷
کشیدند بر طرهٔ کوی و بام
۱۴۸
شقایق نمطهای بیجاده فام
۱۴۹
علمها به گردون برافراختند
۱۵۰
جهان را نوآرایشی ساختند
۱۵۱
پر از کله شد کوی و بازارها
۱۵۲
دگرگونه شد سکهٔ کارها
۱۵۳
نشاندند مطرب بهر برزنی
۱۵۴
اغانی سرائی و بربط زنی
۱۵۵
شکر ریز آن عود افروخته
۱۵۶
عدو را چو عود و شکر سوخته
۱۵۷
ز خیزان طرف تا لب زنده رود
۱۵۸
زمین زنده گشت از نوای سرود
۱۵۹
ز بس رود خیزان که از می رسید
۱۶۰
لب رامشان رود را میگزید
۱۶۱
گلاب سپاهان و مشک طراز
۱۶۲
سر شیشه و نافه کردند باز
۱۶۳
شفق سرخ گل بسته بر سور شاه
۱۶۴
طبق پر شکر کرده خورشید و ماه
۱۶۵
سپهر از شکر کوشکی ساخته
۱۶۶
ز گل گنبدی دیگر افراخته
۱۶۷
همه بوم و کشور ز شادی بجوش
۱۶۸
مغنی برآورده هر سو خروش
۱۶۹
چو شب جلوه کرد از پرند سیاه
۱۷۰
رخ و زلف آراست از مشک و ماه
۱۷۱
صدف بود گفتی مگر ماه چرخ
۱۷۲
درو غالیه سوده عطار کرخ
۱۷۳
ز بهر شه آن ماه مشگین کمند
۱۷۴
ز چشم و دهان ساخت بادام و قند
۱۷۵
فرستاد هر دو به مشکوی شاه
۱۷۶
که در خورد مشکو بود مشک و ماه
۱۷۷
دگر روز چون آفتاب بلند
۱۷۸
عروسانه سر برکشید از پرند
۱۷۹
دل شاه روم از پی آن عروس
۱۸۰
به شورش در افتاد چون زنگ روس
۱۸۱
یکی مجلس آراست از رود و می
۱۸۲
که مینو ز شرمش برآورد خوی
۱۸۳
به می لهو میکرد با مهتران
۱۸۴
سر و ساغرش هر دو از می گران
۱۸۵
ببخشید چندان در آن روز گنج
۱۸۶
که آمد زمین از کشیدن به رنج
۱۸۷
چو شب عقد خورشید درهم شکست
۱۸۸
عقیقی در آمد شفق را به دست
۱۸۹
به پیروزهٔ بوسحاقیش داد
۱۹۰
سخن بین که با بوسحاقان فتاد
۱۹۱
ملک یافت بر کام دل دسترس
۱۹۲
به مشکوی مشگین فرستاد کس
۱۹۳
که تا روشنک را چو روشن چراغ
۱۹۴
بیارند با باغ پیرای باغ
۱۹۵
چنین گفت با روشنک مادرش
۱۹۶
ز روشن روان شاه اسکندرش
۱۹۷
که یاقوت یکتای اسکندری
۱۹۸
چو همتای در شد به هم گوهری
۱۹۹
بدین عقد دولت پناهی کنیم
۲۰۰
همان میری و پادشاهی کنیم
۲۰۱
نباید سر از حکم او تافتن
۲۰۲
که نتوان ازو بهتری یافتن
۲۰۳
کمر کن سر زلف بر بند کیش
۲۰۴
که فرخ بود بر تو فرخندگیش
۲۰۵
جز او هر که او با تو سر میزند
۲۰۶
چو زلف تو سر بر کمر میزند
۲۰۷
به گوش تو گر حلقهٔ زر بود
۲۰۸
چو بی او بود حلقهٔ دربود
۲۰۹
مدارای او کن که دارای ماست
۲۱۰
چو دارا دلش بر مدارای ماست
۲۱۱
پذیرفت ازو دختر دلنواز
۲۱۲
پذیرفتی سخت با شرم و ناز
۲۱۳
پریزاده را از پی بزم شاه
۲۱۴
نشاندند در مهد زرین چو ماه
۲۱۵
به خلوتگه خسروش تاختند
۲۱۶
ز نظارگان پرده پرداختند
۲۱۷
پس آن که شد پیشکشهای نغز
۲۱۸
که بینندگان را برافروخت مغز
۲۱۹
سبک مادر مهربان دستبرد
۲۲۰
گرامی صدف را به دریا سپرد
۲۲۱
که از تخم شاهان و گردنکشان
۲۲۲
همین یک سهی سرو مانده نشان
۲۲۳
نگویم گرامیترین گوهری
۲۲۴
سپردم به نامیترین شوهری
۲۲۵
پدر کشتهای بی پدر ماندهای
۲۲۶
یتیمی ولایت برافشاندهای
۲۲۷
سپردم به زنهار اسکندری
۲۲۸
تو دانی و فردا و آن داوری
۲۲۹
پذیرفت شاهنشه از مادرش
۲۳۰
نهاد افسر همسری بر سرش
۲۳۱
به سوسن سپردند شمشاد را
۲۳۲
چمن جای شد سرو آزاد را
۲۳۳
شه از لعل آن گوهر شاهوار
۲۳۴
به گوهر خریدن درآمد به کار
۲۳۵
پریچهرهای دید کز دلبری
۲۳۶
پرستنده شد پیکرش را پری
۲۳۷
خرامنده سروی رطب بار او
۲۳۸
شکر چاشنی گیر گفتار او
۲۳۹
فریبنده چشمی جفاجوی و تیز
۲۴۰
دوا بخش بیمار و بیمار خیز
۲۴۱
ارش کوته و زلف وگردن دراز
۲۴۲
لبی چون شکر خال با او به راز
۲۴۳
زنخ ساده و غبغب آویخته
۲۴۴
گلابی ز هر چشمی انگیخته
۲۴۵
به خوناب پروردهای چون جگر
۲۴۶
سر از دیده بر کردهای چون بصر
۲۴۷
بهر شور کز لب برانگیختی
۲۴۸
نمک بر دل خستهای ریختی
۲۴۹
به هر خنده کز لب شکر ریز کرد
۲۵۰
شکر خندهای را منش تیز کرد
۲۵۱
رخی چون گل و آب گل ریخته
۲۵۲
میان لاغر و سینه انگیخته
۲۵۳
شکن گیر گیسویش از مشگ ناب
۲۵۴
زده سایه بر چشمهٔ آفتاب
۲۵۵
سکندر که آن چشمه و سایه دید
۲۵۶
برآسوده شد چون به منزل رسید
۲۵۷
به چشم وفا سازگار آمدش
۲۵۸
دلش برد چون در کنار آمدش
۲۵۹
به کام دلش تنگ در بر گرفت
۲۶۰
وز آن کام دل کام دل برگرفت
۲۶۱
شده روشن از روشنک جان او
۲۶۲
ز فردوس روشنتر ایوان او
۲۶۳
جهان بانوش خواند پیوسته شاه
۲۶۴
بر او داشت آیین حشمت نگاه
۲۶۵
که بیدار و با شرم و آهسته بود
۲۶۶
ز ناگفتنیها زبان بسته بود
۲۶۷
کلید همه پادشاهی که داشت
۲۶۸
بدو داد و تاجش ز گردون گذاشت
۲۶۹
یکی ساعت از دیدن روی او
۲۷۰
شکیبا نشد تا نشد سوی او
۲۷۱
به شادی در آن کشور چون بهشت
۲۷۲
برآسود با آن بهشتی سرشت
۲۷۳
چو صبح از رخ روز برقع گشاد
۲۷۴
ختن بر حبش داغ جزیت نهاد
۲۷۵
خروس صراحی درآمد به جوش
۲۷۶
خروش از سر خم همی گفت نوش
۲۷۷
ز حلق خروسان طاوس دم
۲۷۸
فرو ریخت در طاسها خون خم
۲۷۹
میو مجلس شه بر آواز چنگ
۲۸۰
به رخسار گیتی در آورد رنگ
۲۸۱
شه هفت کشور به رسم کیان
۲۸۲
یکی هفت چشمه کمر بر میان
۲۸۳
برآمد چو خورشید بالای تخت
۲۸۴
فلک در غلامی کمر کرده سخت
۲۸۵
بر آراسته بزمی از نای و نوش
۲۸۶
به لطفی که بیننده را برد هوش
۲۸۷
نشاندند شایستگان را ز پای
۲۸۸
بقدر هنر هر یکی جست جای
۲۸۹
شکر ریخت مطرب به رامشگری
۲۹۰
کمر بست ساقی به جان پروری
۲۹۱
ز تری که میرفت رود و رباب
۲۹۲
هوس را همی برد چون رود آب
۲۹۳
سکندر سخا را سرآغاز کرد
۲۹۴
در گنج اسکندری باز کرد
۲۹۵
ز بس گنج دادن به ایران سپاه
۲۹۶
ز دامن گهر موج زد بر کلاه
۲۹۷
جهان را به پیرایههای نوی
۲۹۸
برآراست از خلعت خسروی
۲۹۹
همانا که بود آفتاب بلند
۳۰۰
همه عالم از نور او بهرهمند
۳۰۱
بلند آفتابی که شد گنج بخش
۳۰۲
بدادن نگردد تهی چون درخش
۳۰۳
جهاندار بخشنده باید نه خس
۳۰۴
خصال جهانداری اینست و بس