بخش ۳۰ - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن شبچراغ مغان
۲
بیاور ز من برمیاور فغان
۳
چراغی کزو چشمها روشنست
۴
چراغ دلم را ازو روغنست
۵
بگو ای سخن کیمیای تو چیست
۶
عیار ترا کیمیا ساز کیست
۷
که چندین نگار از تو برساختند
۸
هنوز از تو حرفی نپرداختند
۹
اگر خانه خیزی قرارت کجاست
۱۰
ور از در درائی دیارت کجاست
۱۱
ز ما سر براری و با ما نئی
۱۲
نمائی به ما نقش و پیدا نی
۱۳
عمل خانه دل به فرمان تست
۱۴
زبان خود علمدار دیوان تست
۱۵
ندانم چه مرغی بدین نیکوی
۱۶
ز ما یادگاری که ماند توی
۱۷
سخن بین چه عالیست بالای او
۱۸
کسادی مبیناد کالای او
۱۹
متاع گرانمایه کاسد مباد
۲۰
وگر باد بر کام حاسد مباد
۲۱
بیارای سخنگوی چابک سرای
۲۲
بساط سخن را یکایک بجای
۲۳
سخن ران ازان نامور خفتگان
۲۴
فسونی فرو دم به آشفتگان
۲۵
گزارندهٔ سرگذشت نخست
۲۶
به اندیشهٔ نغز و رای درست
۲۷
چنین داد مژده که چون شهریار
۲۸
به ملک سپاهان برآراست کار
۲۹
ز پیروزی چرخ پیروزه رنگ
۳۰
نبودش بسی در صفاهان درنگ
۳۱
به اصطخر شد تاج بر سر نهاد
۳۲
به جای کیومرث و کیقباد
۳۳
شد آراسته ملک ایران بدو
۳۴
قوی گشت پشت دلیران بدو
۳۵
بزرگان بدو تهنیت ساختند
۳۶
بدان سر بزرگی سر افراختند
۳۷
نثاری که باشد سزاوار تخت
۳۸
فشاندند بر شاه پیروز بخت
۳۹
ز سرچشمه نیل تا رود گنگ
۴۰
ز شوراب چین تا به تلخ آب زنگ
۴۱
رسولان رسیدند با ساو و باج
۴۲
همایون کنان شاه را تخت و تاج
۴۳
چو شه پای بر تخت زرین نهاد
۴۴
ز گنج سخن حصن روئین گشاد
۴۵
که باد آفرینندهای را سپاس
۴۶
که کرد آفرین گوی را حق شناس
۴۷
سر چون منی را ز بالین خاک
۴۸
به انجم رسانید چون نور پاک
۴۹
به ایرانم آورد از اقصای روم
۵۰
به فرمان من سنگ را کرد موم
۵۱
بجائی رسانید کار مرا
۵۲
که محمل کشد چرخ بار مرا
۵۳
پذیرفتم از داور آسمان
۵۴
که ناسایم از داوری یک زمان
۵۵
ستمدیده را داد بخشی کنم
۵۶
شب تیرگان را درخشی کنم
۵۷
خرد بر وفا رهنمای منست
۵۸
صلاح جهان در وفای منست
۵۹
ره راستی گیرم امروز پیش
۶۰
که آگاهم از روز فردای خویش
۶۱
بپرهیزم از روز عذر آوری
۶۲
بپرهیزگاری کنم داوری
۶۳
ز پیشانی پیل تا پای مور
۶۴
نیاید ز من بر کسی دست زور
۶۵
ندارم طمع بر زر و سیم کس
۶۶
وگر چند یابم بر آن دسترس
۶۷
ز خلق ار چه آزار بینم بسی
۶۸
نخواهم که آزارد از من کسی
۶۹
ده و دوده را برگرفتم خراج
۷۰
نه ساو از ولایت ستانم نه باج
۷۱
اگر گنجی آرم ز دنیا به دست
۷۲
مهیا کنم قسمت هر که هست
۷۳
دهم هر کسی را ز دولت کلید
۷۴
کنم پایهٔ کار هر کس پدید
۷۵
هنرمند را سر برآرم بلند
۷۶
کشم پای دیوانه را زیر بند
۷۷
بپیچم سر از رایگان خوارگان
۷۸
مگر بیزبانان و بیچارگان
۷۹
چو دارد تنومند کار آگهی
۸۰
نخواهم که باشد ز کاری تهی
۸۱
چو بینم کسی را که او رنج برد
۸۲
که با خرج او دخل او هست خرد
۸۳
در آن خرجش امیدواری دهم
۸۴
ز گنحینه خویش یاری دهم
۸۵
به دین و به دانش کنم کارها
۸۶
دهم داد را روز بازارها
۸۷
ندارم ز کس ترس در هیچ کار
۸۸
مگر زان کسی کاو بود ترسگار
۸۹
در آس افکنم هر کرا سود نیست
۹۰
ببخشایم آن را که بخشودنیست
۹۱
جهان از سخا دارم آراسته
۹۲
سخن را مدد بخشم از خواسته
۹۳
ستم را ز خود دور دارم بهش
۹۴
ستمکش نوازم ستمگاره کش
۹۵
بجای یکی بد یکی بد کنم
۹۶
به پاداش نیکی یکی صد کنم
۹۷
عقوبت کنم خلق را بر گناه
۹۸
نوازش کنم چون شود عذرخواه
۹۹
چو گردن کشد خصم گردن زنم
۱۰۰
چو در دشمنی تن زند تن زنم
۱۰۱
بنا کردن نیکی از من بود
۱۰۲
بدی را بدایت ز دشمن بود
۱۰۳
من آن خاک بیزم به غربال رای
۱۰۴
که بستانم و باز ریزم بجای
۱۰۵
چو دولاب کو شربت تر دهد
۱۰۶
از ین سرستاند بدان سر دهد
۱۰۷
بهرچ از سر تیغم آید فراز
۱۰۸
سر تازیانهام کند ترکتاز
۱۰۹
سر تیغم آرد جهان را به چنگ
۱۱۰
سرتازیانه دهد بید رنگ
۱۱۱
از آن آمدم بر سر این سریر
۱۱۲
که افتادگان را شوم دستگیر
۱۱۳
یکی پیکرم ز ابر و از آفتاب
۱۱۴
به یک دست آتش به یک دست آب
۱۱۵
به سنگی رسم سخت بگدازمش
۱۱۶
به کشتی رسم تشنه بنوازمش
۱۱۷
به خود نامدم سوی ایران ز روم
۱۱۸
خدایم فرستاد از آن مرز و بوم
۱۱۹
بدان تا حق از باطل آرم پدید
۱۲۰
ز من بند هر قفل یابد کلید
۱۲۱
سر حق شناسان برارم ز خاک
۱۲۲
به باطل پرستان درارم هلاک
۱۲۳
ز دنیا برم رنگ ناداشتی
۱۲۴
دهم باد را با چراغ آشتی
۱۲۵
فرشته کنم دیو هر خانه را
۱۲۶
برآرایم از گنج ویرانه را
۱۲۷
کجا عدل من سر برارد چو سرو
۱۲۸
ز بیداد شاهین نترسید تذر و
۱۲۹
شبانی کند گرگ بر گوسفند
۱۳۰
همان شیر بر گور نارد گزند
۱۳۱
بدان را ز نیکی کنم ناصبور
۱۳۲
ز نیکان بدی را کنم نیز دور
۱۳۳
کسی را من سر برافراختم
۱۳۴
به پای کسش در نینداختم
۱۳۵
وگر همسری را دریدم جگر
۱۳۶
ندادم به درندگان دگر
۱۳۷
نکشتم نهانی کسی را به زهر
۱۳۸
مگر کاشکارا به شمشیر قهر
۱۳۹
نه در کس جهانسوزی آموختم
۱۴۰
نه بی حجتی خرمنی سوختم
۱۴۱
نخواهم که آرم به کس بر شکست
۱۴۲
وگر بشکنم مومیائیم هست
۱۴۳
گر از من به چشمی رسد چشم درد
۱۴۴
توانم درو توتیا نیز کرد
۱۴۵
خدایم در این کار یاری دهاد
۱۴۶
ز چشم بدان رستگاری دهاد
۱۴۷
چو این داستان گفت شه یک به یک
۱۴۸
نیوشنده را دست شد بر فلک
۱۴۹
در آن انجمن بود بسیار کس
۱۵۰
به شاه آزمائی گشاده نفس
۱۵۱
از آن بوالفضولان بسیار گوی
۱۵۲
وزان بوالحکیمان دیوانه خوی
۱۵۳
پژوهندهای بود حجت نمای
۱۵۴
در آن انجمن گشت شاه آزمای
۱۵۵
که شاها مرا یک درم درخورست
۱۵۶
اگر بخشی از کشوری بهترست
۱۵۷
جهاندار گفت از خداوند گاه
۱۵۸
به اندازه قدر او گنج خواه
۱۵۹
پژوهنده گفتا چو از یک درم
۱۶۰
خجالت برد شه که چیزیست کم
۱۶۱
به ار ملک عالم ببخشد به من
۱۶۲
به انجم رساند سرم ز انجمن
۱۶۳
دگر باره شه گفت کای بدسگال
۱۶۴
به اندازه خود نکردی سؤال
۱۶۵
دو حاجت نمودی نه بر جای خویش
۱۶۶
یکی کم ز من دیگری از تو بیش
۱۶۷
به اندازه باشد سخن گسترید
۱۶۸
گزافه سخن را نباید شنید
۱۶۹
سخن کان به ابرو درآرد گره
۱۷۰
اگر آفرینست ناگفته به
۱۷۱
دگر پرسشی کرد مرد دلیر
۱۷۲
که بالا چرائی تو و خلق زیر
۱۷۳
چو گوئی که یک رویه هستیم بار
۱۷۴
چرا زیر و بالا درآری به کار
۱۷۵
ملک گفت سرور منم زین گروه
۱۷۶
چو سر زیر باشد نباشد شکوه
۱۷۷
سر رستنی زیر زیبا بود
۱۷۸
سر آدمی به که بالا بود
۱۷۹
به ار شاه را جای باشد بلند
۱۸۰
که تا دیدهها زو شود بهرهمند
۱۸۱
دگر زیرکی گفت کای شهریار
۱۸۲
خردمند را با رعونت چکار
۱۸۳
ترا زیور ایزدی در دلست
۱۸۴
به زیور چه پوشی تنی کز گلست
۱۸۵
ملک گفت کارایش خسروی
۱۸۶
دهد چشم بینندگان را نوی
۱۸۷
من ار شخص خود را چو گلشن کنم
۱۸۸
شما را به خود چشم روشن کنم
۱۸۹
نبینی که چون بشکفد نوبهار
۱۹۰
بدو چشم روشن شود روزگار
۱۹۱
از آن نکتهها مردم تیزهوش
۱۹۲
پر از لعل و پیروزه کردند گوش
۱۹۳
دعا تازه کردند بر جان او
۱۹۴
به جان باز بستند پیمان او
۱۹۵
از آن بردباری کز او یافتند
۱۹۶
به فرمان او پاک بشتافتند
۱۹۷
به آیین جمشید هر روز شاه
۱۹۸
شدی بر سر گاه هر صبحگاه
۱۹۹
نوازش همی کرد با بندگان
۲۰۰
نگه داشت آیین فرخندگان
۲۰۱
فرستاد نامه به هر کشوری
۲۰۲
به هر مرزبانی و هر مهتری
۲۰۳
گرائیدشان دل به افسون خویش
۲۰۴
امان دادشان از شبیخون خویش
۲۰۵
جهانرا به فرمان خود رام کرد
۲۰۶
در آن رام کردن کم آرام کرد