غزل ۱۷۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
۲
الحق آراسته خلقی و جمالی دارد
۳
درد دل پیش که گویم که به جز باد صبا
۴
کس ندانم که در آن کوی مجالی دارد
۵
دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راه
۶
تشنه میمیرد و شخص آب زلالی دارد
۷
زندگانی نتوان گفت و حیاتی که مراست
۸
زنده آنست که با دوست وصالی دارد
۹
من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول
۱۰
گر تو را از من و از غیر ملالی دارد
۱۱
مرغ بر بام تو ره دارد و من بر سر کوی
۱۲
حبذا مرغ که آخر پر و بالی دارد
۱۳
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
۱۴
با کسی حال توان گفت که حالی دارد
۱۵
طالب وصل تو چون مفلس و اندیشه گنج
۱۶
حاصل آنست که سودای محالی دارد
۱۷
عاقبت سر به بیابان بنهد چون سعدی
۱۸
هر که در سر هوس چون تو غزالی دارد