۳ بار
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
خویش من آنست که از عشق زاد
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
خویش من آنست که از عشق زاد
عشق تو آورد شراب و کباب
عشق فروشید به عیبی مرا
در بغل عشق خزیدن گرفت
عشق رسانید تو را همچو جام
فاش شد این عشق تو بیقصد ما
تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
در عشق مکرآموز تو بس ساده دل عیار شد
مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی میرمد
حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
آب حیات از عشق تو در جوی جویان میرود
هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان
جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانهای
با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت میکند
در عشق زاریها نگر وین اشک باریها نگر
حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی
عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او
هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود
نوبت عشق مشتری بر سر چرخ میزند
عشق تو چون زمردی گر چه که اژدها بود
کاین دل من ز آتش عشق کسی چه میشود
عشق تو صاف و سادهای بحر صفت گشادهای
چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند
زهره عشق هر سحر بر در ما چه میکند
آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود
لذت بیکرانه ایست عشق شدست نام او
از غلبات عشق او عقل چه شور میکند
کاسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد
نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم
برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد
ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزند
حدیث عشق جان گوید حدیث ره روان گوید
که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد
که هرک از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد
که این عشقی که من دارم چو تو بیزینهار آمد
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید