حافظ ← رباعیات
۱ باررباعی شمارهٔ ۲۱
عشق رخ یار بر من زار مگیر
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
عشق رخ یار بر من زار مگیر
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
عجب علمیست علم هیئت عشق
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
درد عشق ار چه دل از خلق نهان میدارد
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت