۱ بار
از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان
عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا
ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بیجا خور
ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست
بدرید گریبان خود از عشق دگربار
خامش که اشارت ز شه عشق چنین است
به دام عشق مرغان شگرفند
ز عشق خال او گشتم ز غم سیر
نگار اندر کنار و عشق در سر
ز عشق حسن تو خوبان مه رو
نتاند کرد عشقش را نهان کس
ای معشوقان ز عشق تو زار
آن خواجه عشق را ز گفتار
بر عشق و جمال دوست وقفیم
در عشق جفاست از وفا سیر
عرض لشکر میدهد مر عاشقان را عشق یار
چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن
ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست
بر لب دریای چشمم دیدهای صحرای عشق
دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد
بلک دریاییست عشق و موج رحمت میزند
پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار
وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین
گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
رو چو آتش میچو آتش عشق آتش هر سه خوش
خلعت خیر و لباس از عشق او دارد دلم
حسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار
عشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر
عشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر
در گلشن بگشاید ز درون صورت عشق
عشق داوود شود آهن از او نرم شود