۶ بار
عشق گردانید با او پوستین
راند عشق لاابالی از درش
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
عشق گردانید با او پوستین
راند عشق لاابالی از درش
گر مرا دربان عشقت بار داد
چون ز شاگردان عشقی ای ظریف
در گشاد دل چو عشق استاد باش
میخروشم لیکن از مستی عشق
از خاک چون غباری برداشت باد عشقم
کز عشق خاکیان را بر میکشد بهارش
چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
عشقش بلای توبه داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش
بر عشق حق بچفسد بیصمغ و بیسریش
بیچاره آدمی که زبونست عشق را
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن
پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار
گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان
گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را
شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش
راه زنان عشق را مرگ لقب کردهاند
شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافت
که عشق پیش درآید درآورد به میانش
کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش
مرا دلیست خراب خراب در ره عشق
بگو به عشق بیا گر فتاده میخواهی
که عشق هست براق خدای میتازش
ز عشق آنک درآید به چنگل بازش
به دست عشق وی آمد شکال و افسارش
به جام عشق گرو شد ردا و دستارش
بلک از عشق محنت دامش
میدهم عشق و ندیمی کند
که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم
بیا که صورت عشقست شمس تبریزی
بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست
بیا که رونق بازار عشق از لب تست
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند بهر عشق تو خود را چه میکشی
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن
پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن
عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف