حافظ ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۱۵۸
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
که علم عشق در دفتر نباشد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم
عشق تو نهال حیرت آمد
در عشق نهال حیرت آمد
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو
عشق داند که در این دایره سرگردانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
جناب عشق بلند است همتی حافظ
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل
عشق میورزم و امید که این فن شریف
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
صبا بگو که چهها بر سرم در این غم عشق
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق