۲ بار
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود
کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
عشق بود کان هنر عشق بود معدن زر
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود
هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشهای
عشق برید کیسهام گفتم هی چه می کنی
عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم
خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان
تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیش
عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیان
ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهتران
تا که بود حیات من عشق بود نبات من
مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر
عشق برید ناف من بر تو بود طواف من
چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقان
منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزم
ز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدی
که صورتهای عشق تو درونت زنده شد می بین
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
چو آتشهای عشق او ز عرش و فرش بگذشتهست
ز جسم و روحها بگذر حجاب عشق هم بردر
ایا روحی ترفرف فی فضاء العشق و استشرف
گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت
در عربده افتاده از عشق چنین خوبان
هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقت
صد عشق همیبازد صد شیوه همیسازد