حافظ ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۲۴۷
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
درد عشقی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
زان باده که در میکده عشق فروشند
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
ز تاب آتش سودای عشقش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
قصّةُ العشقِ لا انفصام لها
حافظا عشق و صابری تا چند
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
حافظ از سرپنجهٔ عشق نگار
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق