حافظ ← غزلیات
۲ بارغزل شمارهٔ ۳۱۷
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
عهد الست من همه با عشق شاه بود
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
که باز با صنمی طفل عشق میبازم
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم
عشق دردانهست و من غواص و دریا میکده
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش
همراز عشق و همنفس جام بادهایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
درس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو