مولوی ← مثنوی معنوی
۲ باربخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را
دفتر دفتر سوم
عشق با دیو سیاهی باختی
قرب وحی عشق دارند این کرام
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
دفتر دفتر سوم
عشق با دیو سیاهی باختی
قرب وحی عشق دارند این کرام
دفتر دفتر سوم
هست عشقش آتشی اشکالسوز
دفتر دفتر سوم
ذوق نکتهٔ عشق از من میرود
دفتر دفتر سوم
عشق بر نقدست بر صندوق نی
هست صافی غرق عشق ذوالجلال
که چراغ عشق حق افروختست
دوزخ اوصاف او عشقست و او
عشق آن مسکن کند در من فروز
این چه عشقست و چه استسقاست این
حرص اندر عشق تو فخرست و جاه
عشق جانان کم مدان از عشق نان
سال و مه رفتم سفر از عشق ماه
عشقها با دم خود بازند کین
عشقها بازیم با دم چپ و راست
کوری عشقست این کوری من
مقتضای عشق این باشد نکو
پیش بدبختی نداند عشق باخت
عشق نان بی نان غذای عاشق است
دفتر دفتر سوم
این ز عشقش خویش در چه میکند
عشق باشد لوت و پوت جانها
جوشش عشقست نه از ترک ادب
که بود دعوی عشقش همسری
دفتر دفتر سوم
غم چو بینی در کنارش کش به عشق
تا شوی با عشق سرمد خواجهتاش
دفتر دفتر سوم
تو بر یار و ندانی عشق باخت
دفتر دفتر سوم
عشق پنهان کرده بود او را اسیر
خشم شاه عشق بر جانش نشست
عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف که عشق میافزود درد
از گلاب عشق او غافل بدند
غارت عشقش ز خود ببریده بود
عشق آب از من نخواهد گشت کم
طبل عشق آب میکوبم چو گل
لیک شمع عشق چون آن شمع نیست
دفتر دفتر سوم
عشق چون دعوی جفا دیدن گواه
دفتر دفتر سوم
سرد گردد عشقش از کالای خویش
دفتر دفتر سوم
چون نروید چه گدازد عشق دوست
هردو مطرب مست در عشق شهی
گشته بود از عشقش آسان آن کبد
چون برست از عشق پر بر آسمان
دفتر دفتر سوم
میل و عشق آن شرف هم سوی جان
عشق معشوقان دو رخ افروخته
بی غرض در عشق یکرایه بود
دفتر دفتر سوم
بسته عشق او را به حبل من مسد