مولوی ← مثنوی معنوی
۱ باربخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری
دفتر دفتر ششم
نعرههای عشق آن سو میزند
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
دفتر دفتر ششم
نعرههای عشق آن سو میزند
دفتر دفتر ششم
گرد چارد گردی و عشق زنان
زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق
از آتش عشق در جهان گرمیها
دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار است نکونامان را
این آتش عشق میپزاند ما را
با عشق روان شد از عدم مرکب ما
تا عشق ترا است این شکرخائیها
ما چارهگریم و عشق بیچاره ما
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
کی کاهل راه عشق درباز مرا
عشق تو بکشت ترکی و تازی را
عشقت میگفت کس ز من جان نبرد
عشقست طریق و راه پیغمبر ما
ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما
عشق آب حیاتست در این آب درآ
فریاد رباب عشق از زحمهٔ او است
در دیدهٔ عشق مینگنجد شب و روز
این دیدهٔ عشق دیده دوز است عجب
از آتش عشق دوست میسوز مخسب
ای بیخبر از عشق که این را گفته است
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت
با صورت عشق عشقها خواهم باخت
با غیر قضای عشق او راضی نیست
والله که بعشق نیز قانع نشویم
انصاف بده که عشق نیکوکار است
تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
اندر سر ما عشق تو پا میکوبد
او میداند که عشق را نیک و بد است
نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است
این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست
ما را چه گنه چو عشق بیپایانست
در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست
عشق آن بحریست کش کران ولب نیست
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با عشق نشین که گوهر کان تو است