۱ بار
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
کاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست
درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
اندریم عشق موج خون در کار است
جانی که به راه عشق تو در خطر است
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
چون دانستم که عشق پیوست منست
عشق تو در درون جان من جا دارد
خیزید که از عشق غرامت برخاست
در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست
در عشق اگرچه که قدم بر قدم است
در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
در عشق که جز می بقا خوردن نیست
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است
کار دگر است و عشق کاری دگر است
گنجست غم عشق ولی پنهانیست
وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت
زان می مستم که نقش جامش عشق است
وان اسب سواری که لجامش عشق است
دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
شاگرد توست دل که عشق آموز است
هرجا که روم صورت عشق است بپیش
دل عشقآلود و دیدهها خوابآلود
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
گر هست شکستهبند آن هم عشق است
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت
عشقی که از او وجود بیجان میزیست
این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست
بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت
یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت
ور طعنهٔ عشقت شنوم ننگی نیست
عشق است قدیم در جهان پوشیده
گفتم عشقت قرابت و خویش منست