۱ بار
گویند که عشق عاقبت تسکین است
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
گویند که عشق عاقبت تسکین است
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آبحیات
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
دیریست که درد عشق بیدرمانست
مینال که ناله عشق را سرمایه است
در عشق توم چه جای بیگانگیست
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج
عشقت به کدام سر درافتاد که زود
آن را که خدای ناف بر عشق برید
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد
از عشق تو می نایدم از عشقم یاد
آن روز که عشق با دلم بستیزد
میگوید عشق در دو گوشم همه شب
ور عشق نهان کنند آنان بکشند
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
در عشق جهان را به پیازی نخرد
جانرا ز عدم عشقپرست آوردند
از آتش عشق تو جوانی خیزد
از آتش عشق دوست تفها بزنید
از آتش عشق سردها گرم شود
وز تابش عشق سنگها نرم شود
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
از عشق تو دریا همه شور انگیزد
از عشق تو برقی بزمین افتادست
از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد
ای عشق ترا پری و انسان دانند
ای عشق توم ان عذابی لشدید
ای عشق که جانها اثر جان تواند
ای عشق که نمکها ز نمکدان تواند
ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید
این عشق به جانب دلیران گردد
این خانهٔ عشق از امل معمور است
با عشق تو از شمع و چراغ اندیشد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
منصور ز سر عشق میداد نشان