حافظ ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۴۹۱
امید هست که منشور عشقبازی من
۲٬۱۹۷ شعر دارای شاهد مستقیم
امید هست که منشور عشقبازی من
ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
عشقی و شکری با گله آرام با زلزالها
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده
ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند
ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی
بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
چون عشق را سرفتنهای پیش تو آید فتنهها
بر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبش
معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما
کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا
در پاکی بیمهر و کین در بزم عشق او نشین
تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی
ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحل
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
زین بینوایی میکشند از عشق طراران ما
جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها
العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشا
من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را
بر قد مرد میبرد درزی عشق او قبا
بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او
زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم
چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم
عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
عشق چو خون خواره شود وای از او وای
چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را
بدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایتها
که لاف عشق حق دارد و او داند وقایتها
چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را