سعدی · بوستان

سر آغاز

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شنیدم که در وقت نزع روان
۲
به هرمز چنین گفت نوشیروان
۳
که خاطر نگهدار درویش باش
۴
نه در بند آسایش خویش باش
۵
نیاساید اندر دیار تو کس
۶
چو آسایش خویش جویی و بس
۷
نیاید به نزدیک دانا پسند
۸
شبان خفته و گرگ در گوسفند
۹
برو پاس درویش محتاج دار
۱۰
که شاه از رعیت بود تاجدار
۱۱
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
۱۲
درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
۱۳
مکن تا توانی دل خلق ریش
۱۴
وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش
۱۵
اگر جاده‌ای بایدت مستقیم
۱۶
ره پارسایان امیدست و بیم
۱۷
طبیعت شود مرد را بخردی
۱۸
به امید نیکی و بیم بدی
۱۹
گر این هر دو در پادشه یافتی
۲۰
در اقلیم و ملکش پنه یافتی
۲۱
که بخشایش آرد بر امیدوار
۲۲
به امید بخشایش کردگار
۲۳
گزند کسانش نیاید پسند
۲۴
که ترسد که در ملکش آید گزند
۲۵
وگر در سرشت وی این خوی نیست
۲۶
در آن کشور آسودگی بوی نیست
۲۷
اگر پای بندی رضا پیش گیر
۲۸
وگر یک سواره سر خویش گیر
۲۹
فراخی در آن مرز و کشور مخواه
۳۰
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه
۳۱
ز مستکبران دلاور بترس
۳۲
ازان کو نترسد ز داور بترس
۳۳
دگر کشور آباد بیند به خواب
۳۴
که دارد دل اهل کشور خراب
۳۵
خرابی و بدنامی آید ز جور
۳۶
رسد پیش بین این سخن را به غور
۳۷
رعیت نشاید به بیداد کشت
۳۸
که مر سلطنت را پناهند و پشت
۳۹
مراعات دهقان کن از بهر خویش
۴۰
که مزدور خوشدل کند کار بیش
۴۱
مروت نباشد بدی با کسی
۴۲
کز او نیکویی دیده باشی بسی
۴۳
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
۴۴
در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
۴۵
برآن باش تا هرچه نیت کنی
۴۶
نظر در صلاح رعیت کنی
۴۷
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
۴۸
که مردم ز دستت نپیچند پای
۴۹
گریزد رعیت ز بیدادگر
۵۰
کند نام زشتش به گیتی سمر
۵۱
بسی بر نیاید که بنیاد خود
۵۲
بکند آن که بنهاد بنیاد بد
۵۳
خرابی کند مرد شمشیر زن
۵۴
نه چندان که دود دل طفل و زن
۵۵
چراغی که بیوه زنی برفروخت
۵۶
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
۵۷
ازان بهره‌ورتر در آفاق نیست
۵۸
که در ملکرانی بانصاف زیست
۵۹
چو نوبت رسد زین جهان غربتش
۶۰
ترحم فرستند بر تربتش
۶۱
بدو نیک مردم چو می‌بگذرند
۶۲
همان به که نامت به نیکی برند
۶۳
خدا ترس را بر رعیت گمار
۶۴
که معمار ملک است پرهیزگار
۶۵
بد اندیش تست آن و خونخوار خلق
۶۶
که نفع تو جوید در آزار خلق
۶۷
ریاست به دست کسانی خطاست
۶۸
که از دستشان دستها برخداست
۶۹
نکو کار پرور نبیند بدی
۷۰
چو بد پروری خصم خون خودی
۷۱
مکافات موذی به مالش مکن
۷۲
که بیخش برآورد باید ز بن
۷۳
مکن صبر بر عامل ظلم دوست
۷۴
چه از فربهی بایدش کند پوست
۷۵
سر گرگ باید هم اول برید
۷۶
نه چون گوسفندان مردم درید
۷۷
چه خوش گفت بازارگانی اسیر
۷۸
چو گردش گرفتند دزدان به تیر
۷۹
چو مردانگی آید از رهزنان
۸۰
چه مردان لشکر، چه خیل زنان
۸۱
شهنشه که بازارگان را بخست
۸۲
در خیر بر شهر و لشکر ببست
۸۳
کی آن جا دگر هوشمندان روند
۸۴
چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟
۸۵
نکو بایدت نام و نیکو قبول
۸۶
نکودار بازارگان و رسول
۸۷
بزرگان مسافر بجان پرورند
۸۸
که نام نکویی به عالم برند
۸۹
تبه گردد آن مملکت عن قریب
۹۰
کز او خاطر آزرده آید غریب
۹۱
غریب آشنا باش و سیاح دوست
۹۲
که سیاح جلاب نام نکوست
۹۳
نکودار ضیف و مسافر عزیز
۹۴
وز آسیبشان بر حذر باش نیز
۹۵
ز بیگانه پرهیز کردن نکوست
۹۶
که دشمن توان بود در زی دوست
۹۷
قدیمان خود را بیفزای قدر
۹۸
که هرگز نیاید ز پرورده غدر
۹۹
چو خدمتگزاریت گردد کهن
۱۰۰
حق سالیانش فرامش مکن
۱۰۱
گر او را هرم دست خدمت ببست
۱۰۲
تو را بر کرم همچنان دست هست
۱۰۳
شنیدم که شاپور دم در کشید
۱۰۴
چو خسرو به رسمش قلم درکشید
۱۰۵
چو شد حالش از بینوایی تباه
۱۰۶
نبشت این حکایت به نزدیک شاه
۱۰۷
چو بذل تو کردم جوانی خویش
۱۰۸
به هنگام پیری مرانم ز پیش
۱۰۹
غریبی که پر فتنه باشد سرش
۱۱۰
میازار و بیرون کن از کشورش
۱۱۱
تو گر خشم بروی نگیری رواست
۱۱۲
که خود خوی بد دشمنش در قفاست
۱۱۳
وگر پارسی باشدش زاد بوم
۱۱۴
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
۱۱۵
هم آن جا امانش مده تا به چاشت
۱۱۶
نشاید بلا بر دگر کس گماشت
۱۱۷
که گویند برگشته باد آن زمین
۱۱۸
کز او مردم آیند بیرون چنین
۱۱۹
عمل گر دهی مرد منعم شناس
۱۲۰
که مفلس ندارد ز سلطان هراس
۱۲۱
چو مفلس فرو برد گردن به دوش
۱۲۲
از او بر نیاید دگر جز خروش
۱۲۳
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
۱۲۴
بباید بر او ناظری بر گماشت
۱۲۵
ور او نیز در ساخت با خاطرش
۱۲۶
ز مشرف عمل بر کن و ناظرش
۱۲۷
خدا ترس باید امانت گزار
۱۲۸
امین کز تو ترسد امینش مدار
۱۲۹
امین باید از داور اندیشناک
۱۳۰
نه از رفع دیوان و زجر و هلاک
۱۳۱
بیفشان و بشمار و فارغ نشین
۱۳۲
که از صد یکی را نبینی امین
۱۳۳
دو همجنس دیرینه را هم‌قلم
۱۳۴
نباید فرستاد یک جا بهم
۱۳۵
چه دانی که همدست گردند و یار
۱۳۶
یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار
۱۳۷
چو دزدان زهم باک دارند و بیم
۱۳۸
رود در میان کاروانی سلیم
۱۳۹
یکی را که معزول کردی ز جاه
۱۴۰
چو چندی برآید ببخشش گناه
۱۴۱
بر آوردن کام امیدوار
۱۴۲
به از قید بندی شکستن هزار
۱۴۳
نویسنده را گر ستون عمل
۱۴۴
بیفتد، نبرد طناب امل
۱۴۵
به فرمانبران بر شه دادگر
۱۴۶
پدروار خشم آورد بر پسر
۱۴۷
گهش می‌زند تا شود دردناک
۱۴۸
گهی می‌کند آبش از دیده پاک
۱۴۹
چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
۱۵۰
وگر خشم گیری شوند از تو سیر
۱۵۱
درشتی و نرمی بهم در به است
۱۵۲
چو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است
۱۵۳
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش
۱۵۴
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
۱۵۵
نیامد کس اندر جهان کو بماند
۱۵۶
مگر آن کز او نام نیکو بماند
۱۵۷
نمرد آن که ماند پس از وی بجای
۱۵۸
پل و خانی و خان و مهمان سرای
۱۵۹
هر آن کو نماند از پسش یادگار
۱۶۰
درخت وجودش نیاورد بار
۱۶۱
وگر رفت و آثار خیرش نماند
۱۶۲
نشاید پس مرگش الحمد خواند
۱۶۳
چو خواهی که نامت بود جاودان
۱۶۴
مکن نام نیک بزرگان نهان
۱۶۵
همین نقش بر خوان پس از عهد خویش
۱۶۶
که دیدی پس از عهد شاهان پیش
۱۶۷
همین کام و ناز و طرب داشتند
۱۶۸
به آخر برفتند و بگذاشتند
۱۶۹
یکی نام نیکو ببرد از جهان
۱۷۰
یکی رسم بد ماند از او جاودان
۱۷۱
به سمع رضا مشنو ایذای کس
۱۷۲
وگر گفته آید به غورش برس
۱۷۳
گنهکار را عذر نسیان بنه
۱۷۴
چو زنهار خواهند زنهار ده
۱۷۵
گر آید گنهکاری اندر پناه
۱۷۶
نه شرط است کشتن به اول گناه
۱۷۷
چو باری بگفتند و نشنید پند
۱۷۸
دگر گوش مالش به زندان و بند
۱۷۹
وگر پند و بندش نیاید بکار
۱۸۰
درختی خبیث است بیخش برآر
۱۸۱
چو خشم آیدت بر گناه کسی
۱۸۲
تأمل کنش در عقوبت بسی
۱۸۳
که سهل است لعل بدخشان شکست
۱۸۴
شکسته نشاید دگرباره بست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.