حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز دریای عمان برآمد کسی
۲
سفر کرده هامون و دریا بسی
۳
عرب دیده و ترک و تاجیک و روم
۴
ز هر جنس در نفس پاکش علوم
۵
جهان گشته و دانش اندوخته
۶
سفر کرده و صحبت آموخته
۷
به هیکل قوی چون تناور درخت
۸
ولیکن فرو مانده بی برگ سخت
۹
دو صد رقعه بالای هم دوخته
۱۰
ز حراق و او در میان سوخته
۱۱
به شهری درآمد ز دریا کنار
۱۲
بزرگی در آن ناحیت شهریار
۱۳
که طبعی نکونامی اندیش داشت
۱۴
سر عجز بر پای درویش داشت
۱۵
بشستند خدمتگزاران شاه
۱۶
سر و تن به حمامش از گرد راه
۱۷
چو بر آستان ملک سر نهاد
۱۸
نیایش کنان دست بر بر نهاد
۱۹
درآمد به ایوان شاهنشهی
۲۰
که بختت جوان باد و دولت رهی
۲۱
نرفتم در این مملکت منزلی
۲۲
کز آسیبت آزرده دیدم دلی
۲۳
ملک را همین ملک پیرایه بس
۲۴
که راضی نگرد به آزار کس
۲۵
ندیدم کسی سرگران از شراب
۲۶
مگر هم خرابات دیدم خراب
۲۷
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
۲۸
به نطقی که شاه آستین برفشاند
۲۹
پسند آمدش حسن گفتار مرد
۳۰
به نزد خودش خواند و اکرام کرد
۳۱
زرش داد و گوهر به شکر قدوم
۳۲
بپرسیدش از گوهر و زاد بوم
۳۳
بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت
۳۴
به قربت ز دیگر کسان بر گذشت
۳۵
ملک با دل خویش در گفت و گو
۳۶
که دست وزارت سپارد بدو
۳۷
ولیکن بتدریج تا انجمن
۳۸
به سستی نخندند بر رای من
۳۹
به عقلش بباید نخست آزمود
۴۰
بقدر هنر پایگاهش فزود
۴۱
برد بر دل از جور غم بارها
۴۲
که نا آزموده کند کارها
۴۳
نظر کن چو سوفار داری به شست
۴۴
نه آنگه که پرتاب کردی ز دست
۴۵
چو یوسف کسی در صلاح و تمیز
۴۶
به یک سال باید که گردد عزیز
۴۷
به ایام تا بر نیاید بسی
۴۸
نشاید رسیدن به غور کسی
۴۹
زهر نوعی اخلاق او کشف کرد
۵۰
خردمند و پاکیزه دین بود مرد
۵۱
نکو سیرتش دید و روشن قیاس
۵۲
سخن سنج و مقدار مردم شناس
۵۳
به رای از بزرگان مهش دید و بیش
۵۴
نشاندش زبردست دستور خویش
۵۵
چنان حکمت و معرفت کار بست
۵۶
که از امر و نهیش درونی نخست
۵۷
در آورد ملکی به زیر قلم
۵۸
کز او بر وجودی نیامد الم
۵۹
زبان همه حرف گیران ببست
۶۰
که حرفی بدش برنیامد ز دست
۶۱
حسودی که یک جو خیانت ندید
۶۲
به کارش به تابه چو گندم تپید
۶۳
ز روشن دلش ملک پرتو گرفت
۶۴
وزیر کهن را غم نو گرفت
۶۵
ندید آن خردمند را رخنهای
۶۶
که در وی تواند زدن طعنهای
۶۷
امین و بد اندیش طشتند و مور
۶۸
نشاید در او رخنه کردن بزور
۶۹
ملک را دو خورشید طلعت غلام
۷۰
به سر بر، کمر بسته بودی مدام
۷۱
دو پاکیزه پیکر چو حور و پری
۷۲
چو خورشید و ماه از سدیگر بری
۷۳
دو صورت که گفتی یکی نیست بیش
۷۴
نموده در آیینه همتای خویش
۷۵
سخنهای دانای شیرین سخن
۷۶
گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
۷۷
چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست
۷۸
بطبعش هواخواه گشتند و دوست
۷۹
در او هم اثر کرد میل بشر
۸۰
نه میلی چو کوتاه بینان به شر
۸۱
از آسایش آنگه خبر داشتی
۸۲
که در روی ایشان نظر داشتی
۸۳
چو خواهی که قدرت بماند بلند
۸۴
دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند
۸۵
وگر خود نباشد غرض در میان
۸۶
حذر کن که دارد به هیبت زیان
۸۷
وزیر اندر این شمهای راه برد
۸۸
بخبث این حکایت بر شاه برد
۸۹
که این را ندانم چه خوانند و کیست!
۹۰
نخواهد بسامان در این ملک زیست
۹۱
سفر کردگان لاابالی زیند
۹۲
که پروردهٔ ملک و دولت نیند
۹۳
شنیدم که با بندگانش سرست
۹۴
خیانت پسندست و شهوت پرست
۹۵
نشاید چنین خیره روی تباه
۹۶
که بد نامی آرد در ایوان شاه
۹۷
مگر نعمت شه فرامش کنم
۹۸
که بینم تباهی و خامش کنم
۹۹
به پندار نتوان سخن گفت زود
۱۰۰
نگفتم تو را تا یقینم نبود
۱۰۱
ز فرمانبرانم کسی گوش داشت
۱۰۲
که آغوش رومی در آغوش داشت
۱۰۳
من این گفتم اکنون ملک راست رای
۱۰۴
چنان کازمودم تو نیز آزمای
۱۰۵
به ناخوب تر صورتی شرح داد
۱۰۶
که بد مرد را نیکروزی مباد
۱۰۷
بداندیش بر خرده چون دست یافت
۱۰۸
درون بزرگان به آتش بتافت
۱۰۹
به خرده توان آتش افروختن
۱۱۰
پس آنگه درخت کهن سوختن
۱۱۱
ملک را چنان گرم کرد این خبر
۱۱۲
که جوشش برآمد چو مرجل به سر
۱۱۳
غضب دست در خون درویش داشت
۱۱۴
ولیکن سکون دست در پیش داشت
۱۱۵
که پرورده کشتن نه مردی بود
۱۱۶
ستم در پی داد، سردی بود
۱۱۷
میازار پروردهٔ خویشتن
۱۱۸
چو تیر تو دارد به تیرش مزن
۱۱۹
به نعمت نبایست پروردنش
۱۲۰
چو خواهی به بیداد خون خوردنش
۱۲۱
از او تا هنرها یقینت نشد
۱۲۲
در ایوان شاهی قرینت نشد
۱۲۳
کنون تا یقینت نگردد گناه
۱۲۴
به گفتار دشمن گزندش مخواه
۱۲۵
ملک در دل این راز پوشیده داشت
۱۲۶
که قول حکیمان نیوشیده داشت
۱۲۷
دل است، ای خردمند، زندان راز
۱۲۸
چو گفتی نیاید به زنجیر باز
۱۲۹
نظر کرد پوشیده در کار مرد
۱۳۰
خلل دید در راه هشیار مرد
۱۳۱
که ناگه نظر زی یکی بنده کرد
۱۳۲
پری چهره بر زیر لب خنده کرد
۱۳۳
دو کس را که با هم بود جان و هوش
۱۳۴
حکایت کنانند و ایشان خموش
۱۳۵
چو دیده به دیدار کردی دلیر
۱۳۶
نگردی چو مستسقی از دجله سیر
۱۳۷
ملک را گمان بدی راست شد
۱۳۸
ز سودا بر او خشمگین خواست شد
۱۳۹
هم از حسن تدبیر و رای تمام
۱۴۰
باهستگی گفتش ای نیک نام
۱۴۱
تو را من خردمند پنداشتم
۱۴۲
بر اسرار ملکت امین داشتم
۱۴۳
گمان بردمت زیرک و هوشمند
۱۴۴
ندانستمت خیره و ناپسند
۱۴۵
چنین مرتفع پایه جای تو نیست
۱۴۶
گناه از من آمد خطای تو نیست
۱۴۷
که چون بدگهر پرورم لاجرم
۱۴۸
خیانت روا داردم در حرم
۱۴۹
برآورد سر مرد بسیاردان
۱۵۰
چنین گفت با خسرو کاردان
۱۵۱
مرا چون بود دامن از جرم پاک
۱۵۲
نیاید ز خبث بداندیش باک
۱۵۳
به خاطر درم هرگز این ظن نرفت
۱۵۴
ندانم که گفت اینچه بر من نرفت
۱۵۵
شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت
۱۵۶
بگویند خصمان به روی اندرت
۱۵۷
چنین گفت با من وزیر کهن
۱۵۸
تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن
۱۵۹
بخندید و انگشت بر لب گرفت
۱۶۰
کز او هرچه آید نیاید شگفت
۱۶۱
حسودی که بیند بجای خودم
۱۶۲
کجا بر زبان آورد جز بدم
۱۶۳
من آن ساعت انگاشتم دشمنش
۱۶۴
که خسرو فروتر نشاند از منش
۱۶۵
چو سلطان فضیلت نهد بر ویم
۱۶۶
ندانی که دشمن بود در پیم؟
۱۶۷
مرا تا قیامت نگیرد بدوست
۱۶۸
چو بیند که در عز من ذل اوست
۱۶۹
بر اینت بگویم حدیثی درست
۱۷۰
اگر گوش با بنده داری نخست
۱۷۱
ندانم کجا دیدهام در کتاب
۱۷۲
که ابلیس را دید شخصی به خواب
۱۷۳
به بالا صنوبر، به دیدن چو حور
۱۷۴
چو خورشیدش از چهره میتافت نور
۱۷۵
فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی
۱۷۶
فرشته نباشد بدین نیکویی
۱۷۷
تو کاین روی داری به حسن قمر
۱۷۸
چرا در جهانی به زشتی سمر؟
۱۷۹
چرا نقش بندت در ایوان شاه
۱۸۰
دژم روی کردهست و زشت و تباه؟
۱۸۱
شنید این سخن بخت برگشته دیو
۱۸۲
بزاری برآورد بانگ و غریو
۱۸۳
که ای نیکبخت این نه شکل من است
۱۸۴
ولیکن قلم در کف دشمن است
۱۸۵
مرا همچنین نام نیک است لیک
۱۸۶
ز علت نگوید بداندیش نیک
۱۸۷
وزیری که جاه من آبش بریخت
۱۸۸
به فرسنگ باید ز مکرش گریخت
۱۸۹
ولیکن نیندیشم از خشم شاه
۱۹۰
دلاور بود در سخن، بیگناه
۱۹۱
اگر محتسب گردد آن را غم است
۱۹۲
که سنگ ترازوی بارش کم است
۱۹۳
چو حرفم برآمد درست از قلم
۱۹۴
مرا از همه حرف گیران چه غم؟
۱۹۵
ملک در سخن گفتنش خیره ماند
۱۹۶
سر دست فرماندهی برفشاند
۱۹۷
که مجرم به زرق و زبان آوری
۱۹۸
ز جرمی که دارد نگردد بری
۱۹۹
ز خصمت همانا که نشنیدهام
۲۰۰
نه آخر به چشم خودت دیدهام؟
۲۰۱
کز این زمره خلق در بارگاه
۲۰۲
نمیباشدت جز در اینان نگاه
۲۰۳
بخندید مرد سخنگوی و گفت
۲۰۴
حق است این سخن، حق نشاید نهفت
۲۰۵
در این نکتهای هست اگر بشنوی
۲۰۶
که حکمت روان باد و دولت قوی
۲۰۷
نبینی که درویش بی دستگاه
۲۰۸
بحسرت کند در توانگر نگاه
۲۰۹
مرا دستگاه جوانی برفت
۲۱۰
به لهو و لعب زندگانی برفت
۲۱۱
ز دیدار اینان ندارم شکیب
۲۱۲
که سرمایه داران حسنند و زیب
۲۱۳
مرا همچنین چهره گلپام بود
۲۱۴
بلورینم از خوبی اندام بود
۲۱۵
در این غایتم رشت باید کفن
۲۱۶
که مویم چو پنبه است و دوکم بدن
۲۱۷
مرا همچنین جعد شبرنگ بود
۲۱۸
قبا در بر از فربهی تنگ بود
۲۱۹
دو رسته درم در دهن داشت جای
۲۲۰
چو دیواری از خشت سیمین بپای
۲۲۱
کنونم نگه کن به وقت سخن
۲۲۲
بیفتاده یک یک چو سور کهن
۲۲۳
در اینان بحسرت چرا ننگرم؟
۲۲۴
که عمر تلف کرده یاد آورم
۲۲۵
برفت از من آن روزهای عزیز
۲۲۶
بپایان رسد ناگه این روز نیز
۲۲۷
چو دانشور این در معنی بسفت
۲۲۸
بگفت این کز این به محال است گفت
۲۲۹
در ارکان دولت نگه کرد شاه
۲۳۰
کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه
۲۳۱
کسی را نظر سوی شاهد رواست
۲۳۲
که داند بدین شاهدی عذر خواست
۲۳۳
بعقل ار نه آهستگی کردمی
۲۳۴
به گفتار خصمش بیازردمی
۲۳۵
بتندی سبک دست بردن به تیغ
۲۳۶
به دندان برد پشت دست دریغ
۲۳۷
ز صاحب غرض تا سخن نشنوی
۲۳۸
که گر کار بندی پشیمان شوی
۲۳۹
نکونام را جاه و تشریف و مال
۲۴۰
بیفزود و، بدگوی را گوشمال
۲۴۱
به تدبیر دستور دانشورش
۲۴۲
به نیکی بشد نام در کشورش
۲۴۳
به عدل و کرم سالها ملک راند
۲۴۴
برفت و نکونامی از وی بماند
۲۴۵
چنین پادشاهان که دین پرورند
۲۴۶
به بازوی دین، گوی دولت برند
۲۴۷
از آنان نبینم در این عهد کس
۲۴۸
وگر هست بوبکر سعدست و بس
۲۴۹
بهشتی درختی تو، ای پادشاه
۲۵۰
که افگندهای سایه یک ساله راه
۲۵۱
طمع بود در بخت نیک اخترم
۲۵۲
که بال همای افگند بر سرم
۲۵۳
خرد گفت دولت نبخشد همای
۲۵۴
گر اقبال خواهی در این سایه آی
۲۵۵
خدایا برحمت نظر کردهای
۲۵۶
که این سایه بر خلق گستردهای
۲۵۷
دعا گوی این دولتم بندهوار
۲۵۸
خدایا تو این سایه پایندهدار
۲۵۹
صواب است پیش از کشش بند کرد
۲۶۰
که نتوان سر کشته پیوند کرد
۲۶۱
خداوند فرمان و رای و شکوه
۲۶۲
ز غوغای مردم نگردد ستوه
۲۶۳
سر پر غرور از تحمل تهی
۲۶۴
حرامش بود تاج شاهنشهی
۲۶۵
نگویم چو جنگ آوری پای دار
۲۶۶
چو خشم آیدت عقل بر جای دار
۲۶۷
تحمل کند هر که را عقل هست
۲۶۸
نه عقلی که خشمش کند زیردست
۲۶۹
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین
۲۷۰
نه انصاف ماند نه تقوی نه دین
۲۷۱
ندیدم چنین دیو زیر فلک
۲۷۲
کز او میگریزند چندین ملک