سعدی · بوستان

حکایت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز تاج ملک زاده‌ای در ملاخ
۲
شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
۳
پدر گفتش اندر شب تیره رنگ
۴
چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
۵
همه سنگها پاس دار ای پسر
۶
که لعل از میانش نباشد به در
۷
در اوباش، پاکان شوریده رنگ
۸
همان جای تاریک و لعلند و سنگ
۹
چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان
۱۰
بر آمیختستند با جاهلان
۱۱
به رغبت بکش بار هر جاهلی
۱۲
که افتی به سر وقت صاحبدلی
۱۳
کسی را که با دوستی سرخوش است
۱۴
نبینی که چون بار دشمن کش است؟
۱۵
بدرد چو گل جامه از دست خار
۱۶
که خون در دل افتاده خندد چو نار
۱۷
غم جمله خور در هوای یکی
۱۸
مراعات صد کن برای یکی
۱۹
کسی را که نزدیک ظنت بد اوست
۲۰
چه دانی که صاحب ولایت خود اوست؟
۲۱
در معرفت بر کسانی است باز
۲۲
که درهاست بر روی ایشان فراز
۲۳
بسا تلخ عیشان و تلخی چشان
۲۴
که آیند در حله دامن کشان
۲۵
ببوسی گرت عقل و تدبیر هست
۲۶
ملک زاده را در نواخانه دست
۲۷
که روزی برون آید از شهر بند
۲۸
بلندیت بخشد چو گردد بلند
۲۹
مسوزان درخت گل اندر خریف
۳۰
که در نوبهارت نماید ظریف

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.