Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · بوستان

حکایت در معنی تواضع و نیازمندی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
۲
یکی را نباح سگ آمد به گوش
۳
به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟
۴
درآمد که درویش صالح کجاست؟
۵
نشان سگ از پیش و از پس ندید
۶
بجز عارف آن جا دگر کس ندید
۷
خجل بازگردیدن آغاز کرد
۸
که شرم آمدش بحث آن راز کرد
۹
شنید از درون عارف آواز پای
۱۰
هلا گفت بر در چه پایی؟ درآی
۱۱
نپنداری ای دیدهٔ روشنم
۱۲
کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
۱۳
چو دیدم که بیچارگی می‌خرد
۱۴
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
۱۵
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی
۱۶
که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
۱۷
چو خواهی که در قدر والا رسی
۱۸
ز شیب تواضع به بالا رسی
۱۹
در این حضرت آنان گرفتند صدر
۲۰
که خود را فروتر نهادند قدر
۲۱
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب
۲۲
فتاد از بلندی به سر در نشیب
۲۳
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد
۲۴
به مهر آسمانش به عیوق برد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.